X
تبلیغات
رایتل
ADS

برگ 50 - مشاوره

سه‌شنبه 28 آبان 1392, 00:34 نویسنده بانو | نسخه چاپی | دسته بندی :

دیروز یک وقت مشاوره گرفتم .من قبلا خیلی دنبال دکتر و مشاوره و این قبیل بودم . مدتی بود بیخیال شده بودم. شاید هم بشه گفت خسته .هیچ وقت هم خدا بخواد همسر همراهم  نمیومد و معمولا یک طرفه فایده نداشتافسوس . این بار دوباره دلم خواست برای  این جریان رو در رو صحبت کردن با خانوم اولی برم پیش یک مشاور . بیزحمت سوال نکنید کجا چون مرکز خاص یا خارق العاده ای نبود از بین آدرس هایی که دوستان برام گذاشته بودند زنگ زدم  و وقت گرفتم و جا داره همین جا  از دوست عزیزم تشکر کنم .بغلماچ

رفتم و یک خلاصه از گذشته گفتم و  احساس خودم و شرط های خانوم اولی و این که قرار هست با هم حرف بزنیم  . مشاور هم با حوصله بود و هم خوب راهنمایی  کرد . گفت بیا ببینیم تو چه داشته هایی داری و چه چیزهایی میخوای . اینها رو روبروی هم میگذاریم و تصمیم میگیریم این وسط  چه راه هایی برای رسیدن به خواسته ات داری.  فکر میکنم از قیافه ام مشخص شد حوصله فرمول درست کردن ندارم چون گفت حوصله نداری نه ؟ رک گفتم نهنیشخند . خندید و یک کاغذ برداشت و گفت وقت زیادی نمیبره . نوشت و لیست کرد و حرف زد و به هم ربط داد و توضیح داد و راهنمایی کرد . من هم حوصله ام سر جای خود برگشت و گوش دادم و دیدم فرمول درست کردن زیاد  هم بی نتیجه نبود .مژه

میشه گفت راهنمایی خوبی گرفتم و چند تا توصیه و اگر اونها رو در کنار توصیه ها و راهنمایی ها که چند تا از دوستان عزیز همین جا زحمت کشیدند و به من گفتند ، قرار بدم میتونم مثل آدم برم و  در اون جلسه کذایی رو در رو شدن حرف بزنم . جا داره همین جا مجددا از دوستان عزیزم  که راهنمایی ام کردن تشکر ویژه کنم .بغلماچ

اما همسر . دیروز قرار بود با بهار برن بیرون و اون هدیه قبولی دانشگاه رو که من مدتی بود گرفته بودم و چیزی نمونده بود خاک خورده بشه ، بده به بهار . هدیه رو همراه با یک متن تبریک بصورت دست نوشته دادم . به همسر هم چند بار گفتم که اگر قبول نکنه یا عصبانی بشه ، میشه به عنوان طبیعی ترین واکنشش توی این اوضاع بلبشو این روزها در نظر گرفت .لبخند

با مشاور حرف میزدم که صدای اس  اومد . با تعجب  شماره بهار رو دیدم . نوشته بود   حسنا خانوم مرسی برای  هدیه (اسم هدیه رو گفته بود )  دستتون درد نکنه .به مشاور گفتم جریان چی بوده و  بهار چی نوشته و  گفتم ببخشید میدونم بین صحبت هست  با اجازه جواب بدم   . گفت فقط بنویس خواهش میکنم  مبارکت باشه  .من هم نوشتم.

شب همسر اومد و قبل از این که حس کنجکاوی ام بروز کنه و سوال کنم خودش تعریف کرد از خود راضی. هدیه رو داده و بهار اول ناراحت شده و گفته به حسنا چه ربطی داره و نمیخوام  و وقتی دیده همسر عکس العملی نشون نداده ، برداشته و گفته بذار ببینم چی هست . همسر هم گفته حسنا از من سوال کرد چی دوست داری من بهش گفتم  اینو بگیره . بهار متن تبریکم  رو هم باز کرده و خونده  .

 سوال کرده اگر نگیرم ناراحت میشی ؟ همسر گفته نه  دوست نداری نگیر .  گفته اگر این رو نگیرم دیگه برام نمیخری؟ابروهمسر هم گفته چرا میخرم ربطی به هم نداره ولی به این زودی نه  چون قراره از طرف من کادوی دیگه بگیری همه چیز که با هم نمیشه . این رو  میبرم حسنا خودش استفاده کنه . اینطور که همسر میگفت بهار هم چیزی نگفته و هر دوتا حرف رو تموم کردن و بعد از مدتی بهار خودش به حرف اومده که اگر بگیرم باید به مامان بگم بابا برام خریده . همسر  هم گفته  میتونی بگی ولی یادت باشه  میخوای به مامانت دروغ بگی . بهار هم گفته مامان بفهمه ناراحت میشه  عصبانی میشه نمیتونم بگم . همسر هم گفته پس هدیه رو نگیر اینطوری بهتره .هیپنوتیزم

ظاهرا بهار هم خدا رو میخواسته هم خرما رو  چون   گفته باشه به مامان میگم ولی میگم بابا از حسنا خواسته که برای من بخره و  فکر خودش نبوده پولش رو هم حسنا نداده بابا داده  فقط به اسمش تموم شده اینطوری مامان هم زیاد ناراحت نمیشه  بهش دروغ هم نگفتم هیپنوتیزم. همسر که تعریف میکرد گفت اگر میدیدی قیافه بهار طوری بود انگار یک کشف بزرگ کرده نقشه بزرگ کشیده و خیلی از فکر خودش راضی بود خنده.  همسر گفت من بهش گفتم حالا که گرفتی تشکر هم بکن .که بهار برام اس ام اس فرستاد . دست نوشته و  جعبه هدیه و روبان و غیره رو هم برنداشته گفته مامان نبینه  همینطوری میبرم .ابرو

در کل خوشحال شدم که هدیه رو گرفت و حتی اگر نمیگرفت و یا تشکر نمیکرد هم به نظر من طبیعی ترین واکنشی بود که میتونست نشون بده . این که قبول کرد و تشکر کرد هم دلیل بر رفتار یا دید مثبت از طرف بهار نیست و انتظاری هم نمیره که باشه . فقط خیلی معمولی برخورد کرده بود و به احتمال خیلی زیاد هم به خاطر این بود که حس میکرد باباش  حتی اگر به روی خودش نیاره ، ناراحت میشه  . شاید هم برای این بود که دیروز همسر باهاش حرف زده بود و بهش اطمینان داده بود هیچ وقت مشکلات و اختلاف ها  باعث نمیشه بذاره بهار ضربه ای بخوره و میگفت به بهار گفتم تو برای من از خودم و از همه  مهم تر هستی  نمیذارم اذیت بشی .شاید به این دلیل بود که  باباش دوباره یاد آوری کرده بود که  چقدر دوسش داره و چقدر برای باباش مهمه  . در هر صورت به هر دلیلی بود خوشحالم قبول کرد


لینک کامنتها 

فایل کامنتها