X
تبلیغات
رایتل
ADS

55-56

جمعه 1 آذر 1392, 03:17 نویسنده بانو | نسخه چاپی | دسته بندی :

برگ پنجاه و پنجم - آرامگاه  نویسنده: حسنا بانو - ۱٧ مهر ۱۳٩۱

نوشته بودم که جمعه صبح سحر خیز شدم و بلند شدم رفتم آرامگاه  شهرمون.دلم حال و هوای خودم رو میخواستخیال باطل

همسر طبق معمول کنترل از راه دورش دستش بود . منظور از کنترل از راه دور همون موبایل هست که باید زنگ بزنه ابرو . گاهی فکر میکنم بهتره بهش پیشنهاد بدم یک جی پی اس بهم وصل کنه و خیالش راحت بشه هیپنوتیزمسلام و صبح بخیر که تموم شد  . گفت خواب بودی؟ گفتم خواب ؟ من بیرونم . طبق معمول گفت کجا ؟گفتم قبرستون .  خنده اش گرفته بود که  اونطوری مصمم گفتم قبرستون  . گفت شوخی نکن صبح جمعه ای قبرستون چیکار داری ؟ گفتم دلم برای امواتم تنگ شده اومدم پیششون کاری داری؟ میخوای سر خاک هر کی رفتم بگم همسر هم سلام میرسونه ؟ چشم

از خنده داشت میمرد گفت آره سلام برسون بگو همسر گفته بلند نشین حسنا رو بخورین به سرش زده  صبح زود تنهایی اومده قبرستون . اونجا هم خلوته الان یکی دستش از قبر بیاد بیرون پاتو بگیره چیکار میکنی ؟ صداش رو هم مثلا ترسناک کرده بود من بترسم .گفتم بیخود برای من صدای ارواح در نیار  .من از این حرفها نمیترسم  .کاش همه مثل این اموات بی آزار باشن . دستش هم بیاد بیرون میگم پامو ول کن برم یک همسر دارم کنترل چی دم به دقیقه زنگ میزنه کجایی چرا نرفتی خونه  .مرده زنده هم حالیش نیست .عینک باز شوخی میکرد مسخره میکرد ای مرده ها حسنا رو نخورین حسنا دروغ میگه ازتون میترسه .

  خدا بگم چیکارش کنه  با این حرفش . قبل از اون خوب بودم توی حال و هوای خودم بودم .با این که میدونستم شوخی بود و بچه که نبودم از این چیزا بترسم، نا خود آگاه وقتی راه میرفتم  زیر پام رو نگاه میکردم   . این حرف رو نمیزد  نمیشد .منتظر بس که انرژی منفی داده بود ، دو دقیقه نشد سر خاک پدر بزرگ پدری خدا بیامرزم بودم   بلند شدم برم  پام خورد به سنگ بغلی تعادلم هم به هم خورد صاف افتادم رو سنگ پدر بزرگم . تو دلم داشتم یادی از همسر میکردم با اون انرژی  منفی .منتظر 

خود همسر هم  بنا بر گفته خودش  دلش سوخت. نگران شد اون حرفهای ترسناک رو زده  . دوباره زنگ زد گفت حسنا شوخی کردم نترسی میخوای گوشی دستم باشه باهات حرف بزنم ؟ گفتم دستت درد نکنه همین الان رو قبر پدر بزرگم سقوط آزاد داشتم منتظر. به جای این که بگه چطوری چیزیت نشد دوباره خنده اش گرفته بود .گفت ببین شوهرت راضی نبود بری قبرستون  دستی از غیب برون آمد پای  تو رو  گرفت . شده بودیم دوتا خجسته دل هر دو از خنده غش کرده بودیم که آهش من رو گرفته . گفتم خیری از تو که به من نمیرسه همین آهت نصیب من بیچاره میشه . همسر همچنان که داشت از خنده میمرد گفت خوب شد قبر پدر بزرگت بود سر قبر غریبه ها نیفتادی منم حساس غیرتی میشدم  . گفتم بخند . کارهای تو خنده هم داره به خدا . تو به مرده ها هم گیر میدی؟ خدا شفا ت بدههیپنوتیزم .

بعد از اون یک سری اشک ریختن و نالیدن هم داشتم و یاد یک چیزی افتاده بودم  و زیاد هم نتونستم بمونم رفتم خونه  و نشد که به همه امواتم سر بزنم یکی یکی از راه دور براشون فاتحه خوندم و برگشتم خونه .میخواستم از اون خاطره ام بنویسم دیدم ناراحت کننده میشه . از همه این چیزها گذشته  چه زمین خوردنی هم بود . خیلی سالم بودم زانوم هم حسابی کبود شده . معلوم نیست چه دست غیبی بود اینطوری زد و  کبود کردابروزبان

پی نوشت : الان صبح پنجشنبه هست . همسر ساعت 6 صبح تلفن کرد و من رو از خواب ناز بیدار کرد گفت که آماده باشم ساعت 8 میاد دنبالم که بریم شمال و شنبه صبح طوری برگردیم که به اداره هم برسمنیشخند من هم زود بیدار شدم و همه کارهام رو رسیدم و جمع و جور کردم و الان خوشحال از شمال رفتن آماده و منتظر نشستم که بیاد و بریمهوراتایید


برگ پنجاه و ششم - این هفته شمال  نویسنده: حسنا بانو - ٢٢ مهر ۱۳٩۱

این هفته شمال خیلی خوش گذشت . بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم .مرتب هم بیرون بودیم . این دفعه ظهر جمعه خواهر وسطی همه رو دعوت کرد و در کل خیلی خوب بود

امروز 5 صبح رسیدیم موقع برگشتن تمام راه خواب بودم. خیلی سعی کردم بیدار بمونم که همسر هم حوصله اش سر نره ولی نتونستم.  چشمهام از شدت خستگی بی اختیار بسته میشد.

امروز هم که سر کار هستم . حال و حوصله هم ندارم .  سرما نخوردم ولی نمیدونم چرا تب دارم و حس میکنم تنم از درون میلرزه . فشارم هم  به نظر میاد پایینه چون ضعف میکنم و حال ندارم . حتما بعد از تموم شدن کار میرم دکتر . بیشتر به خاطر این تب بدون علت.  

ببخشید کامنتها تایید نشده . الان میرم تایید میکنمبغل