پدر شوهر بالاخره و خدا رو شکر به سلامتی عمل شد . نمیشه گفت که کاملا خوبه چون در هر حال عمل و سن بالا مشکلات خودش رو داره ولی خدا رو شکر نتیجه عمل رضایت بخش بود و باید دوران نقاهت رو بگذرونه
.
این مدت همسر انقدر بهانه گیر شده بود و غر میزد که واقعا شده بود حکایت این که باید میذاشتمش دم در . بدبختی اینجا بود که من خودم هم گاهی حال و حوصله ندارم و اصلا نیازی نمیبینم که غر غر تحمل کنم و طوری میشد که یکی من میگفتم ده تا اون . نمیدونم چرا یک کلمه من به نظرش انقدر بزرگ میومد که لازم میدید ده تا جواب بده .
به جرات میتونم بگم شبهایی که میخواست بره بیمارستان پیش پدر شوهر خوشحال بودم . از وقتی میومد خونه تا یک غذایی بخوره و استراحتی بکنه و بلند بشه بره ، انقدر از زمین و زمان بهانه میگرفت که وقتی میرفت و در رو میبست لبخند به لب میشدم از ته دل میگفتم آخیش آرامش
. واقعا به این فکر میکردم من عجب آدمی بودم که دورانی که پیش من نبود ، تا میرفت اشک میریختم و گله داشتم و ناراحت بودم که پیش من نیست و بدتر از اون باعث شرمندگی خودم شده بود که تیشرتشو بغل میکردم میخوابیدم
.بهانه های چرا در گنجه بازه و دامنت درازه و زیر سبیلمو نروفتی و .... از این قبیل داشت
. قشنگ مشخص بود که استرس اضافه داره و راهی هم به جز این کار برای رفع اون پیدا نکرده ولی من هم حوصله زیادی نداشتم . مضافا این که از وقتی برگشتیم مادر شوهر و خواهر شوهر تمام وقت به کار خرد کردن اعصاب مشغول هستند
.
پدر شوهر که عمل نشده بود، من تماس گرفتم و صحبت کردم و آرزوی سلامتی و از این قبیل . روزی که قرار بود عمل بشه هم من نمیخواستم برم چون میدونستم عموی همسر حتما میره بیمارستان . نمیدونم چرا مادر شوهر لازم دیده بود یاد آوری بکنه . این یاد آوری رو میتونست به همسر هم بکنه یا حتی خود من . زنگ زده بود به مریم جون که به حسنا بگو یک موقع نیاد
. مریم جون هم از این حرف مادر شوهر ناراحت شده بود چه برسه به من .نه که من زنبیل گذاشته بودم پشت در اتاق عمل که حتما باشم ، از اون نظر گفته بود
. با این حال دیدم همسر نگران باباش هست چیزی بهش نگفتم و نه به روی خودش آوردم نه مامانش .
پدر شوهر که عمل شد و کمی بهتر شد تماس گرفتم و باهاش صحبت کردم ولی بیمارستان نرفتم . همسر هم نصف غرهاش این بود که تو یک موقع یک سر نیای بیمارستان . من هم گفتم مامانت چنین حرفی زده به مریم جون هم گفته . تازه اعتراض هم داشت چرا به من نگفتی . حالا بیا و خوبی کن و هیچی نگو . باید همون روزی که باباش داشت عمل میشد میرفتم میگفتم مامانت اینطوری گفته که راضی بشه
. بعد از غر زدن دو جانبه ، بلند شدیم بریم بیمارستان که من به پدر شوهر سر بزنم همسر هم شب بمونه .
بین راه خواهر شوهر تماس گرفت که ببینه همسر کجاست . همسر گفت دارم میرسم ولی نگفت با من اومده . رفتیم و توفیق اجباری با خواهر شوهر روبرو شدیم که پایین ایستاده بود تا همسر بیاد خیالش راحت بشه بعد بره . بماند که جواب سلام رو چطوری داد . اعتراف میکنم من هم از بگو نگو با همسر و یاد آوری کارهای مامانش کلافه بودم برخورد این رو هم که دیدم بیشتر ناراحت شدم و حوصله هیچ چیزی رو نداشتم . خواهر شوهر هم که رنگ رخساره ما رو دید و سر درون رو ندانست
. فکر کرد حسنا همیشگی هست و هر چی دوست دارم بگم ساکته . تا گفت چطور شد اومدی بیمارستان ، من هم عزمم رو جمع کردم برای جواب دادن به خواهر شوهر گفتم مسلما برای دیدن شما نیومدم
. خواهر شوهر هم عزمش رو جمع کرد برای گرفتن حال من و فکر کرد میتونه بگیره که نتونست . بیشترین مشکلش هم این بود که میگفت تو چرا اومدی هر لحظه فامیلها امکان داره باشن شما رو با هم ببینن . اون موقع وقت ملاقات نبود فامیلی هم نبود که نگران باشه . همسر تا گفت این موقع کسی اینجا نیست با عصبانیت گفت گیریم بود چی باید جواب میدادیم ؟
من هم نذاشتم همسر حرف بزنه گفتم ببخشید این مشکل شخصی شماست نه مشکل من . من نمیتونم برای رفت و آمدم از شما اجازه بگیرم هر جا دلم بخواد میرم هر ساعتی دلم میخواد میرم شما هم مشکلی دارید رفعش کنید
و اینچنین شد که خواهر شوهر خشم اژدها شد من هم خشم اژدها بودم و از خجالت هم در اومدیم . ایشون اعتراض داشت که به من گفته چرا اومدی و من دارم میخورمش
.حالا خوبه محترمانه و با آرامش جوابش رو داده بودم خشم اژهام در درونم بود هنوز نخورده بودمش .
من بهش گفتم که اگر منظورش به شوهرش هست که مشکل خودشه و تا کی میخواد نگه و اگه نمیتونه بگه من خودم برم بهش بگم
. بعد هم تا اومد یکی رو ده تا جواب بده وسط حرفش گفتم خوشحال شدم دیدمتون خداحافظ و رفتم دم اسانسور ایستادم به همسر هم اشاره کردم بیا
. همسر بدو بدو نیومد و نفهمیدم چی گفت چی شنید ولی زود اومد . هر چند خودم هم ناراحت بودم و بغض کرده بودم و تنم از بگو نگو با خواهر شوهر میلرزید ولی کمی که گذشت احساس خوشحالی و رضایت بهم دست داده بود تو دلم میگفتم آخیش خوب شد جواب دادم
همسر هر چقدر خواست غر بزنه و اعتراض کنه که من نباید جواب بدم و خودش بلده جواب بده و من باید ساکت باشم و فقط به خودش بگم و خودش میدونه چی بگه ، خشم اژدهای من به اون هم اصابت کرد و فهمید از اون مواقع هست که بدتر هم میشه این خشم ، ساکت شد . هر چقدر هم چپ چپ نگاه کرد تو دلم گفتم انقدر نگاه کن چشمت چپ بشه
. انتظار داره من هیچی نگم که وقتی اونها حرف میزنن بگه حسنا جوابتون رو نمیده ایراد از شماست . اونها هم که ایراد کار خودشون رو تا الان درک نکردند پس من چرا ساکت باشم ؟پدر شوهر رو هم که دیدم گفتم که میخواستم زودتر بیام دیدنشتون و در کل حرف مادر شوهر و حرف خواهر شوهر رو هم تحویل دادم و گفتم دلیلش این بود نیومدم . احساس رضایت بعد از جواب دادن به خواهر شوهر هم بیشتر شده بود نیشم تا بنا گوش باز بود
.
از اون طرف خواهر شوهر بدون لحظه ای تاخیر به مادر شوهر خبر داد . این چنین شد که مادر شوهر زحمت میکشید از یک طرف همسر رو شیر میکرد که ببین حسنا به ما جواب میده انقدر میگفتی شما حرف میزنید حسنا هیچی نمیگه و از یک طرف هم زنگ میزد به من
. تازه همسر بهش گفته بود که چرا به مریم جون زنگ زده، توجیه میکرد که من گفتم با مریم خودمونی تره اون بگه بهتره نمیدونستم میگه من گفتم . خوب شما که میگی خودمونی هستیم باید احتمالش رو هم میدادی که مریم جون به من بگه
. میتونست این حرف رو به همسر بگه که حسنا نیاد . البته من جواب مادر شوهر رو ندادم .به همسر هم گفتم که به احترام مادر بودن و بزرگ تر بودنش جواب نمیدم . تو موقعیتی هم گفتم که همسر عصبانی بود گفت نه تو رو خدا بیا جواب مامان منو بده .گفتم اگر ندادم لطف کردم
. بهش یک دونه بچه ننه هم از ته دل گفتم که هنوز یادش نرفته میگه تو به من این حرفو زدی؟ باید بگم حقیقت تلخه خوب
در هر حال مادر شوهر تا میتونست این روزها به من زنگ زد . یعنی یک روح بودیم در دو بدن بس که دلش هوای من رو میکرد و مرتب تماس میگرفت . البته از در نصیحت هم گاهی صحبت میکرد که خواهر شوهر بزرگتر هست و به جای خواهر ت و منظوری نداشت و تو از دلش در بیار و بهش زنگ بزن بگو ببخشید
. انگار چی شده بود حالا که معذرت خواهی واجب شده بود
. همسر هم نگفت از خواهرم معذرت بخواه. اگر گفته بود که تا حالا دستم رو به خونش آلوده کرده بودم
. ولی گفت به مامانم بگو ببخشید من خسته بودم ناراحت بودم به خواهر شوهر اونطوری گفتم و تمومش کن. من هم لج کردم گفتم بمیرم این کار رو نمیکنم تو هم ناراحتی اصلا بیا به خاطر مامان و خواهرت منو طلاق بده . طلاق شرافتمندانه بهتر از ننگ معذرت خواهیه
. البته در این گونه موارد همسر که میگه باز خل شدی ولی من که میدونم تازه عاقل شدم . مادر شوهر هم هر چقدر زنگ زد و تلاش کرد و از اونطرف همسر رو پر کرد و از این قضیه پیراهن عثمان درست کرد ، به نتیجه نرسید
. من اول تا آخر گفتم حرف بدی به خواهر شوهر نزدم خودش شروع کرد بد هم حرف زد .
از خواهر شوهر گذشته جریان برادر شوهر دوم بود که میخواست بیشتر به پدر شوهر برسه ولی به خاطر نی نی خانوم نمیتونست . خواهر شوهر هم که نبود مادر شوهر هم که تنهایی نمیتونست بچه داری کنه و در کل هیچکی هم نبود کمک کنه از کارگر و پرستار . همه نیست و نابود شده بودند . خانوم اولی با بهار وپرستار خودش رفت خونه مادر شوهر . پرستار بچه رو نگه داره و خودشون هم باشند و برادر شوهر بتونه راحت بره . البته برادر شوهر شب نمیموند و نی نی خانوم رو شب خودش نگه میداره . مادر شوهر یک بار که زنگ زده بود در مقام مقایسه هم بر اومده بود گفت طفلک خانوم اولی خونه زندگی رو ول کرده اومده اینجا داره کمک میکنه تو فقط بلدی جواب بدی حرف در بیاری شر درست کنی
. این حرفش واقعا خنده دار بود . خنده ام گرفته بود نمیدونستم چی بگم
. گفتم خوب خدا به خانوم اولی خیر بده سلامتی بده .
مونده بودم ول کردن خونه زندگی چی بود ؟ خونه رو که همیشه کارگر هست و حتی غذا هم درست میکنه . همسر هم که اونجا نیست ولش کرده باشه بره خونه مادر شوهر . بچه رو هم که پرستار نگه میداشت . فقط مونده بود لطف خانوم اولی برای چند روز از خونه خودش رفتن و موندن تو خونه مادر شوهرو ایضا تحمل روی ماه مادر شوهر
. در کل جریان داشتیم و بالاخره هم به منظورشون که معذرت خواهی من بود نرسیدند .
از طرفی پدر شوهر باید زودتر مرخص میشد . مادر شوهر بهانه گرفته بود که حتما تا روز جمعه بیمارستان باشه هر کی از دوست و فامیل و اشنا میخواد بره عیادت ، بره . بعدا نیان خونه برای عیادت . دلیلش هم این بود که نی نی خانوم مریض میشه مردم برن بیان . تو دلم گفتم نکنه مادر بزرگ نی نی خانوم از رفت و آمد مردم زودتر مریض بشه
. دوستی به من گفت خطرناکه زیادتر بیمارستان بمونه یک موقع تو بیمارستان عفونتی چیزی میگیره . گفتم من به مرحله ای رسیدم که اگر ببینم اینها خودشون رو از پا به درخت آویزون کردن هم هیچی نمیگم
. این که جای خود داره . جالب اینجا بود بابای نی نی خانوم که برادر شوهر دوم باشه بیشتر اصرار داشت پدر شوهر زودتر مرخص بشه و تو خونه باشه . بعد مادر شوهر نمیذاشت و میگفت بمونه . ناغافل بیشتر از بابای بچه نگران شده بود
. بیمارستان هم که از خدا خواسته دولا پهنا شارژ کنه . برادر شوهر در مورد نی نی خانوم با هیچکی تعارف نداره و مشکلی هم نداره .مردم بیان و برن هم به همه میگه دست به نی نی خانوم نزنن و فاصله رو حفظ کنن
.
در کل مهم سلامتی پدر شوهر بود که خدا رو شکر سلامت هستند و عمل به خیر گذشت و از بیمارستان مرخص شد. همسر هم دید که این مدت بد جور بهانه دامن دراز و در گنجه و از این قبیل گرفته به من گفت که پنجشنبه بریم شمال جمعه برگردیم و برادر شوهر اول گفته من شب بیمارستان هستم . من هم که اسم شمال میاد سر از پا نمیشناسم
. از مشکلات بعد از مسافرت هم این هست که من بیچاره پنجشنبه ها رو هم باید برم سر کار به جبران کارهای عقب افتاده
. شب تو راه به زور بیدار موندم که همسر خوابش نبره و روز جمعه هم دلم نمیومد بگیرم بخوابم و فرصت دیدن مامان بابا و خواهرها و خواهر زاده ها رو از دست بدم
. با این که خیلی رفتن اومدن خسته کننده ای شد این بار ، ولی طبق معمول ذوق کردم از شمال رفتن
. تو راه هم رفت و برگشت فرصت خوبی بود که وقتی نمیتونستم بخوابم حداقل حرفهام رو بزنم. خیلی حرف زدیم و من هم تا میتونستم گله کردم ازش که اینطوری میکرد . همسر هم که عادت داره یا انکار کنه بگه من ؟ یا بگه اعصابم خورد بود ببخشید و یا با روش قربون صدقه حلش کنه من ساکت بشم
.حالا این همه حرف زدیم باز امروز به من میگه امشب بریم دیدن بابا . گفتم خودت تنها برو خوب . تازه مگه خانوم اولی و بهار اونجا نیستن همین مونده من بیام . معلوم شد امروز رفتن خونه خودشون و نیستن ولی باز هم گفتم من نمیام مامانت حرف میزنه .
زیر بار نرفت که نریم و خودش بره و من نمیدونم چه آیه ای از آسمان نازل شده که من حتما باید چشمم به جمال خانواده اش روشن بشه اونها هم چشمشون به جمال من . واقعا دارم به این فکر میکنم خوشا به اون روزهایی که در کل نمیدیدمشون و خبری ازشون نبود
. البته قول داده اگر من ساکت باشم و جواب ندم اجازه نمیده هیچکی حرف بزنه ولی باید ببینم و باور کنم قول تنها نمیشه .
از این صحبتها گذشته بس که من روزانه ها رو دیر مینویسم و وقت نمیشه سر موقع بگم ، بدون ربط به موضوع یاد این جریان افتادم . دختر بزرگ دخترخاله من به سلامتی نامزد کرد
. هنوز جشن نگرفتند . برای بله برونش خاله اینها و خواهر بزرگ من با شوهر و بچه هاش اومدن و رفتن . من هم از این فرصت کوتاه حداکثر استفاده رو کردم گفتم حتما باید خونه ما هم بیاین و بالاخره موفق شدم . بین حرفهاشون صحبت مهریه شد . بعد معلوم شد که قرار هست مهریه 14 سکه باشه . البته شروط دیگه گذاشتن ولی مهریه زیاد نیست . همسر این رو که شنید انگار برای دختر اون تعیین تکلیف کرده باشند انقدر ناراحت شد
. گفت برای چی 14 تا سکه مگه آدم مهریه دخترش رو کم میذاره با چه اعتباری و...... سخنرانی کرد در این مورد . گفتن خوب تو بودی برای دخترت چقدر میذاشتی ؟ معلوم شد همسر از الان کمر همت بسته برای گرفتن حال داماد آینده
. گفت به سال عقدشون . یعنی شما فکر کنید سال 92 باشه میخواد بگ 1392 تا سکه. یک دونه سکه هم کوتاه نیاد . البته امسال که چنین اتفاقی نمیفته و هر سال که بگذره یک دونه میره روی این عدد . دیگه سال تولد رو کار نداره به روز حساب میکنه
.
یک جریان خنده دار دیگه هم این هست که در کل همسر خاصیت خواستگار آزاری عجیبی داره . برای بهار هم خیلی زوده ولی بهانه های باباش هم جای خود داره . همه رو رد میکنه . دلایل رد کردنهاش هم که جای خود. شاهکار ترین دلیلش این بود که یک نفر رو یکی از دوستهاش گفته بود و معرفی کرده بود. همسر هم گفته بود نه اصلا حرفش رو نزنید و در کل حاضر نشده بود ببینه طرف کی هست و چه شرایطی داره بعد یک بهانه ای به خودش و شرایطش ببنده . دلیلش رو به من گفت که واقعا مونده بودم در این دلیل منطقی و جامع و کامل
. تنها به این دلیل که اسم خواستگار یکی از اسامی بود که همسر خوشش نمیاد
. اسمش هم اسم بدی بود شما در نظر بگیرید یک اسم ایرانی . اسم سختی هم نبود برای تلفظ. مثلا بگیم تو مایه های کمبوجیه بو د و گفتنش سخت
یک اسم عادی ایرانی که دست بر قضا همسر دوست نداشت . گفت این هم شد اسم ؟ حس خوبی بهم نداد . ذهنیت خوبی به این اسم ندارم بخوام صداش کنم
. خوب شد به دوست معرف نگفت چون اسم این بود گفتم نه . یا مثلا به خواستگار میگفت اول برو اسمت رو عوض کن بعد بیا ببینم کی هستی اونوقت یک بهانه دیگر برات پیدا میکنم بگم نه
. جالب تر از همه هم این هست که تا جایی که بتونه ، نمیذاره بهار جریان خواستگارهای رد شده رو بدونه . از اونطرف هم اونطور که همسر میگه بهار هم رفته تو فکر که قبلا بیشتر حرف خواستگار میشد تازگی چرا هیچ خبری نیست
. نمیدونه باباش سنگ گرفته دستش پرتاب میکنه به طرف هر کبوتر عاشقی که به سمت اینها پرواز میکنه
. البته همسر که میگه به بهار گفتم مورد خوب باشه خودم بهت میگم تو فعلا بشین درست رو بخون . من بخوام در مورد دلایل رد کردن خواستگار ها بگم که خودش یک پست طولانی و خنده دار میشه . شما دیگه از همین مورد اسم بدونید چه خبر هست .
حسنا جون، قربونت یه مشورتی بکن با دوستانت (همونایی که تکلیف چی نوشتن و چی ننوشتن را برات مشخص می کنند و بهت می گن اسم شهر را نگو، اسم خیابون را بگو ... )
پنح شنبه شب تا صبح طبق اون چیزی که کامنتهات نشون میده بیدار بودی. ساعت جواب کامنتها اینطور می گه. پنج شنبه می ری سرکار که نگن حسنا سالی سه ماه مرخصی سالیانه داره (اداره شما دلبخواهیه. روزهای عادی می رین مرخصی و روزهای تعطیل می رین برای جبران. هر روز دلتون بخواد می رید سر می زنید. پیمانکاری کار برداشتی؟ روز و ساعت حضورت مهم نیست و فقط تحویل کار مهمه)
بقیه کامنتها یعنی 16 تای دیگه را هم پنج شنبه جواب می دی، جمعه اول وقت ( منظور اولین ساعات روز جمعه است مثلا یک و دو بامداد) هم که تو راه بیدار بودی که همسر خوابش نبره. جمعه روز را هم که با خانواده سر کردی که کسی بهت نگه خانواده ات طردت کردند.
شنبه شب هم که باز تو راه بودین و شما از فرصت استفاده کردی برای صحبت با مردک و گفتن حرفهات. نه این که سه هفته مسافرت در جوار هم نبودین و الان هم 5 ماهه چسبیده به تو، فرصت نبود واسه صحبت و باید بعد از سه شب بیداری دردو دلهات را می گفتی.
جان من این همه دروغ از کجات در می آری ؟؟؟
شبنه صبح به عقب نگاه می کنیم. در دو روز گذشته 82 تا کامنت جواب دادی، سه شب نخوابیدی، رفتی شمال و برگشتی، یک پست 5 صفحه ای آبکی نوشتی که داری اصلاح می کنی آماده پابلیش بشه، پنج شنبه هم سرکار بودی و کارهای عقب مونده اداری را انجام دادی.
در کنار همه اینها اضافه کن برف شمال را و بسته شدن جاده ها و سختی تردد را که از ظهر جمعه شروع شد !!!
بازی "چقدر همدیگه رو می شناسیم" به این صفحه منتقل شد. منتظر عکسها و نظرات شما هستیم
بانو جون کجایى؟
حسود بانو رو توپست مامى و ددى دریاب
دویاره این حسنا چرت و پرت نوشت. این پست جدیدش نکته زباد داره. الان نه حوصله دارم نه وقت، اعصاب هم ندارم چون برنامه ام ران نمی شه، سر فرصت می نویسم.
علی الحساب یکی این مقاله را برسونه دست حسنا.
http://www.jamnews.ir/detail/News/254658
"نکته بسیار جالب این بود که دیدن اشک زنان هیچ احساسی اعم از اندوه یا همدردی را در مردان مورد آزمایش ایجاد نمی کرد. در آخر معلوم شدن که اشک زنان در مردان همان تاثیری را ایجاد می کند که خرناس و بوی عرق مردان برای زنان." (در ضمن اینی که ننوشته کجا دقیقا انجام شده این تحقیق به خاطر الکی بودن تحقیق نیس. کشوری ه تو خاورمیانه که آوردن اسمش گناهه تو ایران)
انقدر الکی نگو گریه کردم همسر بغلم کرد، هر کسی با یک آدم زر زرو دو سال زندگی کنه، دیگه تره هم خرد نمی کنه واسه اشکهاش.
بانو جون آیا حسنا کجاست?
تو اون برف و بارون فرت فرت پست میذاشت و شمال بود و نه به الان که هوا عالیه و تعطیلی هست هیچ خبری ازش نیست
و کامنت گذاراش هم معلوم الحال شدن و غیب شدن
سلام بانو
میشه بگید وقت بازی "فرستادن عکس " کی تموم میشه؟ می خوام برم بخوابم نمی رسم امشب عکس بفرستم.خیلی خسته ام
boro bekhab.
vali bidar shodi befrest
3shanbe saat 12 shab be vaghte Iran, bazi tamam mishe
سلام
درمورد ایپی منم یه چیزی بگم
از طریق موقعیت جغرافیایی میتونی شهر واستان طرفو بدونی مثلا من خودم ایپیمو سرچ کردم هم استان هم شهرمو گفت و حتی از چه ویندوزی استفاده میکنم و همین طور شرکت ارائه دهنده سرویس
سلام
من در زنان دوم از پری از همه بیشتر متنفرم آنقدر خودش را دیندار و مومن نشان می دهد که انگار نه انگار اصل اول ازدواج دوم رضایت همسر اول است حسنا را از همه بیشتر دوست داشتم تا زمانی که فهمیدم عجب رویی است بقیه را هم از وب شما شناخته به لطف مامور خلاصه نویسی پرونده ها تاثیر گذار ترین پست تان پستی بود که نشان داد حسنا در سفر تمام مدت به دنبال نفس بوده من که از او بیزار شدم به قول مادرم آب گندیده دنبال گودال می گردد به هر حال برای حسنا نوشتم از تمام شک هایم از تردید هایم که خوش بختانه کامنت من را تایید نکرد من هم اینجا را یافتم با یک عالمه خانم واقعا خانم
به قول حسنا بوس بغل ماچ
اگه استت ها را توی پست "سفرنامه حسنا" نگاه کنید بالای بعضی هاش مشخصه که گاهی ده ساعت یا بیشتر استت باز بوده و حسنا بارها می رفت وبلاگ نفس کبوتر فانی ... جالب این که حتی یکبار وبلاگ "عسل خانومی" نرفت. من همه فایلها را نذاشتم. گفتم یه چند نمونه اش باشه کافیه. ولی همیشه فقط وبلاگ زنهای دوم مخفی و مورد دار را می رفت. هر کسی را باید از دوستانش شناخت.
لیلای عزیز ممنون از کامنت. بعد از این همه سکوت، فقط همین؟
در مورد حسنا هم تا قبل از جلسه بهش امید داشتم و فکر میکردم دیگه متوجه شده و میخواد جدا بشه. وقتی جریانات جلسه رو نوشت حسابی وارفتم و فهمیدم که به حسنا امیدی نیست.
در مورد خانواده پسرک وقتی نوشت خیلی تعجب کردم.
تو فامیل خودم یه خانواده بودن که عروسشون، پسرشون رو کتک میزد و خیلی باهاش بد بود.
وقتی پسرشون فوت کرد پدر خانواده میخواست با عروسش دعوا کنه اما بقیه خانواده اجازه ندادن و اتفاق خاصی نیفتاد. این جور نشد که عروسشون رو بعد از فوت پسرشون طرد کنن هر چند ازش ناراضی بودن. واسه همسن جریان خانواده پسرک خیلی برام عججیب بود اونم جوری که حسنا ازشون تعریف کرده بود که آدمای معقولی هستن.
من موندم این حسنای خاص و عزیز را در زندگی واقعی چرا هیچ کس درک نمی کنه.
نه خانواده شوهر اول
نه خانواده شوهر دوم
و نه حتی خانواده خودش!
من قبلا وبلاگ زنهای وبلاگ نویس عقده ای؟ دومی؟ یه همچین چیزی رو میخوندم. کارشون جالب بود اما از توهین ها اذیت میشدم و دلم میخواست یه جایی باشه که افشاگری ها بدون توهین انجام بشه.
بعد با وب نقد شیدا آشنا شدم از طریق کامنتا و بعد باز هم تو کامنتای اونجا دیدم که یه وب هم در مورد حسنا هست. هر چی سرچ کردم چیزی پیدا نکردم و بعد فهمیدم فیلتر شده. چند روز بعدش یکی تو کامنتا آدرس رو گذاشت و من افتخار آشنایی با همسر سوم رو پیدا کردم
وقتی پست لیلی رو خوندم هیچی نفهمیدم تا اینکه بانو شروع کرد و منم که دیگه کاملا دنبال میکردم جریانات رو.
زمانی که سوگند رفت بیمارستان اینقدر هیجان داشتم که تو سالن فرودگاهه نسشته بودم تند و تند کامنتا رو چک میکردم.
و همیشه هم همراهتون بودم هر چند یه وقتایی خاموش میشم.
اون دوران سوگند خیلی هیجانی بود.
مخصوصا که پشت پرده سوگند و حسنا و ... در حال مذاکره بودند و روی پرده حسنا خیلی ریلکس کامنت جواب می داد و خودش را زده بود به اون راه ......
هیجانش با حال بود. هر روز صبح هم با یه سورپرایز بیدار می شدیم
یکی وبلاگ می زد به اون یکی می گفت دروغگو. یکی پست می زد حرفهاش را پس می گرفت. حسنا هم که طبق معمول آخرش دید راهی نداره، متوسل شد به ناله و نفرین
سلام
) بعدا درس خونده و فوق لیسانس ! ( اصلا به کمترشم قانع نیستن لامصبا !! ) گرفته و الانم 42 سالشه و چت هم میکنه !
( والا ما که از 25 سالگی چت رو کنار گذاشتیم !! واقعا آخه چت مال یه رنج سنی خاصه ! )
برای حسنا عزیز دل هم کامنت نذاشته بودم ( کلا برای اونایی که با طرف ازدواج کرده بودن کامنت نمیذاشتم چون قضیه آب ریخته بود ! )
منم تاریخچه بگم؟
من از 3 سال پیش وبلاگ عسل رو پیدا کردم و خوندم بعدش لینکهاشو خوندم ، اغلب خاموش میخوندم شاید برای دو سه تاشون یکی دو بار کامنت گذاشتم ، البته برای اونهایی که هنوز امیدی به جداییشون از مردک هرزه بود ! مثلا تو اولین پستهای نفس براش نوشتم که خودتو قاطی مشکلات علی و زنش نکن و تو باعث طلاقشون نباش ، اگه واقعا مشکل دارن جدا میشن خودشون ، اونم گفت آره !!! حرف پدرم رو گوش میکنم و من نمیدونستم متاهله و از این چرندیات !! اما دو سه تا پست که گذشت دیدم نه بابا این دختره از اون وقیح هاست و امیدی به انسانیتش نیست !
یا یکی بود یادگار! همش ناله میکرد ! و هنوزم بعد چند سال مشغول ناله است !!! براش نوشتم قدر خودت رو بدون و برو یه زندگی نرمال رو شروع کن ، میدونی چی جواب داد؟؟ گفت آخه زانوم درد میکنه نمیتونم دو تا درد رو هم زمان داشته باشم !
دیگه برای کی کامنت گذاشتم ؟؟؟؟
آهان یه مریم بود با بهزاد !! اون منطقی تر بود از همه شون ! از مرده جدا شد رفت پی زندگی خودش ، البته اونم خیلی خودپسند بود و خودشو ملکه و زن بهزاد رو زشت و هیولا ترسیم کرده بود ! بعد یه روز عکس گذاشت ! و ...
برای فانی هم اون اوایل نوشتم قصه ات خیلی مصنوعیه ! یعنی یه مرد میانسال با 4 تا بچه میاد چت میکنه؟ بعدشم زودی دوست شدین و اومد تو رو دید و همون روز عقدت کرد؟؟ و تو هم اصلا نفهمیدی متاهله؟؟
کلی بهش برخورد ! که چرا نمیشه ؟ شوهرم زود زنش دادن ( مثلا 14 سالگی
آهان !
برام عجیب بود چطور ممکنه یه زن جوون درس خونده و کارمند که خونه و ماشین داره خلاصه استقلال مالی و اجتماعی داره ، چطور حاضر میشه زن دوم بشه ؟؟ ( آخه واقعا زن دوم شدن حقارت آمیزه ! و من فکر میکنم تنها کسایی تن بهش میدن که ناچار باشن ! مثلا از همه جا رونده باشن ! )
اما در مقابل پیشنهاد ازدواج برای تامین سک/س ؟؟!!!!!
بازم فکر میکردم احتمالا اینو گفته که بقیه نگن خونه خراب کن هستی ! ولی اومد ابرو رو ورداره کلا زد چششو کور کرد!
تا اینکه قضیه جلسه 3 شب 4 شب پیش اومد ! قبلش گفت دیگه به حرف بابام رسیدم که نوع این زندگی اشتباهه و من و همسر و خانوم اول هر کاری کنیم این زندگی درست نمیشه پس میخوام برم تو جلسه بگم که طلاق میخوام ! اون موقع براش نوشتم که تصمیم درستی گرفتی ! درسته که زندگیت بعد از طلاق سخت خواهد بود و امکان داره نتونی ازدواج کنی ولی به عزت نفست و آزادیت می ارزه !
خلاصه رفت جلسه و اومد پیروزمندانه گفت قرار شده مردک سه شب در هفته بیاد تخمه بخوره !
با نا امیدی و تعجب براش نوشتم من باور کرده بودم که به این نتیجه رسیدی نوع این زندگی اشتباهه !! حالا که خودت میخوای اینجوری زندگی کنی ....
از اونجا مطمئن شدم این حسنا یه روده راست تو شکمش نیست !
تنها کسی که برام قابل باور بود عسل بود که همه چیز رو از بدی هاش و خوبیهاش مینوشت نگران قضاوت دیگران نبود خودش بود ، حتی الانم که از نفرت و حسادتش نسبت به بچه آرش مینویسه حس واقعیش رو مینویسه ، اما بقیه خیلی تابلو خودشونو و مردک هرزه طرف مقابلشونو لیلی و مجنون نشون میدن و تمام تقصیر گندی که زدن رو به گردن مسگر شوشتر ( زن اول ) میندازن!!!
شیدا رو وقتی پیدا کردم که با کیوان ازدواج کرده بود و وبلاگ قبلیش رو به صورت یه داستان خوندم و چون زیادی هم قصه پردازی کرده بود مطمئن بودم زیادی شاخ و بال داده به قصه اش اما فکر میکردم که اینم مثل بقیه زمان مجردیش با رئیس متاهلش سر و سری داشته و حالا هم ازدواج کرده و اون رابطه قطع شده
وقتی آدرس وبلاگت رو داد و اومدم خوندم و فهمیدم که هنوز هم با اون مردک در ارتباطه و وبلاگ مخفی داره و تمام عیبهایی که روی کیوان بدبخت میذاره بهانه جویی برای طلاقه !
خیلی برام جالب بود که چفدر نکته سنج هستی !
البته یه مدت وبلاگ گردی نکردم و وبلاگ مخفی شیدا رو نخوندم ( بالاخره رمزشو داده بود ؟؟ )
اوففففف ! چقدر گفتم !
خلاصه از اون موقع وبلاگ قبلیت رو میخوندم تا الانم همچنان باهاتم بانوی باهوش
چقدر خوب و قشنگ و مفصل نوشتی مامان مرسده
ممنون
سلام
این کبوتر چقدر نادونه چقدر بی ادبه و چقدر دروغگوی کم حافظه خدا اهلش کنه
تو وب نوشیده از خیانت کامنتشو دیدم حالم بهم خورد از ادبش لحنش طرز فکرش و....
درکنایه به بانو اون وب اینو گفت:
- گفتم بهت ارزش اونه که شوهرت التماست کنه بچه دارشی نه اینکه به خاطر بچه نگهت داره
بعد که بانو این جوابو بهش داد باشه تو اینگونه بگوو.راستی یادم نمیاید تو التماس کرده باشی خاطرم هست جز میزدی و میزنی برای بچه دار شدن. بانو برو خوش باش. با دنیایت. مهم نتیجه است.
بعد چندساعت طفلی حرفشو یادش رفت دروغشو اینطوری خودشو رسوا کرد
انقدر راضیو خوشبختم که تصمیم گرفتیم به بچه دارشدن فکر کنم انقدر عقلت برسه که من تک نفره نمیتونم بچه دارشم و لازمش رضایت شوهرمه و...
بانوی خوبم یک سوال دارم:قضیه ی ای پی چیه؟ ایا کسی میتونه با استفاده از ای پی مشخصات کامل ادم رو بدست بیاره؟/اخه تو بعضی وبلاگهای زن دوم میری چنان ادم رو تهدید میکنند اره ما ای پی شمارو داریم ال میکنیم بل میکنیم ..میشه برام توضیح بدید ممنون میشم......
من از وبلاگ خود حسنا اینجا رسیدم. یعنی یک زمانی حسنا شروع کرد که: آره یکی از دوستان زحمت کشیدند خبر دادند که یک نفر با انواع و اقسام مشکلات فرو خفته مطالب من رو کپی کرده.
یادمه خوشم نیومد از کار این آدم معلوم الحال. ناراحت هم شدم. اینکه مردم چکار به کار این بنده خدا دارند. اول اهمیت ندادم مخصوصا اینکه می گفت وبلاگ فیلتر هم شده و در مراحل بعد با مامور و وکیلم می خواد بره دم خونشون که بفهمن اینجا همچین بی درو پیکر نیست.
یادم نیست چه مدت بعد کنجکاو شدم ببینم این وبلاگی که حسنا را به آه و ناله انداخته چی هست، حسنایی که می گفت از همه توهین دیده و شنیده، از خانواده پسرک، از همسایه ها، از خانم اولی، از مادرشوهر، از خواهرشوهرها. آدمی که در دنیای واقعی اینها را تاب آورده و خوشحال هست از داشتن شوهر شریکی در ازای همه این توهین ها، چی و کی باعث شده کم بیاره. آمدم و خوندم، اوایل دید خوبی نداشتم، به خصوص اینکه نه همسران اول را می شناختم، نه پرپری را و نه لیلی را. دعوا میان آدم هایی که نمی شناختم برام خسته کننده بود. اما محض کنجکاوی ادامه دادم. کم کم چرت و پرت گویی های حسنا برام روشن شد. البته قبلش هم گاهی اصلا نمی فهمیدمش. گاهی دلم می سوخت براش. اما هیچ وقت درک نمی کردم چطور ممکنه یک زن و شوهر برند سراغ یک دختر همسن من، کسی که شاغله، خونه و خانواده داره، و بگند بیا زن دوم شو و این آدم نزنه درگوش جفتشون. یادمه یک وقتی بعضی ها کامنت می گذاشتند براش که بچه دار شو خانم اول حساب کار دستش بیاد و حسنا می گفت نه نه من زندگی ام آروم نیست. من براش نوشتم که کامنت گذار ها رو نمی فهمم، وقتی شما خودت می گی شرایط بچه دار شدن نداری این چه توصیه ای هست. اولا که برام بغلماچ گذاشت که صادقانه بگم خوشم نیومد. دوما اینکه از کامنت گذار ها طرفداری کرد که این عزیزان صلاح من رو می خواند و شرایط زندگی من رو می دونند و میخوان من تنها نباشم. معلوم نبود با خودش چند چنده.
نمی تونم بگم دقیقا کی مطمئن شدم که این آدم کسی نیست که در ظاهر نشون میده، اما سوتی ها و دروغ های هر از گاهی اش مطمئنم کرد که این آدم ریگ که نه، پاره سنگ به کفششه.
سلام سحر جان،
کامنتهای مفصل و بسیار زیبای شما دوستان را که می خونم، از خودم می پرسم من چرا نوشتن این وبلاگ را شروع کردم، وقتی دوستانی بودند و هستند که اینقدر خوب و شیوا و قشنگ می نویسن.
اصلا برای تعارف و ... نمی گم. به جرات می تونم بگم پیش اکثر کامنترها و ... احساس ضعف می کنم در نوشتن. ادبیات فارسی و نگارشم خوب نیست. ضمن این که برای توضیح یک مطلب ساده، کلی توضیح می دم و آخرش هم مبهمه!
اما شما دوستان واقعا زیبا می نویسید.
از همکاری و همراهیتون متشکرم.
سلام
هیچوقت نوشته هاشوبادقت نمیخوندم ولی وقتی نقدشماروتطبیق میدادم تازه میگفتم ای وااای.کامنت آخرمم تایید نکردحسنا.ولی مهم اینه که خودش خونده
اولین باره که نظرمیزارم،همیشه خاموش میخوندم.
اگه اشتباه نکنم ازطریق همسران اول متوجه یه دعواهایی شدم
بعدش حسناروخوندم.ازنوشتنش بدم نیومدادامه دادم،دیگه بس که عجز ومویه کردشماروپیداکردم.اولش شماروقبول نداشتم،بعدش شک کردم،الانم که دیگه معلوم الحال شدم
الانم که دیگه معلوم الحال شدم
سلام. به جمع معلوم الحالها خوش آمدین.
ممنون که نظر گذاشتین.
من رفته بودم وبلاگ تهوع آور یه زن با آن ادبیات خاص خودش و همراهانش, داشتم جواب (همان فحش و فضیحت و تهمت بخوان )کامنت هام را میخوندم که ردی از وبلاگ شادی دیدم. منم با لباس پاره پوره از دعوای وبلاگی رسیدم به شما و دیدم اواااا یادی از موفرفری فقید شده
همانجا هم گفتم کارت را دوست دارم, چون متفاوتی. میشه با درست حرف زدن هم اعتراض کرد, میشه با طنز هم آگاه کرد. موفرفری
کاری کردی که شیدای سفت و محکم رفت, آفرین
مرسی موفرفری عزیز،
برای شرکت در این بخش از برنامه
اولین کامتتهای مخالفت با دروغهای سیندرلا شیدا تو وبلاگ اولش از طرف شما بود.
بگو بانو همسر سوم سلام می رسونه
بانو جان می خواستم عکس بگیرم از لب تاپم که یه کار فوری برام پیش اومد، با لب تاپ راه افتادم برم اون کارو که در واقع یک وظیفه خطیر مادری بود انجام بدم
یهو به ذهنم رسید در همون حال عکس بگیرم که گرفتم
برات می فرستمش اگه فکر می کنی مشکل نداره و میشه گذاشتش توی مسابقه، بذار
موردی نداشت. حدود شرعی رعایت شده
من هم منکر این نیستم که براى خانوم اولى سخته ولى باید توجه داشته باشه که خودش هم تو بوجود اومدن این شرایط سهمى داشته افسوس واقعا اگر ایطور نبود من صد سال دیگه هم اینها رو نمیشناختم و چنین تصمیم اشتباهى هم نمیگرفتمناراحت
اهان یادم نبود که تفنگ گذاشتن رو شقیقت و خانم اولی به زور زن دومت کرد
حسنا بانو - ٢٠/۱۱/۱۳٩٢ - ٤:٥٩ ب.ظ
حسنا عجب رویی داری
بانویی با فیلی باز می شه ولی بدون فیلی نه
شایدم 5
راستی عکس من نرسید؟
بانو من میگم شماره 3 لپتاپته
یکی ازین دوتایی
برای چی اونو لو دادی؟
تازشم کامنتهای لپتاپ را اونور بذار
برای آپلود عکس؟ پیکوفایل و پرشین گیگ هردو عکس آپلود می کنن و خوبن هردو.
مرسی
عکس تو چی شد؟
***********************
دوست عزیزی که پرسیدید برای آپلود. اگر فیلتر شکن داری این سایت را باز کن
http://postimage.org
در قسمت
browse
عکست را انتخاب کن
از بین دو گزینه
family safe
را انتخاب کن (عکست که مورد خلاف نداره D: )
بعد هم آپلود ایت
بعد که آپلود شد، از بین اون لینکهایی که بهت می ده لینک دایرکت را برای ما بذار.
ممنون
سلام
گفتم چرا زود اومدی
گفت زود؟؟؟
معلومه کارت از فروخفتگی گذشته
ناهاررررر چیییی داریممممم ضعیفهههه
بدین حال بود که فهمیدم ظهر شده و ناهار تخم مرغ داریم
هم دوستای گل گلدونتون رو
دختر من دور باشد هم سن بهاره
از طریق وبلاگ عسل به وبلاگ حسنا رسیدم و خواننده ی خاموشش بودم از بس ناله میزدکه دشمن داره و یکی مطالبشو جایی کپی میکنه و تحلیلش میکنه فضولیم گل کرد چون دلم میخواست با غلطت از روش ردشم یه سرچ کوچولو کردم رسیدم به اینجا که خوردم به آرشیو .گفتم باشه سر فرصت
خلاصه
یه روز که از خواب بیدار شدم احساس کردم چقد حس معلوم الحالی دارم پاشدم نشستم پشت لپ تاپ دخترم نشستم پای آرشیو وبلاگتون بلاخره ساعتی نگذشت که همسر رو در چهارچوب در دیدم اینجوری
مایعش به ماچ بود
عکس میگیرم میفرستم
دوستتون دارمممم هم شما رو بانو
خدا یه ساعقه بزنه وسط .....حسنا
خوش به حال دخترتون با این مامان خوش ذوق

گفتم چرا زود اومدی
گفت زود؟؟؟ معلومه کارت از فروخفتگی گذشته ناهاررررر چیییی داریممممم ضعیفهههه
بدین حال بود که فهمیدم ظهر شده و ناهار تخم مرغ داریم
منتظر عکس هستیم
بانو دو تا از عکس ها باز نمی شن. دلیلش هم اینه که سایت های آپلودشون فیلیه. اگه فیلی رو ران کنی تو همون صفجه میان.
آهان. من حواسم به این نبود. یکی دو نفر هم پرسیدن.
می برمش یه جای غیر فیلی
مرسی که گفتی
مینو جان یه سایت غیرفیلی آدرس بده برای یکی از بچه ها می خوام.
بانو خدا خیرت بده اون چه قالبی بود امروز گذاشته بودی اصلا باهاش حال نمی کردم .راستی خودتونم تومسابقه ی عکسا هستید؟
دنبال یه قالب می گشتم که بتونم یه کد توش بذارم عکسها سیو نشه.
آخرش با بلاگ اسکای دعوام شد رفتم بلاگفا
میگم بانو
این ماجرای پسرک اشک اکثرمون رو دراورده ها
اول هم به خودم میگم که گریه کردم
واقعا چه لزومی داره اینطوری نوشتن؟
بانو چرا عکس شماره 4 اصلا باز نمی شه؟
باز می شه مهسا جان
دوباره امتحان کن.
بانو جان چقدر این عکسها به شناختمون از هم کمک میکنه
بعدشم مثل اینکه یکی از دوستان از وبلاگ شما برای کنکور نکته برداری میکنه
برای اینه که ببینم با توجه به شناختی که از هم داریم می تونیم حدس بزنیم کی به کیه.
صبح یکی یه حدسی زده بود که با توجه به همین شناختهای غلط خیلی باحال بود
بعدنشم! عکس شما کو نازگل خانوم؟
یاد اون آهنگ ستار افتادم
نازگل خانوم ناز و ادات قشنگه
زنجیر دور مچ پات قشنگه
پیچ و خم قد و بالات قشنگه ... جلف شدم رفت
ندا۱٠:٢۸ ق.ظ - پنجشنبه، ۱ تیر ۱۳٩۱
حسنا جون خیلی بی سیاستی عزیزم خیلی زیاد بی سیاستی یکم زبل باش دختر جون به شوهرت بگو نه فقط نصف شب با هم حال کنیم! اینقدر زود خودت را لو نده بگو فقط نصف شب همین نمیخوای برو. این عذاب وجدان بیخودی هم در قبال خانم اولی بزار کنار بهار میخواد خودکشی کنه به یه ورت دختری که اینقدر احمقه همون بهتر خودش رو بکشه باید بره روانپزشک قرص بخوره
خصوصیت را چک کن
پاسخ:میدونم ندا جونماچ سیاستم صفره زود جوش میارم و عصبانی میشم و یا احساساتیافسوس اتفاقا یکی از بچه ها خصوصی برام گفت و من هم یاد گرفتم همین رو گفتم و قانون نصف شب رو عملی کردم نیشخند گفتم روز و سر شب و وقتهای دیگه کارهای دیگه هم میشه انجام داد.یا حداقل بعد از شام و میوه خوردن و حرف زدن . اگر وقت نداری میتونی بری وقت داری هم باش زبان برای بهار پیشنهاد دادم حتما سراغ مشاور و روانپزشک برن و همسر میخواد همین کارو بکنه این تهدید به خودکشی اگر جدی باشه خطرناکه . امیدوارم که فقط یه حرف سطحی برای تهدید باشهنگران برای لینک خصوصی ممنون حتما اینکارو میکنمبغل
----------------------------------------------------
کلی گشتم تا اینو پیدا کردم بانووووووووووووو
چه آفتیه این ندا.....تهوع اور....مشمئز......چندش.....
تازه این افت کپکی به خودش میگه شکلات!!!: "خانوم اولی به همسر یه شکلات تعارف کرد اونم گفت بده بخورمش!!" .....اخه احمق جون هرچیز قهوه ای رنگی شکلات نیس!!
سلام بانو جان و دوستان عزیز
من اینجا زمانی پیدا کردم که خود حسنا نوشته بود دنبال وکیل یکی داره نوشته هاش مینویسه
منم تو گوگل همین جور حسنا میزدم سرچ میکردم که این کدوم وبلاگ که حسنا صداش در اومده تا اینکه وبلاگ پیدا کردم
آره یه مدت تحت تعقیب بودیم
خصوصی هم چشم
باشه خانومی، عکس هم می گیریم و می فرستیم. بذار اول یه زنگ بزنم به مامان و بابام تا نخوابیدن، یکشنبه است و منتظرن
راستی تو که داری لو می دی همه رو؟ الان فهمیدن که من توی اون 5 تا نیستم
سلام برسون (بگو بانو همسر سوم سلام می رسونه
)
یاد دوستی افتادم که عصر آخرین روز هفته همیشه به مامان باباش زنگ می زد و دلم یهو براش خیلی تنگ شد
من چند روز نبودم. چقدر همه چیز عوض شده. الان باید بگم چطوری اینجا رو پیدا کردم؟
خب دقیق یادم نیست. ولی فکر کنم مال همون وقتایی بود که حسنا هی ننه من غریبم بازی درمیاورد و باعث شد این وبلاگ رو گوگل کنم.
همیشه هم شما رو تحسین میکنم که دارید یک دروغگو رو رسوا میکنید.
ممنون از لطف شما
پس ننه من غریبم بازیهای حسنا معرف ما شد
بله هجو و هزل تعریفشون با هم متفاوته یه تامل و التفات روی معانیشون داشته باشی متوجه منظور من هم خواهی شد
متاسفم اگر ناراحت شدید. منظور بدی نداشتم.
من از نقد شیدا میخوندمت
بعد هم از یه وبلاگی که به زنای دوم بدو بیراه میگفت. فکر کنم یکی لینک گذاشته بود. بعد هم که داستان سجاده لیلی و اینا پیش اومد و سوگند که انگار توی سی سی سیو فسیل شد! چه دورانی بود! چه هیجاناتی!
آره. خیلی هیجان داشت. گاهی دلم برای پرپری تنگ می شه. دختر بامزه ای بود
من از وبلاگ صحرا رسیدم به عسل خانومی. توی یکی از پستهاش درموردش نوشته بود

، حسابش جدا از بقیه بود. براش کامنت می ذاشتم و دوست داشتم به این نتیجه برسه که اشتباه بزرگی کرده و بهتره هرچه زودتر جبرانش کنه
بدون اینکه کامنت منو (که واقعا هیچ توهین و نشانه ای از زدن به سروصورت درش نبود) بیاره
از اونجا چند تای دیگه از زنهای دوم و همسران اولو پیدا کردم. با توجه به علاقه ای که به مسائل اجتماعی و خانوادگی دارم، خیلی توجهمو جلب کرد
هیچوقت از نزدیک زن اول و یا دوم ندیده بودم و برای اولین بار متوجه رنج بی پایان زنهای اول و افکار خودخواهانه زنهای دوم و تلاش برای توجیه جایگاه غیرقابل قبولشون می شدم
از کامنتهای همسران اول رسیدم به زنهای دوم وبلاگ نویس که یه زن می نوشت. با اونجا خیلی راحت نبودم، دوست داشتم نظرات و اعتراضهامون تا حد امکان بدون توهین باشه
یک بار که بعد از چند وقت رفتم اونجا، دیدم یه دوستی کامنت گذاشته و سراغ شادی که درمورد شیدا می نوشتو از بقیه گرفته
شیدا رو نمی شناختم ولی کنجکاو شدم بدونم اون یکی شادی کیه که رسیدم به اینجا
از زنهای دوم، عسل خانومیو می خوندم و حسنا و گاهی به کبوتر و پری و شراره سر می زدم. این سه تای آخری به نظرم ارزش وقت گذاشتن ندارن و فقط به این درد می خورن که شناخت بهتری از قشر خاصی از هم جنسهامون که متاسفانه در کنار ما زندگی می کنن، بهمون بده
ولی وبلاگ عسل خانومی به خاطر صداقتش و بیان واقعیت تاریک این نوع زندگیها به نظرم مفید میاد
حسنا به خاطر اینکه باور کرده بودم پنهانی نیومده
تا اینکه چیزهائی پیش اومد که فهمیدم اونی نیست که نشون می ده. دیدم با زنهای دوم دیگه دوستی نزدیکی داره
یک بار، با یک سوال رفتار متناقضشو به چالش کشیدم (دلسوزی برای بچه پرپری، درحالیکه زندگی بهار ربطی به اون نداره و خودش پدرومادر داره) و دیدم عصابی شد و منو متهم به زدن به سروصورت کرد
کمی بعد هم قضیه پست لیلی پیش اومد و اینجا رو پیدا کردم و تازه دیدم بانو و بقیه دوستان نکته بین درست می گن، امکان نداره اجازه و بیماری در کار بوده باشه
شادی خانوم اومده بود شادی را پیدا کنه
عکس برامون بفرست. شما هنوز عکس نفرستادی، توی کامنتها نوشتن این لپتاپ شادی است
بانو دوست ندارم نقدت کنم، همینطور که اینجا تا الان هر کامنتی هم گذاشتم به صورت سوال تاکیدی بوده یک بار هم یک توضیح راجع به مطلب طلاق اما میخوام اینو بگم گاهی این طنزی که به کار میبری و همش کنایه از حسناست در واقع هزل و هجویه که مربوط به حسنا نمیشه و جایی که جاش نیست داری حسنا رو میاری وسط، مثلا الان اصلا نیازی نبود به کنایه از لبخند حسنا جواب منو بدی
اشکالی نداره نقد کنید.
اون موضوعی که درباره طلاق گفتید هم یادمه.
در مورد ادبیاتی که گفتید هم شما اولین نفر نیستید که این حرف را زدید و من ناراحت نشدم از حرف شما. چون از خیلی ها و جاهای زیادی شنیدم و می دونم اشکال از منه.
الان فقط شوخی کردم که گفتم عکس بذارم که مطمئن بشید خانم هستم. تو این وبلاگ خیلی جاها از حد خارج شدیم و شدم و نقدمون از طنز که فراتر به هجو و توهین هم رسیده. این را خودم هم خوب می دونم. گاهی سعی کردم اصلاحش کنم و کنترل، بعضی روزها هم به خاطر مشغله های خودم، شرایط کاری و روحی و ... نرسیدم و اون کامنتها و صحبتها مونده ...
ولی این بار فقط صحبت از عکس بود. هجو؟؟
Rima ٧:٢۱ ب.ظ - پنجشنبه، ۱٧ بهمن ۱۳٩٢
سلام حسنا جون، ریما هستم، چندوقتی هست میخونمتون، به روحیه محکم تون افتخار میکنم، مطمئنم با درایت و عقلانیتی که دارین زندگیتون روز به روز شیرین تر میشه [بوسه]
جسارتا میپرسم اختلاف سن تون با همسر چند ساله؟ من حس میکنم گاهی اختلاف سن باعث میشه مردا حس کنن دانای کل هستن(من یکیشونو تو خونه دارم )
پاسخ: ماچسلام ریما جون ممنون از همراهیت بغل حسن نظرت رو میرسونه . اختلاف سنیمون 15 سال . در این مورد که آقایون فکر میکنند با کمی اختلاف سن دانای کل میشن شکی نیست کاملا دارم میبینم و قبول دارم
---------
معنی اختلاف 28-45
رو هم فهمیدیم که میشه 15!
حتی ایجا رو که قبلا خودش گفته حالا دروغ میگه و حرفش رو عوض میکنه وای به حال بقیه حرفاش!!
الهه!!
حسنا را ول کن، داریم تمدید اعصاب می کنیم. یه عکس بفرست
بانو ادبیاتت مردونست من از روز اول هرگز فکر نکردم جوابگوی کامنتها و نویسنده سطور میانی پستهای این وبلگ یه زنه
متاسفم که اینقدر سیبیل کلفت به نظر می رسم
انگار واجب شد یه عکس از لبخندم بذارم
من بارها اینجا گفتم که من از روز اول حسنا رو خوندم ، اتفاقا درست روزهایى بود که به خاطر یکى از دوستهام که متوجه خیانت شوهرش شده بود و یک هرزه رو صیغه کرده بود بسیار ناراحت و شوکه بودم و خیلى اتفاقى رسیدم به حسنا و درست برگ اولش رو نوشته بود و از اون موقع در سکوت خوندمش ، با تمام حساسیتم به مسئله خیانت هیچوقت نخواستم عجولانه قضاوتش کنم و احساس میکردم این با بقیه فرق داره و حتى بهش ظلم شده و مردک و خانم اول اون رو بازیچه خودشون قرار دادند ولى کم کم متوجه شدم که این دیگه بیش از اندازه داره مظلوم نمایى میکنه و از خانم اول یک گرگ ساخته و خودش رو یک بره معصوم و گرفتار نشون میده و بزرگترین دلیلى که باعث شد شکم به یقین تبدیل بشه داشتن دوستهایى مثل نفس و عسل بود که بهم ثابت شد این هم لنگه همه زنهاى اویزون ولى با خوش زبونى داره خوانندش رو به بیراهه میکشه
که اگر اشتباه نکنم به خاطر اسم زیباش که تو دهنى به بانوان نامحترم دوم است کنجکاو شدم و اومدم اینجا که خیلى هم از این بابت خوشحالم که این همه دوست خوب پیدا کردم 
و در اخر هم اشنا شدن با وبلاگ بانوى سوم عزیز
یکی از خوشحالی های من هم همینه که یه عالمه دوست خوب و هم نظر و همراه پیدا کردم
اون موقع که دارن زندگی مردم را خراب می کنند و دل یک زن را می شکنن و آینده یک دختر را خراب می کنند، خدا نمی شناسن. حالا یادشون افتاده طلاق عرش خدا را به لرزه درمی آره
آخ جون باززززی



ادو تا بازی داریم انگار.منم میخوام شرکت کنم و برنده بشم
من از خود حسنا رسیدم به اینجا
از بس غر غر کرد و کولی بازی دراورد که به صرافت افتادم اینجا رو پیدا کنم.البته اون اوایل چون اینجا تازه تاسسیس بود پیدا کردنشم مثل الان اسون نبود و خیلی بالا پایین کردم تا به اینجا رسیدم..
راستش من حسنا رو اون اوایل باور کرده بودم و فکر میکردم راست میگه البته همیشه به نظرم میومد که یه جای کار داره لنگ میزنه و همه ی اونچیزی که ادعا میکنه نباید اینا باشه..چند تا سوال و ابهام هم برام پیش اومده بود که هیچ جوری نمیتونستم درکشون کنم اما خب از اونجایی که معمولا ادمی هستم که به همه حسن نظر دارم خیلی گیر نمیدادم...
یکی از اون سوالهای عجیب این بود که چطوری حالا فرض بر اینکه زنی خودش هم بره واسه شوهرش دنبال همسر حاضر بشه یه دختر جوون و تحصیلکرده و کارمند و خوشگل رو انتخاب کنه..حداقل باید میرفت سراغ کسی که همه جوره سطح پایین و بی کلاس باشه تا برتری بهش نداشته باشه و همه جوره بتونه بکوبه تو سرش
این از این..
بعد که گفت خانوم اولی برای ازدواجشون یه سری امتیازات گرفته دیگه شاخام همچین جووونه زد..چطور زنی که خودش اصرار به ازدواج شوهرش داشته حالا بخواد یه سری پوان بگیره.واصلا با عقل جور درنمیومد
دیگه بهش شک کردم
بعد که یه بار گفت لپ تاپش خراب شده و داره از اپ تاپ برادر شوهر استفاده میکنه خیلی برام سوال برانگیز بود که این حاج خانوم که عرضه یه ویندوز عوض کردن ساده رو نداره چطور حاضر میشه با لپ تاپ یکی دیگه وبنویسی کنه ..اونم یه همچین وبلاگ پر تنش و خاصی که به قول خودش همش هم بر پایه ی واقعیته..
یعنی یه لحظه فکر نکرده صاحب لپ تاپ میتونه کل فعالیتشو بکشه بیرون و وبلاگش رو پیدا کنه..
وقتی کسی ویندوز نتونه نصب کنه مسلما از کوکی ها و رچیستری هم در کل بعیده و عمرا چیزی بدونه و سر دربیاره..یعنی این شهامت حسنا با اینکارش منو غافلگیر کرد
به نظرم اومد کله ی خر داره با دل شیر
راستی من اون اوایل اینجا رو خاموش میخوندم اما الان چند وقتیه که منم دلم میخواد این جا کامنت بذارم و با دوستان گل بگیم و به ریش حسنا بخندیم
بانو اینم باید اضافه کنم که خیلی دوستت دارم و عاشقتممممم
خیلی باهوش و تیزی
دل به دل راه داره سارا جون



سارا دلم نمی خواد بهش بخندم،
مسخره گر سخت کیفر می شود!
ولی گاهی اوقات خیلی خنده دار می نویسه.
مثلا اونجا که نوشته، حراست از همسر پرسید اونجا دقیقا با کی ها دیدار داشته
انگار طرف اصلا اخبار را دنبال نمی کرده !
مردک و حسنا در راس یک هیات بلند پایه برای ضیافت شام، به دعوت رئیس جمهور فرانسه وارد کاخ الیزه شد
نه که اونم تازه خیانت کرده، احتمالا می خواستن در این زمینه تبادل اطلاعات کنن
چه بازی خوبی گذاشتین
چطوری رسیدیم به وبلاگ بانو ؟
راستش یه بار در طی یه سرچ ناموفقانه رسیدم به وب حسنا تو دلم گفتم بروبابا اما عنوان وبلاگش دستم رو گرفت و به پاهام افتاد جان نفس بخون من از اونا نیستم گفتم تو از کدومایی گفت از اینا از کدوما؟از اونایی که با اجازه میان گفتم از این قلم نداریم برو بزار باد بیاد گفت جان نفس منو بخون حسنا بمیره بخون دیگه گفتم سگ خور میخونم خوندم تا رسید به پسرک همونجا بود که خر درون لگد زد و اندکی اشک
سپس دیدیم وبلاگش آزار دهنده ست و چند تا مخالف منطقی داره لینک شدم به همسران اول و سپس وبلاگ حسنا رو رها کردم و از اونجا رسیدم به وبلاگ بانو
روانشناسی مدرن میگه یه قاتل به قتلش اعتراف نمیکنه بلکه از درون خودش یه موجودی میسازه و قتل رو به اون نسبت میده حالا شما ربطش بدید به حسنا
دوم اینکه آدمی که خوشبخت باشه چرا باید اسیر یه وبلاگ باشه و سعی کنه مورد تایید کامنترها قرار بگیره؟جز اینکه گندی در کاره
آدم خوشبخت سعی میکنه چشم و چال واقعی هارو دربیاره مثه اطرافیان نه یه عده کامنتر که چشم هاشون بسته ست و چوپان دروغگو براشون قصه میگه
بانو خیلی خوب گفتی از پیرمرد میترسه منم همین باور رو دارم میترسه مثه سگ حرفی هم نداره بگه چون زندگی خانوادگی مفتضحی داره کجا برگرده ؟پیش پدر فرهیخته؟دو سه سال دیگه هم حسنا هم پیرمرد متوجه میشه چه غلطی کردن پدر دیگه محبت دخترش رو نداره حسنا هم اسپانسر رو از دست داده(دارایی خانوم اولی و همینطور دارایی پیرمرد)برادرهای پیرمرد هم دیگه دم درمیارن و خودتون دیگه تا انتهای داستان رو حدس بزنین
از اونایی که با اجازه میان گفتم از این قلم نداریم برو بزار باد بیاد
بانو جان میگم ما که نیمه خاموشیم عکس بذاریم که کسی نمیشناستمون که حدس بزنه که ؟
اینقدر مهسا داریم تو کامنترات که تو فکرم یه اسم دیگه واسه خودم انتخاب کنم !!!!!
یه کم بهمون تقلب برسون
می تونی یه کم توضیح بدی.
مثلا اگه جایی بحث کردی با دوستان، یا کامنت خاصی داشتی ...
من وب خصوصیم روکه زدم تعدادی ازدومی ها فکرمیکردند که منم زن دومم ...هههههههه ازرو اسم وبلاگ ونویسنده ....بعدحسناروتوهمین دومی ها دیدم لینکش رو........
اوایل باورم شدکه با رضایت اومده بعدهرچی بیشترمیخوندمش حس میکردم برخی حرفاش همخونی نداره ..بقولی داره ریپ میزنه .......چن بارکامنت گذاشتم ومعترض شدم تایید نکرد ...دیگه به شک افتاده بودم که ادرس وبلاگ بانوروتولینک ی وبلاگ که برعلیه زن دومی هابود یه زن مینوشت پیداکردم ازاونجا دیگه همراه بانوشدم که اونوموقع درباره شیدا مینوشتی ......بعدم که درباره حسناشدوتا الان ........
پس تو هم سابقه داری
سلام من دوروز نخوندم کامنت ها رو گیج شدم دیشب ازبیرون اومدم یه سراومدم پست رمزداربودرمزخواستم الان اومدم پست رمزدارنیس ونوشتی عکس بذارم عکس چب بذارم خودم هههههههههههههه صفحه دسک تاپ سیستمم ......
شفاف سازی لطفن بانوجان ........
دریاااااااااااا
کامنتها را بخون متوجه می شی.
ووی چه عکس رمانتیکیه این
حدس بزنیم کیه الان؟
سلام، من حدود دو سال پیش برای اینکه سبک های نرم نوشتن رو از قلم های مختلف بخونم وبلاگ خونی گسترده رو شروع کردم، البته قبل از اونم وب همکارامو می خوندم ولی خب وبهایی از اون دست که خودم هم قبلا یکیش رو داشتم زیاد نمیشه از نوشتن های مختلفش درس گرفت.
کم کم علاقم به بعضی وبلاگ ها بیشتر شد تا اینکه وبلاگ حسنا رو اتفاقی پیدا کردم و علاقمند شدم که بخونم همشو، بعد از توی کامنت ها که اونم عادت دارم همیشه بخونم فهمیدم یه جریانی هست، خودم خیلی سرچ کردم تا به وبلاگ زنان اول و به اینجا رهنمون شدم.
اینو هم بگم که من از ابتدا می دونستم که خیی از حرف هایی که ایشون و یا هر وبلاگ نویس دیگه ای (به ویژه از این قماش) میزنه صحت و سقمی نداره (حتی ما همکارا گاهی راجع به بعضی حرفاش با هم بحث و تبادل نظر می کردیم) اما خب طبق روال خوندم و الان هم خیلی وب ها رو می خونم و جاهایی که برام جالبه کامنت هم میذارم و همه رو هم با همین اسم میزارم.
اما شخصیت شما و البته یکی دیگه از وبلاگ نویس ها به نظرم خیلی جالب و جذاب امده، و البته اینم بگم از اینکه نمی دونم که شما تو چه شرایط سنی و موقعیتی (تاهل و تجرد) و کاری هستید یه مقدار برام جای کنجکاوی گذاشته.
ممکنه یه کم در این مورد برام توضیح بدید، چون الان دیگه از خواننده های پروپا قرص هستم که هم از اداره و هم خونه دائم در حال چک کردن وبتونم.
ممنون
ممنون که توی بازی شرکت کردید.
جواب سوالتون هم باشه. چشم
من یه پروه ای دارم بر اساس یه فیلمیه برای حالگیری مردانی که فیلشون یاد هندستون میکنه بعدا براتون میگم
منتظر می مونیم برای توضیح پروژه
منو گرفتی؟؟؟؟؟
خصوصی صبح آره.
بانو جان, سرشماری ؟
داریم بازی می کنیم بو خداااااااا
بانواینم قبول نبودمگه تاییدکردی
باشه قایمش می کنم الان، خیلی هم خوب بود
در خرداد ماه بود که در مورد یک زن دوم نوشت فکر کنم پست 154
بعد هم تیر ماه از رای گیری و وب حسنا نوشت که من از تقارن زمان ان با امدن شما به این نتیجه رسیدم شاید شما باشید
اینو همین الان یکی از دوستام نوشته بود و گفتم بذارمش اینجا
بدون تغییر
------------------------
یوقتایی توی واگن مخصوص خانوما (مترو) یکی که تازه وارد میشه از شش نفری که تو یه ردیف نشستن میخواد که جمع و جور بشینن تا اونم بشینه
زنای دیگه معمولا راش میدن البته فقط یکی دو نفر جا باز میکنن و بقیه به روشون نمیارن،تازه وارد هم با توجه به اون فضایی که باز شده تصمیم می گیره که فقط کیف و وسایلشو بذاره یا خودش بشینه و به زور تلاش می کنه تو همون فضا جا بشه
همین دو روز پیش شاید هم سه روز پیش که تو مترو بودم وقتی به تلاش خانم هفتم نگاه میکردم فکر نسبتا نامربوطی به سرم زد که بعد دیدم خیلی هم مربوطه
یه زن هایی مودبانه وارد زندگی زن های دیگه میشن، ینی اول اجازه می گیرن حالا ممکنه بعدا رنگ عوض کنن و عرصه رو به زن اول تنگ کنن، بعضیا آروم وارد میشن و تلاش می کنن جایی واسه خودشون باز کنن، بعضیا هم بی اجازه میان و اهمیتی نمیدن چقد جای دیگری رو تنگ کردن
اما فصل مشترک اکثرشون اینه که درست جا نمیشن، هر لحظه ممکنه بالانسشون بهم بخوره و اگه یکم از دورتر نگاه کنی میبینی بزور وارد شده و نصفشون بیرون زده
(تو کل ماجرا جنسیت رو به مرد هم تغییر بدی اصل موضوع تغییری نمیکنه و صادقه و نصفشون بیرون زده)
چقدر بامزه بود
خوب من از روزنامه همشهری وب من اگر مادرشوهر بشم را پیدا کردم
نوشته هایش جالب و دلنشین است از زنان دوم هم بسیار شاکی می باشد
خوب کارآگاه هم نشدیم
نخوندم.
برم ببینم چی می نویسه، همزاد من
سلام
بانویی عکسم اومد؟
خصوصی فرستادم
اومد.
مرسی
باشه پس بذارتمیزش کنم بعد
نه با همون آبگوشت و بستنی باشه بهتره
حالا یک سوال بانو خانم شما یک وبلاگ دیگر دارید من اگر اشتباه نکنم خیلی وقت قبل شروع به خواندن شما کردم شاید هم اشتباه می کنم اما نوع نوشته های شما به نویسنده یکی از وبلاگ ها نزدیک است. که من خیلی هم به نوشته هایش علاقه مندم
حالا درست حدس زدم. یا نه؟
نه من جایی وبلاگ عمومی و به این شکل نمی نویسم.
ولی دوست دارم بدونم کجاست و چی می نویسه. اگر خصوصی برام آدرس بذارید خوشحال می شم.
http://8pic.ir/images/44553609142050598093.jpg
اگه گفتین من کی ام ؟؟
ای بمیری!

واسه من عکس خودش و اسمال آقا را فرستاده
عکس لپتااااااااااااپ
من هم هرچند زاید فعال نیستم اما دوست دارم یادی از گذشته ها بکنم.من یه رهگذر بودم که اول وب حسنا را میخوندم.بعد همسران اول.بعد یک نفر انگار یه خبرهایی از حسنا داشت و یه عکسهایی ازش دیده بود و انگار یه دعوایی راه افتاده بود که من درست نفهمیدم چی به چیه. از اونجا تا بانو همسر سوم را یادم نمیاد چی شد! به گمانم این را هم باید از خانم اولی بپرسم!!
اما یادم میاد شما دو تا وب داشید و فیلتر شد..اونم با کیبورد به سر گرفتن یاران حسنا برای رد گزارش :))
و یادم میاد اون اوایل یه وکیلی هم بود که انگار بعدا یهو یه چیزیش شد و تغییر سویه داد.
پایدار و موفق باشید بانو.
به گمانم این را هم باید از خانم اولی بپرسم!!
من اول که وارد وب شما شدم هیچ چیز نفهمیدم آخر عجیب بود حسنا گفت نفس گفت یکی دیگه گفت من اول گیج شدم و رفتم دوباره که برگشتم منظم تر بود. دیشب هم گفتم این جا را چطور یافتم
دیگه این که بعضی قسمت های این جا را دوست دارم چون اصلا قبلا از دیدگاه شما به موضوع نگاه نمی کردم بعضی حرف ها را هم متاسفانه دوست ندارم چون حتی با یک آدم خبیث هم نباید به زبان خودش حرف زد. من عاشق ملاطفت هستم حتی با بدترین دشمنان باری حالا متوجه شدم ظاهرا شما از خیلی وقت پیش برای زنان دوم می نوشتید
به هر حال در کارهایتان موفق باشید حتی اگر تلنگری باشد یر وجدان دومی ها ارزشش را دارد خدانگهدار
خیلی وقت پیش نه.
فکر کنم از خرداد
برای زنان دوم نمی نویسم. برای خواننده هاشون نوشتم.
ممنون از حضورتون
من خودم گمون کنم وقتی حسنا آدرس وبشو تغییر داد اون موقعی که وبش بست شد تو گوگل سرچ کردم که پیداش کنم رسیدم به اینجا البته اون موقع اینقد پیگیر نبودم،
ثانیا فضامجازیه دیگه حالا کی میبینتت که بخوای این حرکاتو درآری، ولی میگم با اینکه دروغاشو نمیدونستم ولی چون زن دوم بود حتی اونموقع هایی که مثلا برا پسرک مینوشت اشک همه رو درمیاورد احساسم رقیق شده بود ولی باز ته دلم خوشم نمیومد ازش که زندگی یه زن دیگرو حتی با رضایت خراب کرده، البته اونجا هم نظر نمیذاشتما فقط میخوندمش
اینو هم بگما من وبلاگ حسنا رو میخوندم و هیچ وقت احساس خوبی بهش نداشتم اینجوری که دوستان میگن اول بغل ماچ بودن باهاش بعد تیغ و خنجری شدن، اینو هم بگم متوجه نشدم که دروغ میگه چون هیچ وقت تو مخیله ام هم نمیگنجید یه آدمی تو فضای مجازی که کسی نمیشناسدش بیاد پز چیزی و بده، اولا پز دادن نداره زندگیاین مدلی
سیمرغ بلورین من فراموش نشه، چون اینجا هم کم ظاهر میشم بنابران عکس لپتابم هم کسی نمیتونه حدس بزنه پس شرکت نمیکنم و فقط منتظر سیمرغ بلورین بهترین طراح سوال وب بانو میمونم
اون موقع که وبش بسته شد اسفند پارسال بود. ما هنوز نمی نوشتیم. مگر این که دو سه ماه نخونده باشی و بعد بگردی دنبال بلاگ جدیدش
عکس هم بفرستی بد نیستا
من وبلاگ شیدا رو می خوندم و از اونجا رسیدم به اون وبلاگی که نقدش کرده بودین. البته چون اعتقاد داشتم که شیدا یه سری خصوصیهاش رو نگفته و ادم وقتی چیزی رو تعریف میکنه مجبور نیست که همه مسایل خصوصیشو بگه رو اون حساس نشدم و فقط خوندم.
اما توی این سری وبلاگ از اول پایه بودم و حتی وقتی دسنرسی به نت نداشتم به هر طریقی شده اینجا رو از دست نمی دادم. با خوندن وبلاگ حسنا همیشه این تناقضاتش برام بولد میشد ولی تو ذهنم پس میزدمشون.تا اینکه تو این وبلاگ یهوای با تمام افکار فرو خفته ام مواجه شدم. وقتی میبستی خیلی ناراحت بودم.تا الان که دیگه به هیچ وجه رو وب حسنا کلیک نمی کنم و اگه بخونمش از اینجاست
خیلی کم هم پیام میگذارم حرف زیاد دارم ولی راستش همیشه کمی ترس ته دلم هست .
اسمم رو هم چون دو سه باری که برا حسنا پیام گذاشته بودم در غالب یه شخصیت کارتونی بود اینجا هم از اون کارتون بچگیمون که دو تا زنبور بودن یکیشون کمی خنگ و تنبل بود گرفتم. ولی خیلی زود بهش عادت کردم.
دیگه چی بگم
ممنون که کامی را بخاطر ما روشن کردی
متشکر از خصوصی
بانو جانم
اون بیت مال سعدی بزرگواره.
الان ادرسش رو براتون میذارم
ممنون
ببخشید من خودم بی اجازه به بازی دعوت کردم
اینکه من چطور اینجا رو پیدا کردم با جزئیات یادم نمی یاد
ولی کلی بگم از وبلاگ ی زن وبلاگ بانو رو پیدا کردم که داشت راجع به شیدا می نوشت.وبلاگ شیدا رو کم و بیش می خوندم نه کامل ولی نقد بانو از اون وبلاگ رو خیلی دوست داشتم. خاموش می خوندمش تا اینکه بانو این وبلاگ رو در مورد حسنا نوشت و از اونجایی که تا اون زمان این تنها وبلاگ زن دومی بود که کامل می خوندم از خاموشی در اومدم و همراه بانو شدم.

بانو جون متشکریم
دوستان همراه متشکریم
همه به این بازی دعوتین. اجازه نمیخواد
ساره متشکریم
سلام بانو جان
منم بازی
عکس لب تاپ یا گوشیم بگیرم کجا بفرستم ؟
اون یکی بازی چی ؟
سلام غنچه خانوم گل
اینجا بفرست. لینکش را بده.
اون یکی بازی هم بگو چطور شد با اینجا آشنا شدی
بانو منم میخوام بازی کنم
چیکار کنم؟؟
عکس بفرست.
مبهم نبود فقط من فک میکردم اون بلد شده ها خود متن هست یه دو سه دقیقه ای طول کشید تا بفهمم نظر خودته

بعد رفتم اولین پستو خوندم تازه فهمیدم چی به چیه
الان که تاریکه
فردا عکس میگیرم می فرستم
salam alikom
khob linke axo koja bezarim?!
سلام
همین جا تو کامنتها
من که دیگه لو رفتم تو مسابقه ی تصویری
مسابقه ازکجابه وبلاگ بانورسیدم ومیگم
من توسط خانوم دکترسوزنی به وبلاگ بانورسیدم
ازهمین تریبون ازدکترسوزنی کمال تشکرودارم که عدوشودسبب خیراگرخداخواهد
چه جالب!
دکتر متشکریم
سلام
اینجا چه خبره؟ اسم فامیل بازی میکنید یا دبرنا؟!
سلام
نمی خوای بازی کنی؟
بانو عکسم رو کجا بفرستم؟
عکس لپ تاپ یا کامپیوتر یا آی پدت را یه جایی اپلود کن و لینکش را بده.
بعدش حدس می زنیم کدوم عکس مال کیه.
شب همه بخیر
شوهر من که تا منو نخوابونه خودش نمی خوابه
این زنای دوم چه جوری شوهرشونو میخوابونن و تا صبح تو نتن
شما رمز پستونک جادویی را باید از نفس بپرسی
رمزمن کوووووووووووووووووووو
عکس بفرست رمز بگیر
اونجا فقط واسه کسانی هست که عکس می فرستن
من از اول حسنا رو میخوندم کمی که گذشت فهمیدم چه مارمولک متظاهریه و خیلی حرصم در میومد که هیچکی اینو نمیفهمید من نمیدونستم کامنت مخالفارو تایید نمیکنه. همون زمان که گفت یکی وبلاگ منو عینا برده جای دیگه اولین جرقه بود اما پیگیر نشدم اما بعد حسنا تو پستهای دیگه که خیلی جلز ولز کرد با سرچ گوگل اومدم اون زمان که جریان سوگندم بود بودم من خلاصه قدیمیم بانو
سلام من به تو یار قدیمی
من یه بار تو یه کامنت دونی با شیدا دعوام شد. بعدها یکی از خواننده های وبلاگش اومد برام پیغام گذاشت که از دست شیدا ناراحته که این همه مدت همه رو سر کار گذاشته. می گفت نمی دونم اون طرف این اطلاعات رو از کجا داره و خیلی ناراحت بود که فریب شیدا رو خورده بود. من روم نشد بهش بگم آدرس وبلاگ نقد کننده رو بهم بده. وبلاگ عمومی شیدا رو خوندم و بعد هم پست آخر وبلاگ جدیدشو. یه برتری که نسبت به حسنا داشت این بود که آدرس وبلاگ پرشین رو گذاشته بود. البته اون وبلاگ فعاله نبود... یکی دیگه بود که نوشته بود چند روز دیگه این جا بسته می شه و پستی هم نداشت. با اون مشخصات پیدا کردن وبلاگ کاری نداشت. اون موقع من خاموش می خوندم تا وقتی که پست رمزی نوشتی و با اسم و جمع اعداد بهمون رمز می دادی. اون موقع اولین کامنت رو گذاشتم برای رمز. و بازم چیزی ننوشتم.
بعد از مدتی هم وبلاگو بستی. یه روز اتفاقی دوباره آدرس رو زدم تو ادرسبار که دیدم داری در مورد حسنا می نویسی. انقدررررررر تعجب کردم که نگو. چون دید خوبی نسبت بهش داشتم و می گفتم حسنا دیگه چرا...
اما فهمیدن این که حق با شماست کار سختی نبود. اولین بار برای کامنت توضیحی نوشتن می خواستم اسم انتخاب کنم و بدون فکر یهو مینو به ذهنم اومد. جالبه که هیچ تناسبی هم با اسمم نداره. اسم خودم هم ایرانیه؛ اما هیچ ربطی به مینو نداره. اسممو این جا دوست دارم. چون بهم یه هویت بخشیده این جا...
بانو بارها بهت گفتم که من عاااااااااشق کلمه ی بانو هستم. و اون شکوه و عظمتی که تو این کلمه هست.
این جا به من یاد داد هر چرندی رو باور نکنم... و باور داشته باشم که آدم ها مثل نقل و نبات دروغ می گن. این که من دروغ نمی گم دلیل نمی شه همه این طوری باشن.
من واقعا نمی دونم چطور شد که اسم وبلاگ را گذاشتم بانو هستم، همسر سوم. در کسری از ثانیه این اسم به نظرم رسید و اون متن درباره من. هر دو را اتفاقی نوشتم. اما به قول تو، الان اینقدر بهش عادت کردم که گاهی فکر می کنم شاید من واقعا "بانو هستم، همسر سوم"
من سیمرغ بلورین طراح سوال مسابقه رو میگیرم چو ایده این سوا مال من بوده: چکنه با وبلاگ بانو آشنا شدید
خوشحال باش
نقره ایش هم مال من می شه
حسنا خودش آدرس اینجا رو داد. یکی برای حسنا آدرس وبلاگ شما رو گذاشته بود حسنا هم تایید کرده بود.
راستی مرسی حسنا بانو
یک زن دومش را یادت رفت بنویسی
بانو رفتم لینک کامنت فرخنده رو بازخوانی کنم یه سری هم به کامنتای اون موقع زدم یکی از بچه ها نوشته بود خیلی دلم سوخته برای پسرک مخصوصا جایی که حسنا نوشته بود تو قبر جا نمیشده منم ناراحت شدم
) چطور نمیدونی که مردک هم همین قدر میفهمه اون میفهمه که تو برای چی قبول کردی همون موقع که گفتی اولین بار صحبت کردیم از کارش گفت همون موقع که پز دارایی و مسافرت های خارجش رو به تو میداد و تو ننگ زن دوم بودن رو قبول کردی اون هم به اندازه تو میفهمه به اندازه تو حسابگره میفهمه چقدر ذوق زده ای که اول زندگی با اون زندگیت از این رو به اون رو شد. پس مطمعن باش تو اون زندگی ریشه نداری و خیلی زود میپوسی..
واقعا اگه حرفهای حسنا راست باشه و یه شوهر جوون خوش اخلاق خوش هیکل داشته از دست دادنش ناراحت کننده اس اون پسر فقط دو سال شوهرش بوده و دو سال به حسنا ابراز عشق کرده دوسال خاطره داشته پس چطور انتظار داره خانم اولی عشق 20 ساله شو با اون ببینه و آرامش داشته باشه این مثل که میگن زنها حاضرند شوهرشون رو سنگ مرده شور خونه ببیند اما با هوو نبینن واقعا راسته حسنا باید بدونه داغی که خانم اولی از بی وفایی شوهرش میکشه از داغی که اون دیده سخت تره
حسنا هنوز میره سرمزار پسرک خودش میگه دیگه اون عشق براش تکرار نمیشه
درسته تکرار نمیشه چون پسرک با همه خوبیهاش پولی نداشت که بتونه مثل مردک براش خرج کنه و مسافرت ببره و حسنا پز پولداریشو بده زبون بازم نبود اما حسنا به خاطر داشتن یه خونه فسقلی و یه درآمد کارمندی ترس اینو داشت که یکی بیاد از اندوخته اون بخوره حالا اون یکی ممکن بود یکی باشه مثل پسرک اول ازدواج که چیزی نداشت
حالا حقوق تو مگه چقدر بود اینقدر ترسیدی؟ الان دیگه اکثر زنا پا به پای مردشون زحمت میکشند مگه خودت شاول زندگیت با پسرک کار نکردی؟ حالا یه خونه هم داشتی مگه میخواستی به نام شوهرت بزنی؟ عوضش مردت مال خودت بود خیلی از پسرها هستند با تحصیلات بالا و اخلاق خوب که آینده درخشانی دارند اما فرصت نکردند کار کنند و پول جمع کنند تو که ادعای خوشگلی و کمال و جمال هم داری پس چرا به این خفت تن دادی و بدتر از اون از رو نمیری؟
واقعا با این طرز فکر که ترسیدی یه مرد به هوای کار کارمندی و خونه پایین شهرت تو رو بخواد(وای خدایا خوبه جنیفر لوپز نیستی با اون همه ثروت
حسنا با گفتن این که عشق پسرک تکرار نمیشه اعتراف میکنه که رابطش با مردک سطحیه وبلاگ حسنا فقط به رخ کشیدن دارایی مردک،خونه بزرگ بالای شهر،سفرهای خارج و زبون ریختن های تصنعی یه مرد هوس بازه که نه تنها به دل حسنا بلکه به دل هیچ زنی نمیشینه چون تنها حرفی که از دل برآید بر دل نشیند نه حرفی که از زیر دل برآید
حسنا در اوج بدبختیه اما با نوشتن این وبلاگ زنهای ساده لوحی که زندگی متوسطی دارند و فکر میکنن شوهر حسنا خیلی خوش زبونه عاشقه شوهر اونا نیست شوهر حسنا خونه به نامش میزنه ماشین عروسک زیرپاش میندازه اما شوهر اونا اونطوری نیست بیان وبلاگش بگن حسنا تو چه خوشبختی همسر عاشقته جدا نشو زندگیت خیلی خوبه
اینا عقده های حسناست بهش میگن یه کم آروم میشه برای اینه که کامنت مخالفارو تایید نمیکنه یا جبهه میگیره اون خودش میدونه بدبخته این وبلاگ رو زده که آروم شه حتی خودش حس بدی داره که شده لاشخور یه زندگی ای که متعلق به اون نیست برای همین سعی میکنه که خودشو مهربون و منصف نشون بده که بیان بگن حسنای مهربون برامون دعا کن و اون یادش بره چه گرگه درنده ایه
اون زنای احمق نمی فهمند همین مردک شوهر دو زنه حسنا بعد 20 سال خونه رو به نام خانم اولی زد طبق گفته همین حسنا اونم وقتی که رفت سرش هوو آورد
منم بازیییییییییییییییییییییییی
یه بازی تصویری داریم
یه بازی کامنتی.
هر دوش رات می دیم بیا
بانویی من تبلیغت رو!! تو وبلاگ یه زن دیدم.اونجا با نام شادی اومدی و همه رو دعوت کردی به وبلاگ شیاد !!
اومدی ببینی چطور میتونیآمار وبلاگت رو ببینی!!
بعد هم از پست حسنا اومدم و یه کم که خوندمت فهمیدم همون نقد کننده وبلاگ شیدا هستی..
فقط جالب اینه که وقتی که تو کامنتها خونده بودم که وبلاگ حسنا آمارش بالاست یه کامنت گذاشتم و پرسیدم از کجا میشه دید آمار وبلاگ حسنا رو؟ و یکی از دوستان بهم گفت ای شیطون! نکنه خود حسنایی؟!!!!
بعدم که دیگه رفته رفته شدیم یکی از شرکا!
سهامدار شدی
عرضم به حضور بانو جان ما تعریف وبلاگ یه خانوم خیلی بی تربیت به رودر وبلاگهای دیگر خوانده بودیم که این خانوم فقط برای 6 زن مردی شده عوضی تر ازخودش تا اورا ا.رض.ا کند که حسنا نام دارد بعد ما بسی تعجب کردیم گفتیم مگر همچین زنی هم پیدا میشود بعد از انجای که درجهی کنجکاویمان هم 120است رفتیم واسم این زنه راسرچیدیم در اینترنت که علاوه بر وبلاگ حسنا ارضاووووووووووووووو وبلاگ بانوهستم همسر سوم هم آمد بعد دیگرما از تعجب اولی هم بیشتر تعجب کردیم که درجهی تعجبمان همبه 120رسید ودرجه کنجکاویمان هم از 120به 360 ارتقا پیدا کرد این بود که هردو وبلاگ را جداگانه باز کردیم بعد دیدیم در وبلاگ حسنا که همش حرف از 6 و خواب وتخمو خاله پری و وتخت خوابوبغل است ویک سری چرت وپرت دیگر رفتیم از آرشیوش خواندیم بسی حالمان بد شد از مرد جماعت ،گفتیم این که چیزی به درد بخوری نداشت بریم همسر سوم را بخوانیم شاید در آن چیز بهتری از همسر دوم نصیبمان شد واقعیت را میگوییم اول که به وبلاگ بانو آمدم بیشتر گیج شدم فکر کردم این عکس لبخند خودتان است بعدم روش باز کردن رمز وبلاگ کبوتر واینا بود دیگر کامنتهارا هم نخواندم روش باز کردن رمز را سعی کردم یاد بگیرم که نشد بعد چون تمام سمت راست وبتان را باید دانلود میکردم یکی را دان کردم حوصله ام نگرفت کامنتهایش رابخوانم چون چیزی هم سر در نمی آوردم نگاهی به کامنت های خودپست شماهم فکرکنم نداختم بعدم که شما راجبه سوگند ویاس وهمسران اول صحبت کرده بودید به وب همسران اول رفتم وبعضی مطالب را خواندم وخودبه خو از وب شما خارج شدم چند وقتی گذشت تا اینکه از دوباره در وبی صحبت از حسنا بود من از دوباره که امدم سرچ کردم وب شما امد گفتم حالا این بار قشنگ حوصله کنم وپستارو بخونم بعدم نگاهی به کامنتها انداختم دیدم بلهههههههههههههههههههه اینجا چه خبر است آب در کوزه وما گرد جهان میچرخیم کامنت هارا که خواندم فهمیدم این لبخند حسناست وخیلی چیز های دیگر را بسی کشف نمودم این گونه بود که ما مشتری دایمی شما شدیم
آره. یه مشکلی که این وبلاگ داره اینه که اگر از اول با ما نبوده باشی، خوندنش سخته. روان نیست. چون اینجا من تنهایی پست نمی نویسم. در واقع ما یک موضوعی را مطرح می کنیم ( بیشتر اوقات هم آخرین پست حسنا ) و بعد گروهی نقد و بررسی می کنیم. اینه که اگر اون زمان نباشی و به مرور کامنتها را نخونی، چیزی از پست دستگیرت نمی شه، مگر این که خیلی وقت داشته باشی و بشینی به حوصله بحثهای کامنتها را دنبال کنی.
نه اولین بار که اومدم رو یادم نمی اد
این شعرم مال رودکیه
http://ganjoor.net/roodaki/baghimande/sh121/
به نظرم برای رودکی هم نیست
پا تو کفش بزرگان؟ ای بابا... تا وقتی حسنا هست ما کی باشیم آخه؟
خاک به سرم بانو! از حافظ نبود اون بیت. از بس حافظ از این مضامین خوشش میاد من فکر کردم مال حافظه.
من می دونستم حافظ نیست. اما ترسیدم پا تو کفش بزرگان کنم. با شک پرسیدم حافظه؟
خوب حسنا انقدر از معلوم الحال ها نوشت که در گوگل سرچ کردم حسنا بعد از وب خودش اسم دوم شما بودید
حسنا یاد بگیر ننویس دشمن داری
البته موضوع به حدود یکی دو ماه پیش بر می گردد
الان فکر کنم اگر معلوم الحال هم سرچ کنید به ما برسید
بانو من نمی دونم چه جوری با اینجا اشنا شدم
الزایمر زودرس گرفتم
بانویی الان اتاق تاریکه عکس جالب نمی شه ، فردا که از دانشگاه اومدم برات می فرستم
حالا یه سوال ، اگر قرار بود امشب بدون کجال تماس با کسی بمیرید از نگفتن چه چیزی به چه کسی بیش از همه متاسف می شدید ؟
پس چرا هنوز این مطلب رو بهش نگفتید ؟
ببین دیگه همه چیز را با هم قاطی نکن. الان عکس بفرستیم؟ بگیم چطور آشنا شدیم؟ سوال جواب بدیم؟
شلوغ پلوغ می شه ...
اون یکی وبلاگ هم بودی. با وکیل دوست شده بودی
بانووووووووووووووووووووووووووووووو
یه سوال چرا شما فقط حسنا رونقد میکنید ؟؟؟
به نظرم راجبه عسل وشیدا وپری وشراره و........ هم پست میذاشتین آخه یه دست که صدا نرده
ضرب المثل وحال کردین نه میخوام ببینم حال کردین ؟؟
اثرات خوندن وبلاگ حسنایه اون شعرای بی ربط مینویسه ماهم ضرب المثلای بی ربط البته من اینو از دوران دبیرستانم دارم بعضی وقتا که یه چیزی میگم یه ضرب المثل میاد توذهنم اصن امکان داره کوچک ترین ربطیم با اون جملم نداشته باشه ولی خوب اون لحظه اون ضرب المثل میاد توذهنم دیگه .
البته این ضرب المثل الانم همچین بی ربطم نبوداااااااااا.
داری شر به پا می کنی ها.
اصلا بگو ببینم چی شد تو با اینجا آشنا شدی؟ تا حالا کجا بودی؟
آره بانو جون از حافظه:
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت
بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد
البته الانو نبین پسته گرونه. اون موقع شکر بهتر بوده. ولی شما زیرکانه به جای شکر، پوستش گذاشته بودی خوشم اومد.
یه کم حافظ یاد بگیر. حسنا رو نگاه کن تا یه چیزی می شه از حافظ مایه می ذاره!
شعر را می دونستم، شاعرش را نمی شناختم.
آره باید عزمم را جمع کنم یه کم حافظ بخونم
سلام
من با دست دردناک امدم تا حتما بنویسم حسنا من را با این جا اشنا کرد دیگه این که از شدت دست درد نمی توانم بیشتر تایپ کنم فکر کنم اه حسنا من را گرفت
فکر کنم این بازی، از بازی پیشنهادی من بهتره. چطوری با اینجا آشنا شدین


حسنا چطوری شما را با اینجا آشنا کرد؟ این نکته خیلی به دردش می خوره که دیگه تکرار نکنه
اگر آه حسنا بخواد بگیره که الان من باید الان سنگ شده باشم
ایشاله زودتر خوب بشین
من تماشاچی میشم وتشویق میکنم هرمسابقه ای چندتاتماشاچی میخوادبالاخره
واااااااا
خب یه عکس از کامپیوترت بده دیگه
عکس کامپیوترمو بدم یا صفحه دسکتاپمو
ایپد خودمو یا تبلت همسرمو ؟ موبایل خودمو یا موبایل همسرمو ؟ لپ تاپ خودمو یا لپتاپ همسرمو؟
عکس تی وی مونم می تونم بفرستم
شایدم عکس خودمو دادم
بانو نمی شه خصوصی کنی پست بازی رو که با خیال راحت عکس بدیم
مگه عکس لپ تاپ هم مهمه؟ باید خصوصی باشه؟
حسنا عکس لبخندش را عمومی می ذاره، شماها عکس لپ تاپتون هم خصوصیه!! واقعا که. برای همینه که کمالاتش را درک نمی کنید.
من لپ تاپ ندارم
کامی دارم
اما قراره ای پدبگیرم ازهمونایی که حسنا داره
قرار نشد لو بدی.
الان باعث شدی گزینه های دیگه در موردت حذف بشه و فقط روی کامی برات نظر بدیم.
ممنونم بانویی جون











من موافقم مسابقه ام
خب پس یه جا عکس آپلود کن، لینکش را بده.
سلام
خوبین؟
منم میام ولی هر حرفی میخوام بزنم دیدم کامنت دادن دیگه برای اینکه تکرار مکررات نشه هیچی نمی گم
بانو یادته تو وبلاگ زنای دوم هم لینک داده بودی برای نقد وبلاگ شیدا؟من از اونجا اومدم اینجا.اولا سردر نمی اوردم چی میگی چی به چیه.ولی بعد هر ساعت منتظر بودم اپ کنی تا ببینم چی نوشته این خانم و سوتیاش چیه
بعد هم یه روز داشتم وب حسنا رو میخوندم که میخواست ارشیو برداره و روش نوشتارشو عوض کنه.بعد که اومدم وب شیدا دیدم اااااا بانو هستم همسر سوم
با یه بحث جانبی موافقم کنار همین نقد حسنا
یعنی اینقدر مبهم می نوشتم که سردر نمی آوردی چی می گم؟
عکس لپ تاپت را آپ کن.
لینکش را بده.
میشاجان اینا رو نخون خانوم
اینایه روده راست تو شکمشون نیست
انقدرکه دروغ گفتن روده هاشون هم همونطوری به هم گره خورده
میبینی دائمااین زن های دوم بی دلیل تب ولرزمیکنن مریض میشن یکی ازدلیلش دروغگویی شونه که باعث شده بزنه به دل وروده وقلب
اره دیگه فعلامشغول دعاهستن
بانوجان اخه حسنابیادچی بنویسه ؟
چیزی برای نوشتن نداره
مردک که فعلاتو بازداشت خانگی درحال ترورشخصیتی شدنه توسط خانوم خانوما وخانواده ی خودشه
حسنا بیادچی بگه؟
بگه من این روزها میرم سرکاربرمیگردم تی شرت همسروبغل میکنم میخوابم
حسناکه نوشت بانو جان
یه سجاده پهن کردبه چه بزرگی باکلی دعا
حسناجان این دعای من وهم به دعای های دیگه ات اضافه کن
خداهرچی ادم خانه خراب کن واویزون وکه میرن سرزندگی یکی دیگه اوارمیشن ازروی زمنین ریشه کن کنه
اولین امین خودم میگم
امثال تو بدترازهرچی سرطان وبیماری هستن
یعنی هنوز مشغول دعان؟
ببین بانو من هی می خوام کنجکاوی نکنم شما هی اسم زن دومی جدید میاری خوب من چی کار کنم آخه ؟اینا وبلاگشونو بستن یا بازه؟مسئولین وظیفه شناس بایگانیم که یه چند وقتی سر پستاشون نیستن.واقعا که نمی گن مردم هزارتا گرفتاری دارن کار ارباب رجوع رو انجام نمی دن.
بانوجان من هم هستم اما این روزهایکم گرفتارم بی معرفت نیستم
کامنت بچه هاروکم وبیش میخونم
همه تون ودوست دارم دوستای گلم وبانوی عزیزم
حسنا نمی نویسه، حوصله ام سر رفت.
می گم یا باز یه مدت ببندیمش، یا خودمون بازی کنیم سرمون را گرم کنیم تا حسنا بنویسه؟
پیشنهاد من برای بازی اینه که عکس کامپیوتر یا لپ تاپ یا آی پدمون را بدون اسم بذاریم اینجا و بقیه حدس بزنن کدوم مال کیه.
اسم مسابقه هم هست، چقدر همدیگه رو می شناسین؟
البته من می تونم عکس بذارم اما حق شرکت ندارم، چون می بینم لینکها مال کیه دیگه. اونایی را هم که ندونم، آی پیش را می دم حسنا زحمت می کشه از شرکت اسمشون را واسم درمی آره
لینک اینجا توی شراره پاره پاره نبود؟
نمی دونم. شراره گاهی اینجا می اومد اما خبر ندارم لینک گذاشته بود یا نه.
تازه یه وبلاگ زن دومی دیگه باز شده به اسم نمی خواستم ولی دومی شدم (سپیده)منتها این یه مقدار جریان رو متفاوت تر اززن دومیای قبلی شروع کرده میگه شوهرش قبل از ازدواج اولش عاشق این خانوم شده چون ایشون 4و5ماه رفتن فرنگ،آقا ایشون رو فراموش کرده زفته زن گرفته بعد که ایشون تشریف فرما شدن آقا تازه یادش افتاده ای واییییی عاشق این بوده اشتباهی رفته یکی دیگه رو گرفته با یه مظلوم نمایی داستان رو شروع کرده من حالا بازم دودلم نمی دونم اینای که نوشته راسته یا دروغ اینقد این زنای دوم دروغ گفتن وخالی بستن که به این یکی هم مشکوکم بانوجان شما آخر مچ گیری هستی یه سر برو ببین راست می گه یا دروغ.؟
آقا تازه یادش افتاده ای واییییی عاشق این بوده اشتباهی رفته یکی دیگه رو گرفته
شیرین و فندق هم همینطوری بود ماجراشون.
آخر هم مث رها و کبوتر به اون زن اولی تهمت همه جور رابطه ای زد و باعث شد طلاق بگیره.
آیه 3 سورة نساء میگوید:
و اگر در اجرای عدالت بین دختران یتیم بیمناکید، هر چه از زنان (دیگر) که شما را پسند افتاد، دو دو، سهسه، چهارچهار به زنی گیرید. پس اگر بیم دارید که نتوانید به عدالت رفتار کنید، به یک (زن) یا به آنچه از کنیزان مالک شدهاید (اکتفا کنید)
اما آیة 129 همین سوره (نساء) میگوید:
و شما هرگز نمیتوانید عدالت را میان زنانتان اجرا کنید، هر چند (بر این کار) حریص باشید.
ببین حسنا طبق ایه ی قران مردک هر چقدرم حریص باشه ، نمی تونه عدالت رو برقرار کنه
بانو اون متن تخمه خوردنه رو می ذاری دوباره
یا می شه بگی تو کدوم پست بود
توی این صفحه
http://hosnabanoo.persianblog.ir/comments/601446/9637639
کامنت ندا را بخون. سرچ کن "سیاستم صفره " زود پیداش می کنی.
تو این صفحه هم به فرخنده می گه من برای 6 ازدواج کردم، اما گفتنش درست نیست و ناراحت می شم که بهم می گید !!!!!!!!!!!
http://banoohastam.blogsky.com/page/20
من یادمه ا کجا آشنا شدم
از اولین وبلاگ از همون روز اوا
یه نفر کامنت گذاشته بود برای حسنا آدرس داده بود
ازونجا اومدم، حسنا به خاطر اینکه بگه خیلی دشمن داره اون کامنتو تایید کرد
به نظرم یکی از اشتباهاتش همین تایید کردن همین کامنت بود چون خیلیلا از طریق وب خودش پاشون به اینجا باز شد
اگه کامنتو تایید نمیکرد مثلا من از کجا اینجارو پیدا میکردم
how i met your mother
بانو چرا من اصلا یادم نیست چجوری با اینجا آشنا شدم؟؟؟
می خوای ستاد تحقیق و نفحص تشکیل بدیم.

در کنار بچه های بایگانی، یه عده هم برن دنبال این که کی از کجا و چطوری با ما آشنا شد.
باید یه سری سوال مقدماتی جواب بدی
اسمت قبلا هم سیب بود؟
وبلاگ قبلی ها را هم خوندی؟
سلام بانو جان.
نه والا من نمیدونستم توی بلاگ اسکای محدودیت حروف وجود نداره.وگرنه اینهمه خودمو اذیت نمی کردم.
الان که برگشتم وکامنتام و ادامه داردها و شماره گذاری هامو دیدم دلم واسه خودم سوخت!
قربونتون بشم بانو برای جواب کامنتم.
منم حرف شما رو زدم. البته شاید نارساتر. شما بهتر از من گفتید.
پایدار باشید.
عزیزم اینایی که من می نویسم جواب کامنت نیست. تایید حرفهای شماست. شما کاملا شیوا و زیبا نظرتون را گفتید و من هم خواستم بگم "موافقم". اما نمی دونم چرا یک کلمه ی "موافقم" اینقدر طولانی شد
بانو عاشق اون تغییر مصرعت شدم از شعر حافظ:
بر بوی پسته آمد و بر پوستش اوفتاد!
یا مثلا بسته ی سوهان دید باز کرد دید پر سوزن نخه.
یا بسته ی بستنی کیلویی باز کرد، توش لوبیا پخته ی منجمد بود.
یا وبلاگ باز کرد دید یه بانو همسر سوم پیدا شد.
بانو با آقای همسر صحبت کن ببین همسر چهارم نمی خواد؟ من اعلام آمادگی می کنم. من و تو و حسنا و خانم اولی. بعدش ما سه تا یه جبهه می شیم و حسنا و مردک رو بعد از یه گوشمالی حسابی می فرستیم به درک...! اون جا تا ابد خوش باشن واسه خودشون.
اینقدر تو این وبلاگ مردک را تجزیه و تحلیل کردین که از تصور این که به شکل مجازی و شوخی و طنز بخوام همسر همچین .... باشم چندشم شد
انگار اون توضیح زیبایی که درباره خودم و همسرجان دادم نخوندید. "سه تا خاطر جمه".
من همسر سوم شوهر خودم هستم، نه مردک
فکر نکن من بلد نیستم چطور پاتو از زندگیم ببرم. از راهنمایی هایی که دوستان حسنا درمورد خونه خراب کن هایی مثل "خانم ب" دادند استفاده می کنم. من و حسنا باید مواظب حمله "خونه خراب کن ها" به زندگی پاک و خداییمون باشیم
شعر از حافظ بود؟
ادامه:


بانو نزنی ها الان تموم میشه حرفام
دلم واقعا واسش سوخت. اینکه دیگه زن حسابی تو چقدر میتونی بدبخت باشی که اینطور چسبیدی به همه چی و دستاتو ول هم نمیکنی. چسبیدی به زندگی بهار،به زندگی خانوم اول،به وبلاگت حتی و به مردک! آدم دلش میسوزه خوب. به نظر شما قابل ترحم نیست این موجود؟!
حالا این به کنار.حسنا رو بذارید یه گوشه.
من
اصلا
کامنترهاش
رو بد از این همه مدت نمیفهمم!
اینایی که بعد از هردفعه ای که اینجا کلی سند ومدرک رو میشه میان بازم کامنت میذارن: حسنا جون ما یه چیزایی راجع بهت شنیدیم.نمیدونیم چرا مردم سرشون به کار خودشون نیست اخه چرا حسادت میکنن بهت و عقدهه ای فروخفته(!) نشون میدن از خودشون.
حسنا هم بغل ماچ بفرسته وبگه آره دیگه. دنیا اینطوری هودر شان من نیست که دهن به دهنشون بذارم واین مسایل!
واقعا برام جالبن.من دلم میخواد یکیشون رو ببینم ،ببینم چطورین بندگان خدا؟ قیافشون،حرف زدنشون،زندگی کردنشون، معاشرتشون،غذاخوردنشون حتی!
والا به حضرت عباس1
نمیتونم بفهمم چرا اینا اینقدر اصرار دارند بر نفهمی؟!
اصرار دارند بر خنگ بودن یا بدتر از اون،خودشون رو به نفهمی زدن وموس موس کردن برای ادمی که خیلی واضح همشون رو گذاشته سر کار.
خودشون بدشون نمیاد؟
متنفر نمیشن از خودشون؟!
تا قبل از خوندن این وبلاگها اگر یکی برام قسم هم می خورد که همچین آدمهایی وجود دارند باور نمی کردم. تا حالا زن به این حد کوتاه فکر ندیده بودم.
نمی گم همه باید صبح تا شب به حسنا توهین کنند و باهاش دربیفتند. ولی کامنت داریم تا کامنت.
الهی خانم اولی بمیره و چقدر نفهمه و برو مسافرت تا چشمش دربیاد و ....
انتظار ندارم همه بتونن مسائل را به هم ربط بدن و تجزیه تحلیلشون اینقدر قوی باشه که تناقضات حرفهای حسنا را ببینن و متوجه بشن داره بهشون دروغ می گه و اینطور که وانمود می کنه فرشته صفت و نازنین نیست و برای نجات زندگی خانم اولی و بهار و به اصرار اونها وارد زندگیشون نشده!
اما انتظار این را دارم که یک زن بتونه به خانم اولی به چشم خواهر بزرگتر خودش، مادر خودش یا آینده خودش نگاه کنه و بگه آیا حقش هست که بعد از عمری زندگی حالا که پیر و مریض شده شوهرش با معشوقه اش بره سفر و اون را توی خونه تنها بذاره؟ نمی دونم هیچکدومشون عمق این فاجعه را حس می کنند؟
حسنا اشتباه کرده، حسنا هم شرایط سختی داره، حسنا هم داره عذاب می کشه .... اما راه داره. حسنا که کشته مرده یک پیرمرد همسن باباش نیست. بنا به مصالحی اومده تو این زندگی و الان هم می تونه جمع کنه بره.
می دونم سخته. اما سختیش در مقابل از دست دادن کل زندگی و اعتماد و همراه و همسفر زندگیت، هیچه !! اون زن تمام احساس و عواطف و گذشته و آینده اش درگیر این فاجعه ای هست که به سر زندگیش اومده.
اما حسنا فقط در یک معامله ضرر کرده. همین!
نه بیست سال زندگی و خاطره پشت سرشه، نه بچه داره، نه تمام جوونیش را و قدم به قدم زندگیش را با این مرد گذرونده، نه هزار جور فداکاری و همکاری و همراهی کرده تا زندگیشون به امروز رسیده، نه تار و پود وجودش با این آدم گره خورده ....
برای حسنا رفتن سخته، به اندازه سختی اشتباه و باختن در یک معامله.
برای اون زن اما مرگه!
اما این زنهای کامنت گذار فقط بلدن بگن لعنت به اون، چقدر تو ماهی. خیلی نفهمه که قدر تو را نمی دونه و ...
بعد خوب طبق معمول همه ی آدمیان عاقل(!) منم وقتی دست حسنا به این وضوح وروشنی رو شد وکلی مدرک وسند هم دیدم علیه اش با کمک بانو خانوم جان، هیچ حس خوشایندی نداشتم وازش بدم میومد واین جور احساسات!!!
) وبعد باز هم اصلااااااااا به روی خودش نمیاره وهنوزم مینویسه وادامه میده، راستش اصلا دیگه دلم واسش سوخت!
. بعد باز هم گذشت واین حسنا خانوم باز هم بر سر واضع خودش پایدار بود همچنان(!) و می نوشت تا رسیدیم به این پست سفرنامه.
راستش من که وقت خوندن همه کامنتای وبلاگ حسنا رو نداشتم اما جسته گریخته از طریق بچه هایی که اینجا کامنت میذاشتن میدیدم که نوشته من اصلا به وبلاگ بانو سر نمیزنم و این حرفا.
بعد که اون ای پی ها رو گذاشتید و اینکه نه بَبَم جان! اتفاقا خیلی هم سر میزنه (چه بسا از خود بانو بیشتر
ادامه
ادامه
بعد بنده ی خدا تایید نکرد.منم پی ماجرا رو نگرفتم. دیگه باردار شدم و زندگیم کلا یه برنامه دیگه براش پیش اومد که از وب و وب گردی دست برداشتم، چه رسد به خوندن وب حسنا!
بعد از مدتها که برگشتم سراغ نت و وب گردی،دیدم حسنا هنوز مینویسه. بعد باز هم گذشت تا رسیدیم به این رمز گشایی ها وپته حسنا وامثال حسنا روی اب افتادن ها وآشنایی با بانو جان(که خداوند عمرش دهاد و...) اینا.
بعد که چند تا پستش رو خوندم(همینطوری واسه خودما.دیگه ربطی به مقالمون نداشت.سوءتفاهم نشه) دیدم بابا داستانش یه جورایی می لنگه. براش هم مودبانه کامنت گذاشتم که راستش عناصر داستانت اصلا خوب سر جاشون ننشستن! داستانت چفت وبست نداره واز همه بدتر شخصیت هات افتضاحن.عملکردهاشون هم که هم!
ادامه
خب می گفتی افرا جان
بلاگ اسکای که محدودیت نداره. همه کامنت را یکجا می نوشتی،
سلام بانو جان.
از لینک یه وبلاگ دیگه رسیدم به وبلاگ حسنا. تعداد مخاطبین هر وبلاگ، یکی از مولفه های مورد بررسی ما بود وخوب وبلاگ حسنا به طرز شگفت انگیزی مخاطبینش خیلی زیاد بودن(شگفت انگیز برای اینکه فقط یه وبلاگ خاطره نویسی بود دیگه. به قول شراه وب آکادمیک نبود که
که تعداد بالای مخاطبینش به نسبت محتواش،منطقی به حساب بیاد.)
سلام دوستان.
یادمه یه بار اون اولا که حسنا شروع به نوشتن کرده بود،من داشتم با استادم روی یه مقاله کار میکردیم که درون مایه ی اصلیش ،آسیب شناسی ادبیات وبلاگ ها ی فارسی بود(که البته این عنوانش نیست .بنا به ملاحظاتی اینطور نوشتم) بعد کارم شده بود اینکه از صبح تا شب فقط وبلاگ بخونم
ادامه
سلام
رفع کتی
واقعا! فقط خواست آرزو به دل نمیره
میدونه به این زندگی اعتباری نیست هر لحظه امکان شوت شدنش هست
بانو من تمام روز کامنتای بچه ها رو میخونم و همیشه هستم
ولی دیگه دوستان همه چیو میگن، نیاز نیست من حرفی بزنم
فقط خواستم بگم هر کامنت حسنا رو بیشتر رسوا میکنه
خیلی برام جالبه از رو نمیره
حالا خودش از رو نره که هیچ، این کامنت گذاراش اصلا به راه راست هدایت نمیشن
فقط خواستم بگم بانو و شرکا دمتون گررم
خیلی دوستون داارم
ممنون که هستی خاتون جان
دم هممون گرم
بانو
اینم بگین حسنا چه حرصی می خورد پدرشوهر یکی دوشب بیشتر بیمارستان خوابید هزینه بیمارستان رو مطمعنا مردک میده بقیه شون که تعطیلن! حالا حسنا هی حرص میخوره تو این وضعیت که حسنا به خاک سیاه نشسته مردک داره واسه خونواده اش پول خرج میکنه ..مادر شوهر حسابی حالشو گرفت ببینید تو این پست چطور در مورد مادرشوهر حرف میزنه که خرج رو دست مردک گذاشته یا حرص خوردنش درمورد کارگر و پرستار داشتن خانم اولی
معلومه بدجور کف گیر به ته دیگ ساییده شده حسنا جون
حتما سفر اروپا هم از پس اندازای خودت مجبور شدی خرج کنی
دقیقا

به قول شما با پول خود حسنا 
آدم وقتی کامنتهای اونور را می بینه کلا از زندگی ناامید می شه. باورش نمی شه این همه زن نادان و ساده دور و برش زندگی می کنند.
بعدش باید سریع کامنتهای اینطرف را بخونی که از دیدن خانمهای هوشیار و عاقل خوشحال بشی
حسنا اگه می خواست آشکارا و با سلام و صلوات بره مسافرت، عید می رفت که با 10 روز مرخصی، می تونست 23 روز بره سفر. نه این که الان با 12 روز مرخصی 17 روز تونست بمونه و کلی هم توبیخ اداری و دردسر ..
اگه مردک اینقدر زبونش برای فامیل دراز بود و اینقدر از حسنا حمایت می کنه و گفته به هیچ کس ربط نداره می خوام با معشوقه ام برم سفر و ... این کار را عید می کرد و حسنا جون را توی هوای بهتر و زمان بهتر و مدت طولانی تر و بدون دردسرهای مرخصی و ... می برد که الان کارگزینی و حراست و حسابداری و ... همه ریختن رو سر حسنا و همه کار، بخاطر مرخصی های بی حد و حصر حسنا و مشکلات اخلاقی و کاریش توی اداره.
معلومه که یک سفر یواشکی و زیر زمینی و بدو بدو بود. جهت رفع کتی
اگه عید می رفتن فامیل مردک می گفتن کجاست که زن و بچه اش را ول کرده
اگر عید می رفت باید بهار را می برد
اگر عید می رفت شوهرخواهرشوهرها دیگه راحت می تونستند حدسشون را ثابت کنند و به ریش مردک بخندند. الان طفلکیها فهمیدن اما هنوز نتونستن بقیه را قانع کنند که بابا معلومه این مردک سرش یه جایی تو آخوره
بابا قبول کنید که زن اولش هم حماقت کرده. آخه کدوم آدم عاقلی میره برای شوهرش زن میگیره؟؟؟
سلام عزیز
نرفته. نکرده. آخه اگه رفته بود خواستگاری حسنا، که یادش نمی رفت!!
حسنا می گه خانوم اولی اومد خواستگاری و خواهش و التماس از من و بابام، ما هم بالاخره بعد از کلی اصرار از طرف خانوم اولی و مردک قبول کردیم.
بعد یهو اینجای داستان زن اول ناپدید می شه. حسنا و مردک عقد می کنند. 4 ماه خوش و خرم می گذرونن. عید که می شه غیب شدنهای غیرطبیعی مرد معلوم می شه. بالاخره تعطیلاته و زیرآبی رفتن سخت تر. اونجاست که خانوم اولی یه بوهایی می بره و بعدش هم .....
مگه شما وقتی می ری خواستگاری و جواب مثبت می گیری، دیگه سراغ بقیه ماجرا را نمی گیری؟ نمی گی کی عقد باشه؟ کی عروسی باشه و ....
کدوم زن جا افتاده عاقلی می ره دختر 28 ساله واسه شوهرش می گیره؟ شرط می کنه بچه نداشته باشه، اما برای دختر من یک خواهر یا برادری بیاره !!!
هیچکدوم از حرفهای حسنا نه راسته و نه با عقل جوره !! سر و تهشون هم با هم یکی نیست.
راستی این جریان ناخن جویدن رها روهم بگید چیه.همشو که گفتید این قسمت مبهم بود بانو...من تو یکی از وبلاگا دیدم لینک هر دو وب رو.هم رها ،هم اون وبی که عکس بچه رو دزدیده بود رو.یادمه بچه هه عکسش تو بیمارستان بود که لباس نوزادی سفید آبی داشت و رها عکسو با کادری بسته تر از وب اصلی تو وب خودش گذاشته بود و تو متن هم نوشته بود بالاخره پسرکمو از بیمارستان آورمو الان شیر دادمو خوابیدو اینا....چقدر هم تو نقشش فرو رفته بود.اما کلا همون یه بار رفتم وبش.اطلاع دقیقی ندارم ازش.حیف شد،سوژه ی بدی نبود واسه خنده و لجن هم زدن
می گفت ناخن های شوهرم که بلند می شه نمی ذارم کوتاه کنه. خودم با دندون می کنم و قورتش می دم ...
عاشق شوهرم هستم 

خصوصیت خیلی خنده دار بود. آخرین باری که برف باریده بود
سه شب پشت سر هم خودش بیدار بوده
مردک هم که یه شب درمیون بیمارستان بوده (بابای نی نی که نمی رفت شب بمونه. مردک بود و برادرش) بعد از خستگی و کوفتگی و بدو بدوهای بیمارستان، مگه احمقه که امشب تو راه بریم شمال، فردا صبح تا ظهر تو منو به فامیلت نشون بده که نگن حسنا شوهر نداره، شب دوباره تو راه ... فردا شبش هم باز نوبت بیمارستان موندنش بوده تازه با حساب دو شب نبودنش، باید دوشب هم پشت سر هم بمونه بیمارستان ... کی می ره سرکار؟ کی به زندگیش می رسه؟
اقا من تو کف 2 نکته اساسی موندم:
1. اینکه اینا چرا همه تو خونه هاشون کارگر 24 ساعته دارن؟! خانوم اولی کارگر داره که کلا صبح تا شب اونجاس غذام درست میکنه مادر شوهرم 24 ساعت کارگر داره ( البته الان یهو کارگر و پرستار مادر شوهر غیب شدن نامردا)... راستش من 2 روز تو هفته کارگر داشتم واسه هرروز 50 تومن میگرفت تازه غذا ام درست نمیکرد فقط نظافت....بعد یه مدت دیدم صرف نمیکنه بیخیال شدم...یعنی انقققد وضع این مردک خوبه که تو خونه که فقط 2 نفرن (خانوم اولی و بهار)حاضر پول کارگر 24 ساعته رو بده؟!
2. این مریضی خانوم اولی چیه که یه پرستارم همراه با کارگر همیشه تو خونشونه؟!
این زنکه میشینه فیلمای دوره قجرو میبینه جو گیر میشه شروع به میکنه به تف دادن ...ما واسه مادر بزرگمون پرستار گرفتیم که فقط در روز چک ذارو و تزریق و چک SOND شو انجام بده که کلش میشد 2-3 ساعت در روز ماهی 1300 دستمزد میگرفت بعد این خانوم اولی اولا انقد مریضه که کلا پرستار بهش وصل شده..بعد این پرستاره گاهی بچه داری ام میکنه کهنه میشوره اب حوض میکشه....تو روح ادم تخیلی...
این پرستار که از اول داستان بوده، دیگه رفته تو ناخودآگاهمون، قبولش داریم
دروغاش را اینقدر تکرار می کنه تا به زور باور کنیم.
خنده داریش اینه که نتونستن واسه نی نی یا سرهنگ پرستار یا کارگر پیدا کنند!! اون جمله را دیدی؟
همیشه می گفت کارگر مادرشوهرم اومد، کارگر دخترخاله ام رفت ... حالا کارگر قحط اومد .... بگو پول ندارن کارگر بگیرن.
حسنا هر روز اوضاع درام مردک بیشتر برام مشخص می شه و این که تو دیگه چقدر درام بودی که به اینا می گی پولدار
این حسنا واقعا یه خل بیست و چهار عیاره به خدا..
شعرهایی که از حافظ میذاره اونم اینجوری پرت و بلا و بدون ربط نشون میده کلا تو باغ نیست اصلا..
قاطیه در کل..
خدا شفاش بده..
مهسا ٢:٠٠ ق.ظ - چهارشنبه، ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
سلام عزیزم خوبی؟ به نظر من خواهر شوهر هم حق داره که نگران آبروشون هست.منم اگه بودم خجالت میکشیدم دیدگاه دیگران و نسبت به برادرم اینطور ببینم.البته جدا از طرز برخوردشون .من هم آخر هفته شمال بودم با همسر اما جمعه راهها بسته بود گیرکردیم و شنبه با بدبختی و سلام و صلوات رسیدیم تهران...!
پاسخ: سلام مهسا جون ممنون ازت ماچ عزیزم در مورد خواهر شوهر تو کامنت پایین نوشتم و توضیح دادم که مشکل آبروشون نیست . برای شمال هم من نمیدونم شما از کجا میومدین . ما جمعه شب برگشتیم . وقتی هم برگشتیم برف تو شهر ما شروع نشده بود و تازه از شنبه شروع شد . جاده هم بسته نبود و مطابق معمول خیلی وقتها ،تردد کامیون و تریلی و حتی وانت و موتور تو جاده ممنوع بود . همین الان هم جاده باز هست و بسته نیست فقط نیاز به تجهیزات ایمنی برای برف داره چه برسه اون موقع .شمال که یک دونه جاده نداره و همون یکی ه م بسته باشه و راه ارتباطی هم قطع . من هم همیشه عادت دارم قبل از حرکت زنگ میزنم پلیس راه و چک میکنم که چطور هست . اگر مشکلی بود که راه نمیفتادیم .
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱:٠۳ ب.ظ
این مهسائه من نیستما
حسنا جون، همه شهرها بالاخره از یه جایی به جاده اصلی وصل می شن.
شهر شما که جاده اختصاصی به تهران نداره.
لامصب این برف بدجوری غاقلگیرت کرد حسنا.
آسمون هم با تو سر لجبازی گذاشته و می خواد ثابت کنه دروغگویی
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حسنا لین بیت حافظ چه ربطی به جواب کامنت تو داره ؟
آتوسا٧:٢٩ ب.ظ - شنبه، ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
با چه رویی با خواهر شوهرت یکی به دو میکنی؟ خیلی گل قشنگی کاشتی تو زندگیشون تازه دهن به دهنم میشی؟ نکنه انتظار حلوا حلوا داری از همه ؟ آخه ادم اینقد ارزششو پایین میاره که هی میخواد تو جمعی که هیچکی نمیخوادش جز یه مرد هرزه که الانم معلومه به غلط کردن افتاده به زور خودشو جا کنه از در بندازن از پنجره بره؟ یه کم ارزشتو حفظ کن چه طور تحمل میکنی این همه خواریو می ارزه به سفر اروپا و شمال ؟
پاسخ:آتوسا خانوم شما با اسم سارا هم کامنت گذاشتی و کلماتی گفتی که تایید نشد . تنها به این دلیل که سخنانت در شان خودت بود. وقتی کامنت مینویسی حتما انتظار جواب داری . من هم محبت میکنم جواب مناسب رو برات مینویسم تا شاید مشکلاتت حل شد . لطف کن و توجه داشته باش که تنها در مواقعی اجازه داری بعضی کلمات رو بیان کنی که داری در مورد پدرت ، برادرت و یا همسرت صحبت میکنی و نه بقیه . پلکپس از این کلمات اینجا نگو که کسی مخاطب شما نخواهد بود . در ضمن این بیت هم تقدیم به شما . که معنا را در مورد طرز فکرت دریابی
اگر این درنده خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت
امیدوارم از اون آدمها نباشی که به قول حافظ نمرده باید بر آنها نماز کرد .
حسنا بانو-۱۳/۱۱/۱۳٩٢-٩:٤۱ ق.ظ
مهدیس٩:٢٤ ب.ظ - شنبه، ۱٢ بهمن ۱۳٩٢
برای ازدواج بهار هم مادر شوهر و خواهرشوهر می خوان وجود زن دوم بابای بهار رو قایم کنن؟
پاسخ:مهدیس جونماچ اونها رو که نمیدونم ولی همسر که همیشه گفته به دامادم از همون اول میگم ابرو
حسنا بانو-۱۳/۱۱/۱۳٩٢-۳:٥٩ ب.ظ
دامادش هم می گه عجب پدرزن هنرمندی !
هین۱۱:۱٤ ب.ظ - شنبه، ۱٢ بهمن ۱۳٩٢


سلام حسنای عزیز چند ماهی هست شما را میخونم.دخترم این وبو بمن معرفی کرد.البته اون ارشیورا خونده ولی من نخوندم.شاید همسر دوم بودن تصور خوبی ایجاد نکنه ولی شما خیلی مودب و با تربیت هستید.امیدوارم زندگی ارومی داشته باشی.
پاسخ:سلام بهین جون ممنون از همراهی خودتون و دخترتون بغلماچ حسن نظر شما رو میرسونه . بله من درک میکنم همسر دوم بودن علاوه بر این که تصور خوبی ایجاد نمیکنه ، زندگی هم همراه با مشکلات و تنش داره و در کل انتخاب خوبی نیست نگران
حسنا بانو-۱۳/۱۱/۱۳٩٢-٤:۱٩ ب.ظ
بانووووووووووووووووووووووو اینا دیگه کین
دزد باش مودب باشی حله ، قاتل باشه ، قاتل مودبیه
با تربیت
ترانه۱٢:۱٦ ق.ظ - یکشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
یه کیسه بده. دارم تو روت بالا میارمممممممممممممممم سبزسبزسبز
پاسخ:ترانه خانوم جواب کامنت بالا رو که همین الان دادم . در مورد این حرفتون این شعر رو براتون مینویسم که گویا باشه و نیازی به توضیح اضافه نباشهپلک
خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر
حیوان را خبر از عالم انسانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان
کادمی را بتر از علت نادانی نیست
حسنا بانو-۱٤/۱۱/۱۳٩٢-۳:٠٠ ب.ظ
حسنا جان،
اونی که برای 6 و جفت گیری با هر نری ... حیوان است.
اونی که زندگی یه زن و دختر را می ذاره زیر پاش و له می کنه خبر از انسانیت نداره ...
ترانه۱٢:٢٥ ق.ظ - یکشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
ها... راستی... همسر محترمتون شما رو هم با همین معیار انتخاب کرده؟ یا معیار چیزهای دیگه ای بوده احیانا؟ چشمک
پاسخ:ترانه خانوم خیالتون راحت معیارهاشون به همین دقیقی بوده و بهترین رو انتخاب کرده . نه مشکل اسم بود نه رسم نه اخلاق نه چهره نه خانواده و نه خیلی چیزها که دیگران آرزوش رو دارند و خدا بهشون عطا نکرده و من داشتم و دارم پلک
حسنا بانو-۱٤/۱۱/۱۳٩٢-٢:٥٧ ب.ظ
حسنا جون شما در پستهای اول صحبتی از این حرفها نکردی. فقط گفتی ایشون دنبال یک نفر برای 6 می گشت و آقای همه کار من را معرفی کرد (بماند که این خودش جای سواله که رئیس آدم توی محل کار، چی از آدم باید دیده باشه که برای 6 معرفیش کنه
) و شما هم که مرد زن مرده و زن طلاق داده و ... قبول نمی کردی، مرد زن و بچه دار را با کمال میل پذیرفتی.
حالا می شه کمالات و خانواده و اسم و رسمی که می گی تو این پارگراف واسه من پیدا کنی؟ از کمالاتت بود که همه کار تشخیص داد تو کیس مورد نظری و معرفیت کرد؟
از اسم و رسم و خانواده ات بود که قبول کردی برای تامین 6 استخدام بشی؟
الناز ۱۱:٠٤ ب.ظ - یکشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
حسنا یکم رو جملاتت دقیق شو این دقیقا توصیف مردک نیست
ببخشید ها ولی عجب همسر ... اخه تو فایل ما یکی زن دوم داشت اون را دعوت نمی کردند جایی مرده کلا تحریمشون میکرد مرده برادر بزرگ بود شرکت داشت برادرهای کوچیکتر هم تو شرکت اون کار میکردند برا همین حساب می بردند.
یعنی اینجور اشکار بهت توهین می کنند" الان می ایند تو را اینجا میبینند" بهت برنمی خوره همسرت هم که کلا خودش را زده به اون راه.
واقعا زندگی سختی داری نمی دونم چرا پیه این سختی را به تنت مالیدی اصلا درکت نمی کنم. ببخشیدا نمی تونم بهت حق بدم که این زندگی را برا خودت انتخاب کنی حالا بهترین شرایطت را داری نقل میکنی من اینجور معذب میشم وای به حا بداش.
شاد باشی امیدوارم اگه خواستی این راه را ادامه بدی زود زود صاحب یه نی نی بشی هم برا خودت ارامش میاره هم فکرت را مشغول میکنه هم جایگاهت را تثبیت میکنه هم دهن بعضی ها را میبنده
پاسخ:الناز جون من کی گفتم بهم بر نمیخوره ؟ابرو همسر هم در حد نیاز جواب میده ولی وقتی چند نفر باشند که گوششون بدهکار نباشه چیکار کنه قید خانواده اش رو بزنه ؟ به نظر من اون آقا هم کار درستی نکرده بوده . تجربه ثابت کرده کسی که به راحتی از خانواده خودش میگذره نمیتونه به دیگران هم پایبند باشه . توضیح دادن و گفتن اشتباهشون و این که هر حرفی رو نزنند به جای خود ولی این که در کل اینطور رفتار کنه به نظر من که درست نیست . برای بچه دار شدن هم عزیزم اگر من این دلایل رو برای بچه دار شدن انتخاب میکردم الان به جای یک دونه بچه ، دوتا بچه داشتم . من به داشتن بچه فکر میکنم ولی نه به این دلایل . من بچه رو وسیله میدونستم که تا حالا این کار رو کرده بودم و سعی نمیکردم اول مشکلاتم رو حل کنم و بعد به این قضیه فکر کنم خنثی
حسنا بانو-۱٤/۱۱/۱۳٩٢-۱۱:۳٦ ق.ظ
تجربه ثابت کرده کسی که به راحتی از خانواده خودش میگذره نمیتونه به دیگران هم پایبند باشه .
مردک هیچی نمی گه و خیلی هم در مقابل خانواده اش تسلیمه.

اینه که همسر در حد نیاز جواب می ده 
حسنا کلی توی وبلاگش پرت و پلا نوشت که مردک به خواهرش گفته بیام پاریس نمی آم دیدنت. دلت خواست من را ببینی باید با حسنا دعوتم کنی و ...
رفتن اونجا، حسنا را چپوند تو هتل و با خواهرش و خانواده خواهرش رفتن به گردش و تقریح. طبق گفته ی خود حسنا، به شوهرخواهرش هم گفته با دوستم اومدم که اگر یه وقت متوجه غیب شدنهای مردک برای مراسم تخمه خوری شد، بشه یه طوری ماست مالی کرد. اتفاقا شوهرخواهر هم که احمق نیست، فهمیده کاسه ای زیر نیم کاسه است و به زنش هم گفته برادرت مشکوک می زنه (آخه کی تعطیلات سال نو با همکارش می ره مسافرت و زن و بچه اش را ول می کنه به امان خدا. مگر مردی که .... )
خواهره هم به مردک گله کرده که شوهرم بو برده و این کارا چیه می کنی. فکر کرده تو با یه زنی، معشوقه ای چیزی اومدی. مردک هم گفته کمتر می رم تخمه بخورم. حسنا از اونور صداش دراومده که تخمه ها همه کپک زد، چرا نمی آیی. که باعث شد یه گوشمالی حسابی از طرف مردک و خواهرش به حسنا داده بشه که دیگه صداش درنیاد.
حسنا این داستان را جرح و تعدیلش کرد و در گزارش سفر به عنوان دعوایی که با خواهرشوهر کرده، نوشته
در مورد این یکی خواهر شوهر هم باز همینطور. حسنا وقتی داستان خیالی برخوردش با خواهرشوهر را در بیمارستان می نویسه، می گه بهش گفتم نیامدم تو را ببینم و رفتم جلو آسانسور و مردک باهاش حرف زد و ....
که اگر خواننده ها گفتن چرا شوهرت ازت دفاع نمی کنه بگه دفاع می کنه. بگن چی میگه؟ بگه من جلو آسانسور بودم نشنیدم. ولی داشت دعواش می کرد
خلاصه که فیلمیه این حسنا برای خودش.
مینا ۱:٤٠ ق.ظ - چهارشنبه، ۱٦ بهمن ۱۳٩٢
حسنا جون چند وقتی میشه نوشته هات رو میخونم. ببین عزیزم درسته میگی مشکل خواهر شوهرت مربوط به خودشه اما به این راحتی هم نیست. درسته خانم اولی اومده خواستگاری و این حرفا اما نمیشه گفت حالا این کار پیش همه فامیل موجهه. یعنی اینکه مردی دو زن داشته باشه تو فرهنگ ما خوبیت نداره حالا مردم هم که نمیان بگن به چه علت بوده و زن اول چه مشکلی داشته حتی ممکنه ندونن چون آدم مسائل خصوصیش رو که به همه نمیگه. از اونجایی که شوهرت وضع مالیش خوبه و شما هم جوونی شاید فامیل فکر کنن شوهرت تا دستش به دهنش رسیده شلوارش دوتا شده و شما هم به خاطر پول ازدواج کردی. دیدی که خیلی از ازدواجهای دوم همینجورین. بعدم اینکه شما خودت فرض کن پدرت بیاد دوباره ازدواج کنه. اصلا روت میشه بقیه بفهمن؟ چون پدرت مرد متاهل بزرگیه که بچه هم داره درست مثل شرایط همسرت. یا اصلا تو فامیل خودتون همه میدونن شما زن دومی؟ مثلا دوست داری وقتی میری دیدن فامیلت خانم اولی هم باشه؟ اونوقت فامیلت چی فکر میکنن؟ عزیزم ما میفهمیم این ازدواج جریانش چی بود چون خواننده حرفای شخصیت هستیم اما فامیل چه میدونن. قبول کن رو خواهرشوهرها و خانواده همسرت فشار هست. مثل پدر مادر خودت.
پاسخ: مینا جون ممنون از همراهیت بغلماچ عزیزم من نمیگم این کار باید برای همه موجه باشه . من این حس رو درک میکنم شاید بیشتر از بقیه و نمیگم همه مردم باید خوشحال هم باشند اگر یک نفر به هر دلیلی و تحت هر شرایطی رفته زن دوم گرفته . ولی این که مردم چه فکری میکنند معمولا نمیتونه اولویت اول دغدغه فکری آدم باشه . چون معمولا مردم خیلی حرفها میزنند که صد در صد درست هم نیست . اگر قرار به حرف مردم باشه که نمیشه زندگی کرد . موضوع زن دوم هم نباشه همین هست و معمولا حرف مردم همیشه هست . اول برای خواهر شوهرها بگم. مینا جون اگر خواهر شوهرها انقدر آدمهای خوبی بودند که دل نگران خانوم اولی بودند باز میگفتیم یک چیزی ولی وقتی فقط به خودشون و منافع خودشون فکر میکنند بحث فرق میکنه . خواهر شوهرهایی که ( اونطور که شنیدم و همسر و برادرهاش هم تایید میکنند ) اون موقع که حرفی از اجازه دادن خانوم اولی نبوده و داشتن زندگی میکردن و میدونستن خانوم اولی مشکل داره به برادرشون پیشنهاد خونه گرفتن و دوست دختر داشتن میدادن . تا همین الان هم که مشکلشون این نیست و مرتب میگن که حسنا رو طلاق بده دوست دختر بگیر
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:۳۳ ب.ظ
پاسخ: خانوم اولی هم نمیفهمه جلوی دهنش هم بسته میشه بچه ای هم در کار نیست و راحتی ، یعنی چی ؟ اونها اگر اعتراضی داشته باشند باید به برادرشون داشته باشند که خانوم اولی اجازه داد تو چرا رفتی زن گرفتی نه به من . یا خیلی ناراحت هستند به منافع دیگه فکر نکنند و در کل بگن ما با برادرمون ارتباط نداریم چون رفته زن گرفته . اینها میخوان برادرشون رو بزنن تو سر شوهرشون ، منافع دیگه هم به جای خود باشه ، از اونور هم به خانوم اولی که سالها عروسشون بوده وفادار نباشن به برادرشون بگن برو دوست دختر داشته باش که چی ؟خیلی از مسائل هست که من نگفتم و ننوشتم . به همین دلیل هست که میگم این مشکل خودشون هست نه بقیه . ولی در مورد خودم بگم
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:۳۳ ب.ظ
پاسخ: مینا جون بارها گفتم و باز هم تکرار میکنم اگر مادر من یا خواهرهای من همین الان بیان بگن میخوایم بریم به شوهرمون اجازه بدیم زن بگیره ، مسلما من باهاشون مخالفت میکنم که این کار رو نکنند . ولی اگر تصمیم گرفتند و این کار رو کردند و راضی هم بودند و پدر من یا شوهر خواهرهام رفتند و زن هم گرفتند اون هم در شرایطی که همه چیز معلوم باشه ، دیگه من نمیام حرف بزنم . تو این شرایط باشه من میگم پدر من راضی مادر من راضی اون آدمی که اومده زن دوم شده هم راضی ، من چرا باید ناراضی باشم . هر مشکلی هم باشه میگم خودتون خواستید من که از اول گفتم .تنها کاری که از دستم بر میاد این هست که دخالت نکنم و اوضاع رو بدتر نکنم . اگر پدرم این کار رو بکنه هیچوقت از شوهرم مخفی نمیکنم . تنها به این دلیل که مخفی کاری رو دوست ندارم نه این که بگم پدر من بهترین کار رو کرده . همونظور که از همون روز اول خواهرهای من هم از شوهرشون این قضیه رو مخفی نکردند . حتی مادر شوهر پدر شوهر هر دوتا خواهر من جریان رو میدونند . یکی رو بگیم خاله خودم هست اون یکی که غریبه هست . برای فامیل هم اول فکر میکردند که خانوم اولی جدا شده ولی الان خیلی ها میدونند
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:٤۸ ب.ظ
پاسخ: وقتی خبر رسان ترینشون بدونه مطمئنا به خیلی ها گفته . من نمیگم این کار یعنی که کار خوبی کردم انتخاب درستی کردم فامیل هم باید بیان من رو تایید کنند یا تشویق کنن . خود من بیشتر از هم میدونم که انتخابم صد در صد اشتباه بود. حتی با موافقت خانوم اولی . ولی این موضوع به دیگران ربط نداره . دیگران تا یک حدی میتونند دست و پاشون رو تو زندگی آدم دراز کنند و نه بیشتر . همونطور که من تو زندگی اونها دخالتی ندارم . مضافا این که فامیل من مسلما من رو خیلی بیشتر دوست دارند تا خانوم اولی رو و میدونن آدمی نیستم و نبودم که اگر شرایط غیر از این بود ، این انتخاب رو بکنم . و حتی میدونند خودم هم مهر تایید بر این نوع زندگیم نمیذارم . دلیلی هم نداره خانوم اولی تو جمع فامیل من باشه . مثل این هست که مثلا من هم تو جمع فامیل ایشون باشم . برای خواهر شوهرها هم من بهشون حق نمیدم که به این دلیل که یک عمر برادرشون رو کوبوندن تو سر شوهرهاشون ، الان بیان و این آشوب رو به پا کنند. و مسائل دیگه که بماند . من اگر بودم برادرم زن گرفته بود
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:٥٠ ب.ظ
پاسخ: همون اول به شوهرم میگفتم . حرف هم میزد دقیقا میگفتم زن اولش راضی خودش هم راضی زن دوم هم راضی به من و تو ارتباطی نداره که بگیم برادر من تو زندگیش چیکار میکنه . ببخشید زیاد نوشتم . قبلا هم این موارد رو توضیح داده بودم باز هم تکرار مکررات کردم پلک
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:٥٥ ب.ظ
حسنا کتاب سه جلدی نوشته یا جواب کامنت؟
سلام . بانو جان مثل همیشه شوخ طبعی همه جا داری
قانون بقای حسادت زندومیک
پاینده باشی
میترا جان ممنون از اینکه مطالب وبلاگ هایی که بنا به دلائلی نمی خوندیم اینجا مختصر مفید میگی
از میشا عزیزم تشکر میکنم که سوال هاش میپرسه ما هم فیض میبریم
تو کامنتدونی عسل خانمی خیلی از زن های دوم دیگه هم هست که رمزی می نویسند سرشونم تو لاک خودشونو مثل نفس جیغ جیغ نمیکنند به من نگاه کنید
میشه هر کدوم یک توضیحی راجع بهشون بدی
مثل نفس جیغ جیغ نمیکنند به من نگاه کنید
یک زن عزیز عالی بود
من اوایل وبلاگ نویسی حسنا باورم شده بود که واقعا با رضایت اومده ولی باور نمی کردم که همین جوری یه مردی بهش گفته من با فقدان 6 مواجه هستم بیا زن من شو و حسنا هم بدون هیــــــــچ انگیزه مالی قبول کرده ! اینو هیچ وقت باور نکردم. براش کامنت می ذاشتم و از سختی و مشکلات خانم اول ، بهار ، مادر شوهر و خواهر شوهرها می گفتم، می گفتم تو مقصر نیستی اگر با رضایت اومدی ، مردک مقصره که پا گذاشت رو دل و آبرو و آینده خانواده اش. ولی هی دیدم حسنا از مردک دفاع می کنه ، میگه مردک فقط یه کم مقصره اونم اینه که نمی تونه همسرشو مدیریت کنه !!!! می گفت مقصر اصلی خانم اول هست که قول داده بود با من اری نداشته باشه ولی عمل نکرد، مردک هم تقصیرش فقط اینه که اونم مثل من اصرارهای خانم اول باورش شده ، منم همین طور ! بعد کم کم فهمیدم که قضیه کلا متفاوته ! وگرنه کسی که دنبال پول نباشه ، بحث عشق و عاشقی هم نباشه ، چرا باید واسه تامین 6 یه مرد متاهل اعلام آمادگی کنه؟
شیوا جون



این چه جور رضایت که چه عرض کنم، چه جور اصرار و التماسی بود که خانم اولی اون همه خواهش کرد تا حسنا قبول کنه و بعد اون همه زنگ زد به بابای حسنا تا بابای حسنا را راضی کنه، بعد یه دفعه یادش رفت؟
دیگه اصلا به شوهرش نگفت اون حسنا گلی بود، می رفتیم خواستگاریش قبول نمی کرد و من به زور راضیش کردم، چی شد جریانش؟
من اگه در جریان خواستگاری رفتن همسایه مون باشم، بعد یه مدت که تو پارکینگی جایی ببینمش، می پرسم به سلامتی عروسی کی هست
قضیه رضایت و اصرار و خواستگاری خانم اولی کلا دروغه. طفلک روحش هم خبر نداشته
اما از نظر من حسنا میتونه و اختیار این رو داره که از پوسته ای که ساخته و از نقش نامانوسی که به گفته شما بازی اش را به عهده گرفته بیرون بیاد و اشتباه وارد شدن در زندگی یه زن دیگه رو بپذیره و تاوانشم بده
اگر این کار رو نمیکنه بخاطر پول پرستی و منفعت طلبی و خودخواهی اش است .فقط همین...
یک زن عزیز... کاش من هم اندازه ی شما خوش بین بودم نسبت به این آدم. خطاب شما به درد کسی می خوره که خوابه، نه اونی که خودشو به خواب زده.
حسنا یه دختر معصوم ناشی نیست که اشتباهی کرده باشه. یه هفت خطه متاسفانه که روی یه زندگی حاضر و آماده چنبره زده.
البته از یه لحاظ دیگه می شه گفت اشتباه کرده و مردک بدجوری گولش زده

خانم خانما حالی ازش گرفته دیدنی. مردک را لخت کرد فرستاد براش. گفت مگه مدعی نیستی واسه ادای نذر 6 اومدی. بیا. بگیر که اومد
بر بوی پسته آمد و بر پوستش اوفتاد
واقعا این لبه عشق ونفرت واسه یه دختر روخوب گفتین .من دوستم دقیقا همین جوریه میگه گاهی وقتا ازبابام متنفر میشم به خاطر هوسش ده سال زندگیمون روجهنم کرد گاهی وقتاهم خیلی دوسش دارم اما وقتی یاد اون دوران وکاراش میوفتم حالم ازش بهم میخوره برای یه لحظه .میگه الان باز خوبم اون موقع خیلی که اذیت میشدیم کارای اون زن رو میدیدم یه موقع های دعا میکردم ای کاش همچین پدری نداشتم ایکاش یکی دیکه بابام بود.
می شه قصه دوستت را بگی؟
باباش زن دوم داشت؟ اسم زنش چی بود؟ چند تا بچه داشت؟ مدرسه می رفتن ؟
حسنا خواهرکم
گاهی دلم میگیرد و گاه می خواهم برایت بنویسم برای زنی از جنس من برای زنی که شاید هر چند به ظاهر اما دلش می خواهد خوب باشد در اجتماعی که در آن ناچار است نقش نا مانوسی را که قبول کرده بازی کند و شاهد نگاه های تحقیر آمیز ریشخند های آرام و گاه توهین های درد آور باشد برای زنی که شاید تایید من از پوسته ای که ساخته مرهمی است بر زخم های قلبش
خواهرم امروز فقط می خواهم دعا کنی چشمانت را باز کن و دعا کن با قلبت که گاه شکسته و چشمانی که گریسته
دعا گن برای یک همسر بیمار که شوهرش را به جرم بیماری در آغوش زنی دیگر دید برای یک دختر که پدرش در لبه ی تیغه ی عشق و نفرتش راه می رود برای یک خواهر که شرمگین از رفتار برادرش است و برای مادر که نمی داند در کجای زندگی بود که غفلتش تخم بی وفایی را در قلب فرزندش کاشت خواهرم دعا گن خدا دعای قلب های شکسته را می شنود دعا کن که آن شوهر آن پدر آن برادر و آن فرزند تاوان آن همه قلب شکسته را پس بدهد
خیلی خیلی ممنون میترا جون .
همون دیگه اعصاب فولادی پیدا نمیشه
راستشو بخوای دوسه تا ازپستای وبشو خوندم دیگه اعصابم نکشید بقیه شو بخونم چون ایشون خیلی وقیح تشریف دارن همچی هم به اماما وخدا پیغمبر وصل میکنن آدم اعصابش خورد میشه که از دین اینجور ی سواستفاده میکنند اینجوری که شما خلاصه و کامل تعریف میکنید خیلی به آدم سخت نمی گذره
باتشکر فراوان از بانو
من یه سوال پرسیدم بانو اون شکلک جواب من نبود فکر نمیکنی داری همون کار حسنا رو تو پیچوندن کامنتر انجام میدی؟
من همسر سوم نیستم. اون اسم جنبه طنز داره
مسئله ای نیست بانویی


بچها کی از ارشیو نفس هرزه خبر داره؟دوست دارم ببینم چطور زندگی زن سابق علی رو خراب کرد و علی رو خرش کرد تا بیاد بگیرش؟
خصوصی رسید.
ممنون سارای جان از لطفت
چه توهینی به بابای عسل شده؟ این که مرد زحمت کشی هستش؟! هرچه در مورد بابای عسل گفته شده نقل قول از خود عسله شما اگر توهینی می بینی می تونی بری یقه عسل را بچسبی که چرا به باباش توهین کرده!
خود عسل گفته پدرم تحصیلکرده نیست ولی چون در دفتر یک وکیل کار کرده با اصطلاحات حقوقی آشناست. بعد هم بسیاری از کارمندان ساده قدیمی تو تهران حتی محله های خوب که آن موقع ها نیمه بیابانی بوده خونه دارند چیز عجیبی نیست. در محله ای مثل سعادت آباد بسیاری از مالکان فعلی آپارتمانها که صاحبان زمین و خانه های قدیمی بوده اند، کارمندان بازنشسته سیکل و دیپلمه اند.
حالا چرا داری خودتو جر میدی؟! می ترسی تصویر ساخته شده از زنان دوم که همه از همه نظر بالاترین اند، خدشه دار بشه؟
بانو جان این جواب را برای روشن شدن ذهن خواننده ها دادم. نه مجهول الحالی که توهین کرده
ولی خودمونیم لحظه به لحظه در حال رصد کردن اینجا هستند.
من یه سوال دارم بانو، چرا اسم وب رو این انتخاب کردی؟ مگه شما همسر سومی؟
به قول حسنا :مینوجون بغلماچ خواهش میکنم عزیزم در رابطه با استاد نه دیگه سوال به این راحتی نمی پرسم
بعدم من برای آزمون تستی وتشریحی زندگی نامه وهرزگیای بعضی از زن های دوم امادهام (از اونجای که دانشجوی باهوشیم
همه روسرکلاس یاد گرفت)
بعدم میترا جون پروژه ی عسل نیمه کاره مونده درصورت امکان واگه لطف کنید پاسخگوی سوالات باشید.
میشا جان اسم وبلاگ پری "هم و ازواجهم" است. آرشیوش هم بازه. تو صفحه اول یک لینک 7 قسمتی داره که مجددا خلاصه جریانش را نوشته. بهت توصیه می کنم یک روز که اعصاب فولادی داری از اول تا آخرش را بخونی. مورد جالبیه از نظر روانشناسی و جامعه شناسی بخشی از مردم. یک مدل کلی از طرز فکر زنهای دوم را هم نشون میده.
با تشکر از بانو
آره دیگه
با یه ماچ و بغل سر و تهش را هم بیارید
عسل 36-7 و آرش هم نزدیک به 40 سالشه. بچه ارش پسره و حدودا 9 سالشه. آرش با عسل تموم کرد و زنش را برگردوند و ماشین جدیدش را هم به نام زنش کرد اما دیگه دیر شده بود و زنش دوست پسر داشت. یکبار که عسل و ارش با هم بودند تو خیابان سحر و دوست پسرش را می بینند و آرش حسابی می ریزه به هم. بعد هم تصمیم می گیره با عسل بهم بزنه. زنش هم دمش گرم یه مدت اومد بعد هم ماشین و اسباب اثاثیه خونه را برداشت و برد. فکر کنم بعدش هم با دوست پسرش ازدواج کرد.
زن آرش شاغل و تحصیلکرده بود اما مغازه وسائل هنری تزیینی داشت. شاید هنرهای دستی مثل روتختی و... همین هم اسباب تمسخر و تحقیر را برای عسل فراهم کرده بود.
عسل فکر می کرد اونها با هم زندگی می کنند و سعی کرد فراموش کنه تا چند ماه بعد آرش باهاش تماس می گیره اما اینبار عسل تاقچه بالا میذاره و میگه من یک دختر خانواده دار و محترمم و تو یک مرد بیوه و معتاد! اگر منو می خواهی باید در شان من باشی!
این قسمتش خیلی جالب بود. تا وقتی شوهر مردم بود اعتیادش ، عوضی و ناسپاس بودن در برابر زنش و بددهنی آرش هم طبیعی بود و هم واکنش منطقی در برابر سحر بیچاره اما بعدش از آرش توقع داشت که تبدیل بشه به یک جنتلمن رویایی!
در واقع آرش همونیه که بود. نمیشه مردی زنش را در برابر دوست دخترش ببخشید "گه" بنامه اما زن بعدی را عزیزم صدا بزنه. عسل برام عجیبه که با وجود شناخت کاملی که داشت حالا توقعات دیگه ای از آرش داره که البته حق هر زنیه که شوهر پیدا کردنش با استفاه از قانون جنگل نبوده باشه.
آرش قبل از ازدواج با عسل ترک کرد ولی بعید نمی دونم هنوز هم معتاد باشه. حتی نشونه های هرز پریدن را هم داره.
به نظرم که اصلا طلاقی نیست حسنا صیغه شده به همون جهت که هی حق طلاق حق طلاق می کرد عقده اش رو تو این مورد نشون میداد خونه ای هم نداده بودن که بخوان بگیرن مستاجر بود باید جابه جا میشد این داستان مظلوم نمایی رو ساخت تا جذابیت وبش بره بالا یا اینکه از اولم خونه به نام همسر یا خانوم اولی بود که مجبورش کرد بلند شه و احتمالا خانوم اولی دید همچین خونه ای از سرشم زیاده و لیاقت نداره و فرستادنش یه جایی در حد خودش و مردک هم دیگه ازش زده شده با سیاست و همه چیو ازش پس گرفتن یه سفرم بردش که عذاب وجدان نداشته باشه و این روزهاست که حسنا جون دیگه کم کم به خاطره های خنده دار میپیونده !!!
ﺧﻴﻠﻲ ﺯﺷﺘﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻱ ﻋﺴﻞ ﺧﺎﻧﻤﻲ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﻛﺮﺩﻳﺪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺩاﺭﻩ ﺩﺭﺿﻤﻦ اﻭﻥ اﺣﻤﻘﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﻨﺸﻲ و اﺑﺪاﺭﭼﻴﻪ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﻛﻪ ﻣﻨﺸﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺗﻮ ﺗﻬﺮاﻥ ﺑﺨﺭﻩ!
نرسیدم همه کامنتها رو بخونم، فردا باز هم میام

باید فردا یه کاریو تحویل بدم که دو هفته تمام وقتمو گرفت، ولی بالاخره داره تموم میشه و فردا تحویلش می دم و یه نفسی می کشم
خوب بخوابین بانوی عزیز و باهوش و دوستان خوبم
پس این چند روز نبودی مشغول بودی.
ایشاله که کارت را فردا تمام می کنی و تحویل می دی و کل آخر هفته را با حس خوب تحویل کار و خیال راحت و اعصاب آروم و ... خوش بگذرونی
هزار تا لایک به کامنت یک زن
صرفا جهت اطلاع!
اطلاع از ؟
میشا نکات برجسته ی این بایگانی ها رو خوب بخون ازت امتحان می گیریم. معلومه دانشجوی فعالی هستی. آفرین. ولی من موندم سر کلاس با معلم و استاد همین کار رو می کنی؟

منم این وسط خیلی چیزها برام روشن می شه. مثلا من ماجرای رها رو اصلا نمی دونستم و نخونده بودم. اما اندازه ی تو کنجکاو نیستم. به سوال تو که جواب دادن، منم دیگه فهمیدم ماجراشو.
استاد: بله عزیزان. داشتم عرض می کردم که...
میشا: ببخشید قسمت قبلی عرضتون چی بود؟
استاد: عرضم این بود که... فلان موضوع رو اگر بخوایم تحلیل کنیم...
میشا: استاد فلان موضوع کدوم بود؟ می شه توضیح بدید؟
استاد: اگر بخوام اینو توضیح بدم باید مقایسه کنم با مطلبی که تو فلان کتاب اومده که می گه...
میشا: استاد اون فلان کتاب رو یه بار از اول توضیح بدین.
استاد:
میشا شوخی کردم ها... به دل نگیری. ولی عاااااشقتم با این همه سوال. یه تیم تحقیقاتی رو استخدام کردی این جا که به سوالاتت جواب بدن.
بانوووووووووووووو




«الان حسنا توی پست بعدی می نویسه من خبر ندارم به پدر مادرش چی گفته. برید از خودشون بپرسید.
البته ما فعلا باید از خانوم اولی قضیه اون فراموشی بعد از خواستگاری را بپرسیم. بعدش یه سر بریم فرانسه با خانواده جاری دیدار و مذاکراتی داشته باشیم. ایشاله عمری باقی باشه خدمت پدر مادر خانم اولی هم برسیم و سوالاتی هم از ایشون داشته باشیم»
با تشکر از میتراجون بابت جواب .یه چندتا سوال دیگه هم دارم
اگه مرده عسل ورد کردبره پس چرا دیگه از دوباره باهاش ازدواج کرد؟
عسل نگفته بود زن آرش شاغل یاخانه داره؟الان ازدواج کرده زنش؟وآرش الانم معتاده؟بچه ش چیه وچند ساله شه؟؟خود آرش وعسل چند ساله شونه؟
پروژه ی بعدی پری خانومه هر کی آمادگی داره بسم الله؟
وتا یادم نرفته ممنون بانو بابت امکانات.
سحر جان زن دومیها خودخواه تر و خودبین تر از اونند که عبرت بگیرند. هر کدوم ضمن این که دیگری را با دیده تحقیر می بینه فکر می کنه مورد خودش فرق داره و عشق واقعی مال خودشه و مسلما سرنوشتش هم متفاوت خواهد بود.
بعد هم خودخواهی شون از بین نمیره بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر شکل میده. مثلا عسل قبلش با سحر رقابت می کرد حالا با بچه ارش!
خب به سلامتی قانون بقای خودخواهی زندومیک (زن دومی ک ) هم به نام میترا جون ثبت شد:
حسادت زن دوم از بین نمی ره، فقط از حالتی به حالت دیگه تغییر شکل می ده
بانو جان آماده ام. مامک منو فرستاده پرونده پری رو بیارم قاطی کردم. اینا نصفشون پری اند
پری بلنده، پری لونده و... کدومو می فرمایید؟
خود من هم صداقت و رکی عسل را دوست دارم از اینکه تو زندگیش مشکل داره هم خوشحال نیستم ولی متاسفانه گذشته را نمیشه تغییر داد.
عسل هنوز خودخواهه سعی نمی کنه کمی در مورد رفتارش با بچه ای که زندگی خانوادگی و پدرشو ازش گرفته تجدید نظر کنه. این همه نفرت از یک بچه؟!
آیین پروانگی را به قشنگی می نویسه اما همش در مورد کارهاییه که باید می کرد و نکرده. نکته اصلی پشیمونیش هم مربوط به زندگی و بدبختی امروز خودشه و کمتر آسیبهایی را که به دیگران وارد آورده در نظر می گیره. اگر منصف بود آیین پروانگیش را نا تمام نمی گذاشت و می گفت خوب حالا من اشتباه کردم الان که در این نقطه هستم باید برای جبران چه کنم؟ نه این که همش مربوط به کارهایی باشه که باید می کرده و نکرده یا برعکس نباید می کرده و کرده.
حداقلش اینه که الان نسبت به بچه آرش منصف باشه ولی همین کار را هم نمی کنه.
حسنا جون میدونی مردا چه موقع زبون میریزند و قربون صدقه میرند؟ زمانی که حسابی قهوه ایت کردند همه امتیازارو ازت گرفتند و حسابی هم دارن سواری میکشند اینقدر تحقییرت کردن و تشر زدن که میدونن با یه قربون صدقه پشت گوشت مخملی میشه و ذوق میکنی و حسابی مردک رو سیراب میکنی
گرفتن امتیازات برخلاف ادعای حسنا مردک رو خیلی خوشحال کرد چون حسنا باهاش هر رفتاره تحقیرآمیزی هم بشه میمونه و واسه رفتن انگیزه ای نداره
مردک خوب دست حسنا را خونده
هیچوقت آرامش خانم اولی بی دلیل نبوده و نیست شمال رفتن با خانواده مردک در اوج قهرها و دعواها، سکوتش برا اومدن مردک پیش حسنا بعد از جلسه سه شب 4 شب که واقعا آدم تعجب میکرد، عروسی رفتنش اونم عروسی پسره کسایی که حسنا رو تو دامنش گذاشتن، بیمارستان رفتنش برا نی نی خانم، با پرستار پاشه بره خونه پدرشوهری که حسنا رو یه شب درمیون دعوت میکنن البته این جزء توهمات عمیق حسناس
حسنا میگه مردک 4،5 ماهه زنش رو ول کرده هرکاری هم دلش بخواد میکنه سفر اروپا میره... اونوقت شما خانم های سالم میتونید با این قضیه به این راحتی کنار بیاید که خانم اولی بتونه با اون همه مریضی؟! حداقل یه دوره افسردگی رو شاخش نبود؟ که در مورد خانم اولی اصلا به نظر نمیاد اینطور باشه ضمنا اگه خانم اولی جزء زنایی باشه که تو فاز افسردگی نره باید بگم که الان حسنا زنده نبود برامون پست دعای کمیل و سفر اروپا بنویسه
پس حسنا کاملا در این مورد دروغ میگه که مردک با خانم اولی چند ماهه قهرن
مگه می شه مردی چند ماه خونه نره و هیچکدوم از فامیلش نفهمند؟
مهمونا می آن و می رن و کسی نمی گه مرد این خونه کو؟
پدر مادر خانوم اولی نمی گن شوهرت کو؟
عروسی، مهمونی، عید، شب یلدا، دور از جون عزا ... مردک کلا ناپدیده؟
الان حسنا توی پست بعدی می نویسه من خبر ندارم به پدر مادرش چی گفته. برید از خودشون بپرسید.
البته ما فعلا باید از خانوم اولی قضیه اون فراموشی بعد از خواستگاری را بپرسیم. بعدش یه سر بریم فرانسه با خانواده جاری دیدار و مذاکراتی داشته باشیم. ایشاله عمری باقی باشه خدمت پدر مادر خانم اولی هم برسیم و سوالاتی هم از ایشون داشته باشیم
میترا جون ممنون که اینقدر خوب زندگی عسل رو تعریف کردی اون میتونه آینه عبرت بقیه زن دومی ها باشه ولی بازم رفتارش قابل تحسینه که ادای دختر مهربونو در نمیاره عین حسنای قربتی
مطمعن باشید شوهر حسنا از اون پدرسوخته هاست و اصلا هم احمق نیست به خاطر همون با کمال میل هرچی داشت به نام خانم اولی زد فکر کردین اون مرد وقتی میبینه حسنا به خاطر دو سال زندگی که با پسرک داشته چه اداهای وفادارانه ای از خودش در میکنه میاد زن و زندگی 20 ساله و پاره تنش رو به حسنایی که با در باغ سبز پول اومد تو اون زندگی میفروشه؟ تا حالا فکر کردین چطور شد که مردک جریان جلسه رو پیش کشید؟حسنا اون جریان رو سربسته تعریف کرد و از نتایج مهم اون چیزی نگفت که مهمترینش پس دادن همه امتیازات از طرف حسنا بود تا اجازه داشته باشه تو اون زندگی بمونه.. دقت کردین وقتی تو جلسه مردک شروع به سخنرانی کرد که از این به بعد کسی حق نداره تو کار کسی دخالت کنه و 3 روز حسنا 4 روز خانم اولی... خانم اول نزد تو دهن شوهرش و فقط حسنا بود که با گریه شروع به دفاع از خودش کرد ؟ اصلا اگه جریان جلسه فقط دادن امتیاز به حسنا بود خانم اولی با چه منطقی پا شده اومده اونجا؟ جریان جلسه نقشه مردک بود تا برای آروم کردن خانم اولی که اجازه بده بیشتر بره با حسنا تخمه بخوره همه امتیازات رو از حسنا بگیره نظر من اینه اگه واقعا خونه ای به نام حسنا بوده تو اون جلسه خیلی با سیاست مجبورش کردند که مهریه و خونه و ماشین رو پس بده یا طلاق بگیره اما اگه حسنا اینکارو میکرد خیلی بد ضایع میشد جلو همه یعنی علنا مردک رو به پول میفروخت و تاییدی بود به ادعای خانم اولی که میگفت تو برا پول اومدی
اما حسنا خواست زرنگ بازی دربیاره و چون عقده اینو داشت که مردک رو یه شب کامل پیش خودش بیاره این شرط رو قبول کرد که بعدها با نفوذ روی مردک اموال دیگه ای که فکر میکرد مردک داره به نام خودش بزنه و با پس انداختن بچه (البته این هم جزء شروط بود که بچه ای هم در کار نباشه اما حسنا شیطان صفت به خیال خودش میخواد دورش بزنه) زهر خودشو به زندگی خانم اول که میدونه چقدر پیش مردک عزیزه بریزه حالا حسنا پر از عقده اس و این عقده هاشه که اونو تو اون زندگی نگه داشته...
بچه هم هیچ کاری واسه اینا نمی تونه بکنه. بچه پری دو سالشه و پری همچنان منتظره که دارا حداقل به مادرش بگه که زن دوم گرفته
می گفت کل خانواده را جمع کرده که بگه چه شبهایی با حسنا می ره به فضا 


راستش سحر جان من اصلا جریان اون جلسه را نفهمیدم.
مردک کل خانواده اش را جمع کرده بود که بهشون بگه من چند شنبه ها کجام؟ یاد پرپری به خیر
خب حسنا که به قول خودش از خداش بود مردک سه شب در هفته پیشش باشه. به خانوم اولی هم گفت تو حرف نزن و همین که می گم. سه شب حسنا چهار شب تو!
پس جلسه برای چی بود؟ اطلاع بقیه از شبهای 6 خانمها؟ این را که توی خونه اش هم می تونست به زنش بگه. من سه شب می رم پیش حسنا و تو هم حق حرف و اعتراض نداری. به کسی ربطی نداشت.
قسمتهای مالی را هم که حسنا اصلا به عنوان جلسه مطرح نکرد. هیچی از خالی کردن خونه و پس دادن ماشین و غیره نگفت. اینها را بعدا خواهرشوهر توی یه مهمونی به حسنا گفت خانم اولی گفته به حسنا بگید مهریه من را بده ... مربوط به جلسه نبود (می دونم که حسنا چرند می گفت و حرفهای جلسه بود. اما طبق گفته حسنا جلسه فقط در مورد شبهای 6 بود)
مهریه اش را هم که نگفت توی جلسه گفتن برو ببخش. گفت خودم و بابام ( آخ که دل بابا چه ها که نمی کنه ) تصمیم گرفتیم مهریه ام را ببخشیم و به جاش حق طلاق بگیریم
خیلی جلسه هاش خنده داره این حسنا.
اولین جلسه هم فقط برای این بود که خانم اولی موی حسنا را بکشه و چنگش بزنه و زخمیش کنه و مردک پماد بزنه به زخمهای حسنا و بوسش کنه و ... حسنا بره تو اتاق بخوابه و براش شربت قند بیارن و ...
هییییچی از جلسه نگفت جز این مسخره بازیها
جالب اینه که همه جلسات درباره مسائل مالی و برگردوندن اموالشون و مهریه و ... و رفتن حسنا بود
عسل به هوای پول ارش نیومد... هرچند در مقایسه با بابای عسل که همین الانش هم ماشین نداره، مردی بود که ماشین داشت و طبقه پایین خونه پدرش زندگی می کرد...
بابای عسل مرد زحمت کشیه که توی یک دفتر وکالت منشی یا آبدارچی بود اما شدیدا دخترهاشو محدود می کرد به طوری که اگر مهمانی به خونه آنها میومد که پسر داشت، عسل و خواهرش باید حتی برای غذا خوردن هم توی اتاق باقی می موندند و خوب اینجور تربیت اونم تو تهران! تبعاتی داره که خودشو به شکل لجبازی و افراط در روابط با جنس مخالف نشون میده.
ولی من برعکس فکر میکنم..
به اعتقاد من اگه حسنا علنی بشه و اقوام مردک بفهمن، دیگه جایی نداره و مردک اونو از زندگیش پرت میکنه بیرون..
با توجه به شناختی که از حسنا پیدا کردم اگه در عیان شدنش نفعی براش میبود و چیزی بهش میماسید قطعا اینکارو میکرد..
میدونه علنی شدن همانا و طلاق همانا....
خودش اینو خوب میدونه که تا حالا خفه شده و زبون به دهن گرفته..
حسنا را نبین زبونش اینقدر برای ما درازه
مث سگ از مردک می ترسه.



بچه های بایگانی آماده باشن
فکر کن شوهرت ببردت مسافرت بذارتت تو هتل و خودش با خواهرش بره خوشگذرونی. اونم کی؟ شب تحویل سال !! همه دارن می رقصن و می خورن و می گردن. تو نشستی از توالت هتل عکس می گیری و وبلاگ نفس چرخ می زنی.
من باشم همونجا می رم سفارت درخواست طلاق رسمی را می فرستم ایران. صبر نمی کنم برگردم ایران
بهش می گه تو برو تو لابی بشین تا من با زنم تلفنی حرف بزنم. اجازه بهش نمی ده بره استخر زنونه !!!!! و ...... خیلی چیزای دیگه که نشون می ده حسنا خیلی زیادی از مردک حساب می بره.
اتفاقا کسی که خیلی از یه چیزی حرف می زنه، مطمئن باش تو همون مورد ضعف داره. دائما توی وبلاگش داره می گه مردک را کنف کردم، محلش نذاشتم و ... مطمئن باش برعکسه و حسنا خیلی خیلی زیادی دولا شده و مردک سوارشه
می دونه که مردک دوست نداره فامیلش بدونن واسه همین کاری نمی کنه. از ترس مردک و طلاق. وگرنه تا حالا صدباره عکسهای عروسی خودش و مردک را بین فامیل مردک پخش کرده بود
پری بچه اش دو ساله شد (راستی پست جدید نوشته) هنوز فامیل دارا نمی دونن دارا زن دوم داره.
مردها به این راحتی از آبروشون و خانواده شون نمی گذرن. عمرا که مردک بذاره فامیلش بفهمند. اگر هم اتفاقی بفهمند زندگی حسنا دوباره یک بحران وحشتناک خواهد داشت که دیگه بسته به سیاست و مکر حسنا ممکنه به سلامت ازش رد بشه و ممکنه منجر به طلاقش بشه. به هر حال فهمیدن فامیل مردک برای حسنا گرون تموم می شه. خیلی گرون.
lالان میشا می گه پری کیه
پس بهش باید جایزه داد مینو ادرس بده بفرستم
واقعا نمیدونستم عسل همچین گذشته درخشانی داره... واقعن زنا با چه منطقی اویزون مردا میشن؟ جز پول؟ که چون ارش بهش نمیده الان میخواد بره هههه
واقعن اینا نمیدونن سلامتی به هیچ پولی نمی ارزه..جونش تو این راه میذارن..
به نظر من حسنا برای گفتن موضوع به شوهر خواهرهای مردک به جز خودنمایی و جلب توجه و اضافه کردن دو تای دیگه به جمع عشاقش
یک انگیزه خیلی مهم داره.
حسنا می خواد فامیلهای مردک و اشنایانش همه جریان را بدونند تا مردک دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشه. تا الان ممکنه با توجه به این که آبروش نرفته انگیزه ای برای ترک حسنا داشته باشه ولی وقتی آب از سرش بگذره دیگه براش مهم نیست و با توجه به روحیه لجبازی که داره ممکنه حسنا را محکمتر بچسبه که همه نگویند فقط یک هوس بود.
مسلما حسنا با روشهایی مثل مطلع کردن خانواده و فامیل و همکاران مردک یا آوردن بچه و ... سعی می کنه موندن خودش را توی این زندگی تضمین کنه.




سرش بره از این زندگی نمی ره. مگر این که مردک خودش طلاقش بده. یعنی اگر حسنا را از این خوار و خفیف تر هم بکنه، بازم حسنا سفت و کنه وار چسبیده بهش و ول نمی کنه
اما از طرفی هم خیلی لجش گرفته که فامیلش فهمیدن حسنا چه شکری خورده. می خواد با مطلع کردن فامیل مردک به خیال خودش تلافی کنه. منتها مشکلش اینجاست که وقتی فامیل مردک بفهمند، اونی که زیر سوال می ره مردکه نه خانوم اولی یا خواهرهای مردک
خنده دارترین تهدیدهاش هم یادتونه که؟ زمانی که فامیل حسنا فهمیده بودند حسنا به خانونم اولی اس ام اس می زد که زنگ می زنم به بابات می گم.
من مونده بودم به بابای خانوم اولی چی می خواد بگه؟ می خواد بگه مردک زن گرفته؟ خب اونی که می شه مسخره عام و خاص و جوک مجلس که شوهر خودته !
خلاصه خیلی الان دلش می خواد اونا خبردار بشن و اینطوری هم مثلا تلافی کرده باشه که فامیلش خبر دار شدند و هم دیگه زندگیش مثلا عادی بشه. کم کم به جای خانم اولی در محافل خانوادگی ظاهر بشه
آرزو بر جوانان عیب نیست
میشا جان عسل گند زد به زندگی آرش و زنش. مثل کنه چسبیده بود و با هیچ تهدید و حقارتی هم از رو نمی رفت. الانش را نگاه نکن که زندگی زده تو سرش. یک زمانی این عسل خانم مست باده غرور و پیروزی بود...از بدیهای زن آرش، عدم توجهش به بیماریهای جورواجور! آرش طومار می نوشت و برای نصیحت خانمها که چگونه با شوهرهاشون رفتار کنند و چگونه جلوی خیانت را بگیرند بالای منبر می رفت...عسل 4 ساله که ازدواج کرده و 10 ساله که با آرش رابطه داره. این رابطه خانواده آرش را نابود کرد و به خود عسل هم ضربه زد.
خیلی برام جالبه که تمام انتقادهایی که از زن ارش می کرد الان خودش به جایی رسیده که داره دونه دونه انجام میده. یعنی زندگی الان آرش و عسل شده کپی زندگی قبلی آرش. آرش که کلا از اون مردهای عوضی و بی منطقه حالا تصور کن زندگی پرتنشی که دارند به گل خیانت هم آراسته بشه و دختره به هیچ قیمتی هم ول نکنه و این تنشها چند سال ادامه پیدا کنه! دیگه چی از اون زندگی باقی می مونه؟ در جریان این تنشها آرش معتاد شد. زنش نه می تونست بمونه و تحمل کنه و نه این که یه مدت ول کنه بره تا آرش به خودش بیاد تا یه مدت می رفت عسل خانم جای خالی اونو به بهترین وجه پر می کرد. می رفت خونه آرش باهاش می خوابید، غذا درست می کرد و بافور می داد دستش و کنارش پای منقل می نشست .
یکبار آرش و زنش عروسی دعوت بودند آرش مثل الان با بهانه های جورواجور نرفت عروسی و شب به خیال این که زنش خونه نمیاد با همکاری سپیده خواهر عسل رفت با عسل خونشون خوابید. زن آرش شب از عروسی برمی گرده تا به قول عسل حالا که ارایشگاه رفته شوهرش اونو ببینه. وقتی می بینه شوهرش نیست تلفنش خاموشه و هیچکس هم خبری ازش نداره جریانو می فهمه و با گریه و زاری و موهای شینیون کرده راه میوفته تو کوچه. کسی می تونه حال اون زنو درک کنه؟ جالب اینجاست که عسل همه این جریانات را به شکل یک خاطره جالب از عشق و با لحنی تمسخر آمیز بیان کرده بود.
جریانش مفصله یه نمونه گفتم که دیگه خودت تا تهش بری. کارهای عسل برای به دست آوردن شوهر یک زن دیگه و خودخواهی هاش تهوع اوره. فکر می کنی برای چی آرشیو وبلاگش را بسته؟
زن آرش تا جایی که تونست مبارزه کرد و آخرش که آرش عسل را رد کرد که بره دیگه زنش بریده بود. مگه آدم چقدر توان داره؟ عسل مثل تمام زنهای دوم که یک بام و دو هوایی هستند زن آرش را متهم به بددهنی و بی کلاسی می کرد. در صورتی که اون داشت از خانوادش دفاع می کرد به علاوه که یک مادر هم بود...
همین عسل همه دیدند که پارسال به خاطر خوش و بش ارش با زن متاهل همسایه چه آبرو ریزی به راه انداخت . میشه تصور کرد که اگر یک دختر ولگرد عقده ای مثل خودش بچسبه به ارش چه کارها که نخواهد کرد...
بازم سوالی داشتی بپرس
البته هیچ تضمینی نیست که حسنا رو ول نکنه! وقتی حسنام شد 40 سالش و از اون جونی و رنگ و رو افتاد اونم ول میکنه -کسی که شریک زندگی و همسر 20 ساله اش رو ول کرده-
و البته این دفعه احتمالا به توصیه خواهرهاش گوش میده و یه دوست دختر 20-25 ساله میگیره!! که هم کسی نفهمه و هم دردسرهای زن گرفتن و نداشته باشه هم جون و تر گل ورگل باشه
پس شایدم به هوای این اومده که حالا یه چند سال خفت میکشه بعد کاری میکنه خانم اولی بره و خودش چنبره میزنه رو زندگی که یکی دیگه ساختش. بانو جون یه مشکل بزرگ هست که باعث میشه مردک هیچوقت حسنا رو ول نکنه. اونم نیازهای... مردکه! اگه واقعا با خانم اولی رابطه نداره پس دو دستی حسنا میچسبه. حسنا جوونتره نیازهاشم برطرف میکنه. حالا بیاد حسنا ول کنه باز بره سراغ یکی دیگه و دوباره مشکلات از اول شروع بشه؟ نه مردک حسنا ول نمیکنه. من خیلی دلم برا خانم اولی میسوزه
اون بیچاره زندگی مشترکش رو ازش دزدین. و بیچاره بهار که روش نمیشه به هیچکی بگه باباش یه زن دیگه هم داره. با اینکه بهار طفلک هیچ نقشی نداشته اما خیلی عاره که پدرش هوسبازه. اگه این پول لعنتی نبود الان حسنا وارد این زندگی نشده بود. خانم اولی و بهار هم اذیت نمیشدن
مردک که تا آخر عمرش تخمه خوردنش اینقدر خوب نیست. چند سال دیگه دندوناش می ریزه و سالی یه بار هم هوس تخمه خوردن نمی کنه. اونوقته که حسنا خانوم باید دنبال راه حل دیگه ای باشه برای گذران امور زندگیش و رفتن به اسپانیا جهت ارسال عکس توالت برای نفس
ممنون مینو جون
فقط یه چی یعنی آرش به خاطر این زنه روطلاق داده؟
من به غیر از خونواده ی خودم، یه دونه مرد واقعی می شناسم سنا. همون یه دونه. خیلی ماهه. خیلی خیلی ماه. حیف که تفاوت هامون با هم زیاده. وگرنه از اون شوهرهای بسیار بسیار جنتلمن و وفادااااااار می شه. آدم والا و ارزشمندیه. من با این همه بدبینی خیلی بهش مطمئنم. دیگه فکر کن اون کیه که من بهش مطمئنم!
خانم ی زن چرا شما زنا فداکاری می کنین. اخه هیچی مردی لیاقت فداکاری نداره. اصن مردی وجود داره نلغزه؟
اگه دیدین ادرس بدین ما بریم ی جایزه بهش بدیم. والله تو دین ما اولیای خدا هم چند زن داشتن. حالا بگیم اونا عربن ما عجم. مرد مرده به نظرم
خوب چرا تن به همچین تحقیر و خفتی داده؟ واقعا نمیتونست با مرد مجردی ازدواج کنه؟ مگه میشه ادم به اصرار بقیه بیاد خودش بدبخت کنه؟ حرف حسابش چیه؟
به نظر شما اشتباه است.
حسنا خیلی هم خوشحاله و از زندگیش راضی. البته ترجیح می ده خانم اولی در کار نباشه یا زودتر طلاق بگیره و حسنا خودش تنهایی باشه و این زندگی.
می دونه که این امکانات ( امکانات که می دونی منظورم چیه؟ یخچال ساید بای ساید، توالت هتل در بارسلونا، ... ) را بخاطر شرایط خانوادگیش و شخصیتش، با ازدواج دیگه ای نمی تونست داشته باشه. هر کس یه معیارها و ملاکهایی داره. برای حسنا اینها یعنی زندگی.
داستان اصرار هم کاملا دروغه. آخه زنی که اینقدر اصرار کرد که بیا عروس گل ما شو، خودش چطور یهو یادش رفت بقیه ماجرا را؟ مگه می شه آدم بره خواستگاری بعد یهو همه چی یادش بره و پی گیر نشه؟
یه زن کامنت شما خیلی زیبا بود
ننگ به زن دومی های باقیمانده خور کفتار صفت
چقدر بده که ازدواجت باعث آبروریزی باشه و خانواده همسرت روشون نشه به بقیه معرفیت کنن
نیلو جان
همونطور که خودش هم بارها گفته، از اول می دونسته وارد چه زندگی ای می شه. وقتی دیده طرف زن داره، دختر بزرگ داره و حتی علنا بهش گفته من از همه زندگیم راضیم و فقط یک 6 پارتنر می خوام، می دونسته داره چه معامله ای می کنه.
وقتی برای عقدش از خانواده مردک هیییییییییچکس نبوده، معنیش چیه؟ یعنی قرار نیست تو وارد خانواده من بشی. قرار نیست کسی از خانواده من در جریان این موضوع باشه.
میشا جان این دفعه من جور مامک طفلی رو می کشم.
عسل هم مثل همه ی زن های دوم دیگه ست و هنوز آرش زن داشت که دوست شدن و... . فرق عسل با حسنا اینه که سیاست کثیفی تو وبلاگش نداره و واقعیت رو رک و راست می نویسه. اصلا هم ادای آدم های دلسوز و باوقار و مودب رو درنمی آره. کلی با بچه ی شوهرش مشکل داره و ازش متنفره. اینو رک و راست تو وبلاگش می نویسه و تکلیف همه باهاش روشنه. مثل حسنا آب زیر کاه و موذی نیست. اینه فرقشون.
یه چی بگم؟این عسل قبل از اینکه آرش زنشو طلاق بده اومد بود توزندگیش یا بعدش ؟آخه میبینم هیشکی باهاش کار نداره همه دوسش دارن همین است بسی کنجکاو شدم؟
این "یک زن" عزیز چه خوب نوشته
دمش گرم
برگی از برگی نمی جنبه؟؟؟!! حسنا باز دهنت رو باز کردی در و گوهر پخش کردی؟؟؟
حاجی های سرزمین من !!!




نام شهوت خود را گذاشتند صیغه
و نامحرم را ساعتی محرم کردند
تا به نام دین دلی از شهوت خود درآورند ...
قربونتون همه تون .انشاءالله برا همتون خوبی باشه و شادی و شادکامی و از این چیزا. شما تا ی هفته ای دعا کنید و مشغول باشید ما هم ( من و عشقم نفس )بریم تمرکز کنیم ببینم تو پست بعدی چی بنویسیم .امیدوارم برای همه شما خیر باشه و نصیب از نیکی و الطاف و..
اوخی
چه دل رحم
به خانم اولی هم رحم کن حسنا جون :|
چون با حافظ خوبی اینم از حافظ
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان
کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان
میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد
زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
نفس جون چرا دل به کار نمیدی که حسنا مجبور نشه به روشهای دیگه متوسل بشه جهت افزایش کامنت؟
حسنا جون ما هم که اصلا نفهمیدیم که این پست آبکی رو گذاشتی که تعداد کامنتهای پست قبلی بالا بره
In poste akhir ba nazarate gheire fa'al faghat vase afzayeshe amare comment haye poste ghabl hast va la gheir. Akhe hosna joon zahmat keshide bood ba khaharshohar dava karde bood va ba'de 1,5 sal dastaane zabunderazisho neveshte bud amma commenter ha unjur ke bayad naterekundand. Belakhare comment haye ye hamchin janjali bayad bishtar az 200 ta beshe hadeaghal.e
In poste akhir ba nazarate gheire fa'al faghat vase afzayeshe


amare comment haye poste ghabl hast va la gheir.
چرا کامنت های حسنا انقدر کم شده؟لطفا نفس رسیدگی کنه
افرادی که ازشون قطع امید می شه شاید به متد های دیگه درمان بشن
یا ادرس وبشو بدید برم براش کامنت بذارم
چون افرادی بودن که با این روش خوب شدن
من ادرس سایت رو می ذارم ، اگه کسی می شناستش بهش بده
بچه ها اون کسی که سرطان داره و همه ازش قطع امید کردن کیه ؟
من کسی رو می شناسم که با متدی این افراد رو درمان می کنه ، بهم می تونید ادرسشو بدید که برم و براش کامنت بذارم
من نمیدونم چرا وقتی این زندگی خراب کن ها و آویزونها مثل حسنا از دعا و نماز و زابطه با خدا حرف میزنن دلم میخواد بالا بیارم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا......!!
نام خدا نبردن از ان به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
یک زن
بسیار زبیا نوشتی
و تمام زندگی زن های دومی را در یک جمله گفتی
زندگی با یک حیوان
چون انسانیت را دور انداخته اند
چه کامنت قشنگی نوشته بودی «یک زن» عزیز...
کامنت یک زن...
بسیار تاثیر گذار بود.
همسر این رو که شنید انگار برای دختر اون تعیین تکلیف کرده باشند انقدر ناراحت شدخنثی . گفت برای چی 14 تا سکه مگه آدم مهریه دخترش رو کم میذاره با چه اعتباری و...... سخنرانی کرد در این مورد
نمی دونه الان دیگه به زنها مهریه سنگین نمی دن
مهریه اگه بالا باشه و مرد نتونه بده حدود 200 تا می شه یا 100 و خورده ای مگه اینکه شوهره پولدار باشه که بشه ازش چیزی گرفت
هر روز که می گذره بیشتر می فهمم که لیاقت مردک همون حسناست و لیاقت حسنا مردکه
حسنا شوهر تو که خیل معروفه و ما همه می شمناسیمش
معلومه مردک چه هرزه ایه که می گه"مگه آدم مهریه دخترش رو کم میذاره با چه اعتباری " اعتباری به مردایی مثل خودش نیست حتی با مهریه سنگین هم خیانت می کنن
طفلی بهار چه بابای اشغالو هرزه ای داره
من هم از این فرصت کوتاه حداکثر استفاده رو کردم گفتم حتما باید خونه ما هم بیاین و بالاخره موفق شدم . بین حرفهاشون صحبت مهریه شد . بعد معلوم شد که قرار هست مهریه 14 سکه باشه . البته شروط دیگه گذاشتن ولی مهریه زیاد نیست .
حسنا اگه خواهرت می اومد حتما یه پست راجع بهش می نوشتی
برای بله برونش خاله اینها و خواهر بزرگ من با شوهر و بچه هاش اومدن و رفتن
مثل اینکه خانوادگی با حسنا قهرن
دقت کردید خواهر بزرگش حتی یه سر هم به حسنا نزد
تازه چرا مامان حسنا برای این مراسم نیومد
1- شوهر خواهرش پسرخاله اش است. عروس جدید انگار خواهرزاده اون می شه. مامان حسنا می شه خواهر مادربزرگ عروس. شاید برای این نیامده.
حالا اومدن نیامدن خواهره را که هزار مدل بلده بپیچونه


2- مهسا جون همه ملت و اخبار می گن جاده تهران مازندران از جمعه مشکل داشته حسنا می گه شهر ما برف نبوده!! انگار شهر اونا جاده اختصاصی - هوایی به تهران داره !
3- به نظرم همون موقع که خانم اولی تهدیدش کرد و خونه را خالی کرد شوهر خواهرها فهمیدن.
خودش می گه وقتی فضول ترینشون فهمیده دیگه بقیه هم می فهمن.
مادرشوهر یکی از خواهرها از طریق پسرش فهمیده و دیگه خبر به کل مازندران می رسه کم کم
برای همین هم هست که حسنا خیلی وقیح تر شده و آشکارا دریدگی می کنه. فکر می کنه حالا که دیگه فامیل فهمیدن من چه شکری خوردم، بذار از نقش پری مهربان خارج بشم و از حسنای واقعی پرده برداری کنم
این که میگه می خوام به شوهرخواهرشوهرها بگم مردک چه هنرمندیهایی در تخمه خوردن از خودش نشون می ده هم در راستای همونه. خیلی حرصش گرفته که فامیل خودش فهمیدن و می خواد یه جوری فامیل مردک را اذیت کنه.
اما بد جایی گیر کرده. اگه مستقیم به اونها بگه مردک دمار از روزگارش درمی آره. دلش می خواد یه طوری بشه که اونا بفهمن و به اسم حسنا هم تمام نشه.
اون دعواهای خیالی که با خواهرشوهرا می نویسه برای این هست که حرص درونیش را خالی کنه. تو خیالش باهاشون دعوا می کنه. داد می زنه من زن دوم مردکم. آبروشون را می بره و ... با دشمن فرضی می جنگه و پیروز فرضی هم می شه
دوستی به من گفت خطرناکه زیادتر بیمارستان بمونه یک موقع تو بیمارستان عفونتی چیزی میگیره . گفتم من به مرحله ای رسیدم که اگر ببینم اینها خودشون رو از پا به درخت آویزون کردن هم هیچی نمیگم
چه اعتماد به نفسی داری حسنا 
این دوستت نمیدونسته که بیمارستان پدرشوهر با بقیه بیمارستانا متفاوته و تکه
اخه مگه خانواده مردک تورو ادم حساب می کنن که ازت چیزی بپرسن
من به مرحله ای رسیدم !!!! جاااااااان؟؟؟

نفسم جاری
که پرستار هست دخالت کنه یه چیزی. تو چی می خوای بگی این وسط؟
پارسال که شروع به نوشتن کرده بودی هنوز خواهرشوهر مادرشوهرت را ندیده بودی!!
مامان بابات هفت هشت ماه پیش برای اولین بار خانواده شوهرت را دیدن!!
کی تو را آدم حساب کرد که حالا بخوای چیزی بگی یا نگی
عزیزم جاری
هروقت صحبت از فواید تخمه و مسائلی از این قبیل شد شما اظهار فضل کن
مدت ها پیش بود که از سر تفنن شروع به خواندن وبلاگ کردم از میان وب ها از حسنا خوشم امد به خاطر نوع نوشتارش و این که مدام تاکید می کرد ارزویش خوشبختی زنی است که از سر استیصال او را وارد زندگی اش کرده به واقع می گویم حداقل منصف بود چون وقتی برایش نوشتم حسنا اگر نوشته هایت ایینه واقعیت باشد تو فرشته ای نوشت من ان طور هم فرشته نیستم یا جوابی در این مایه که به خاطر ندارم برایم هم مهم نبود راست می گوید یا دروغ تا این که انقدر نالید و نالید که سری به شما زدم بی پرده می گویم تا زمانی که ان بازی مسخره رمز را بده را راه نیانداخته بود خاموش می خواندم حتی رمز را هم نخواستم تا این که از وب شما به دوست وقیحش نفس رسیدم
جالب بود راهنمای حسنا زنی بود که ادعا داشت دایه مهربان تر از مادر است نمی دانم چرا مرد ها به یک باره در ازدواج دوم عاشق پیشه می شوند و بهترین مردان دنیا اما در زندگی ما اولی ها نه خبر از اه های سوزناک است نه قربان صدقه رفتن های مدام ما ازدواج که می کنیم می دانیم نیامده ایم بر ویرانه ها ی زندگی کسی کاخ بسازیم ما امده ایم در کنار هم خانه ای هر چند کوچک بسازیم در نگاه شما دومی ها ما نالان مریض و حتی غر غرو و بی عاطفه ایم اما می دانید شروع از صفر چه معنایی دارد این که صورتت را باسیلی سرخ کنی تا شوهر دانشجویت استاد دانشکاهی شود که تو به راحتی دام بر راهش بی اندازی می دانی همان استاد دانشگاه پاهایش را بر شانه های من گذاشت تا خود را بالا بکشد تو نمی فهمی نخواهی فهمید چون من بودم که ژتون غذایم را برایش کنار می گذاشتم تا او سیر تر از من باشد من بودم که چند زمستان را بدون پالتو سپری کردم تا او خوش پوش تر از من باشد من بودم که تمام ویار های دوران حاملگی ام را پنهان کردم تا او شرمنده ی کودکش نباشد وچقدر دلم هوس باز بود
مهم نیست که اخر ترم نامه های سوزناک در ته ورقه هایت می نویسی. من هستم ،و اگر تنها اگر او روزی بلغزد از شانه هایم پایین خواهد افتاد و تنها یک قسمت از زندگی اش سهم من است همان انسانیتش که مهریه ام است باور کن من ان را برایت باقی نخواهم گذاشت و خواهم رفت بگذار تا تو با این باقیمانده ی حیوانی خوش باشی چون هیچ وقت نخواهی فهمید زندگی با یک انسان چگونه است
بگذار تا تو با این باقیمانده ی حیوانی خوش باشی چون هیچ وقت نخواهی فهمید زندگی با یک انسان چگونه است
من همون ساره ای هستم که تازه اومدم اینجا و از دوستای قدیمیتون نیستم !
راستش از لحن جوابتون به کامنت ساره دوستتون ، یکم ناراحت شدم ! خب ینی چی که میگید "پیدا کردن یه اسم دیگه کار خیلی سختی نیس"!!!
شما نباید یه درصد احتمال بدید که این فردی که اسم یکی از دوسای شما رو برداشته ! شاید تازه وارده ؟؟؟ و اسم تک تک کامنترهای شما رو حفظ نیست که مبادا تکراری باشه !!!
ببخشید

خوشحالم که یکم ناراحت شدید. کلمه "یکم" برام مهم بود.
آخه ساره زیاد کامنت می ذاره و فکر کردم می شناسین.
شاید به خاطر این هست که این دو سه روز این اتفاق زیاد افتاده و اسمهای تکراری زیاد داشتیم.
اسم حسنا رو بذاریم حسنا سوتی!
عالیه بانو. آی پیم هم که معلومه. خیالم راحت باشه دیگه؟
خیالت تخت تخت !
با یه گرز بالا سر اسمت وایسادم
مهسا ٢:٠٠ ق.ظ - چهارشنبه، ۱٦ بهمن ۱۳٩٢


سلام عزیزم خوبی؟ به نظر من خواهر شوهر هم حق داره که نگران آبروشون هست.منم اگه بودم خجالت میکشیدم دیدگاه دیگران و نسبت به برادرم اینطور ببینم.البته جدا از طرز برخوردشون .من هم آخر هفته شمال بودم با همسر اما جمعه راهها بسته بود گیرکردیم و شنبه با بدبختی و سلام و صلوات رسیدیم تهران...!
پاسخ: سلام مهسا جون ممنون ازت ماچ عزیزم در مورد خواهر شوهر تو کامنت پایین نوشتم و توضیح دادم که مشکل آبروشون نیست . برای شمال هم من نمیدونم شما از کجا میومدین . ما جمعه شب برگشتیم . وقتی هم برگشتیم برف تو شهر ما شروع نشده بود و تازه از شنبه شروع شد . جاده هم بسته نبود و مطابق معمول خیلی وقتها ،تردد کامیون و تریلی و حتی وانت و موتور تو جاده ممنوع بود . همین الان هم جاده باز هست و بسته نیست فقط نیاز به تجهیزات ایمنی برای برف داره چه برسه اون موقع .شمال که یک دونه جاده نداره و همون یکی ه م بسته باشه و راه ارتباطی هم قطع . من هم همیشه عادت دارم قبل از حرکت زنگ میزنم پلیس راه و چک میکنم که چطور هست . اگر مشکلی بود که راه نمیفتادیم .
حسنا بانو - ۱٦/۱۱/۱۳٩٢ - ۱:٠۳ ب.ظ
بابا امکانات
بابا عروسک
بابا دنده هوایی
بابا جاده اختصاصی
به زور می گه مشکل آبروشون نیست

اگه مشکل آبرو نیست و این کار خیلی شیک و منحصر به فرده می شه بفرمایی مشکل شما چی بود که از فامیلت مخفی کردی و گفتی زن اول طلاق گرفته؟
می شه بگی مشکل تلفنی که خانم اولی به بابات می زد و باعث شد خونه را خالی کنی چی بود؟ مگر نه این بود که ترس از آبروریزی بود؟
تو همکارات کی می دونه زن دومی؟
بعد از یکسال و نیم زندگی مخفی مگه وبلاگت اولین جایی نیست که تونستی بگی من زن دومم؟
یه جوری می گه از ترس آبرو نیست انگار خیلی هنر کرده !
بله از ترس آبروشه. از ترس زندگیشه. پس چی؟
شنبه خبر برف شمال هنوز نپیچیده بود که حسنا پستش را نوشت. با کسی هم که ارتباط نداره. نه دوستی نه آشنایی ... عصر که پست را منتشر کرد و نشست پای تی وی فهمید چه سوتی ای داده
حالا هم به زور می گه شهر ما برف نبوده
مردک هم انگار راه قرض داشته باباش را تو بیمارستان ول کنه و دو شب پشت سر هم بیداری بکشه که بدو بدو بره شمال و بیاد!
اگر پدرم این کار رو بکنه هیچوقت از شوهرم مخفی نمیکنم . تنها به این دلیل که مخفی کاری رو دوست ندارم نه این که بگم پدر من بهترین کار رو کرده . همونظور که از همون روز اول خواهرهای من هم از شوهرشون این قضیه رو مخفی نکردند . حتی مادر شوهر پدر شوهر هر دوتا خواهر من جریان رو میدونند . یکی رو بگیم خاله خودم هست اون یکی که غریبه هست . برای فامیل هم اول فکر میکردند که خانوم اولی جدا شده ولی الان خیلی ها میدونند
چرا به فامیل گفتی خانم اولی طلاق گرفته؟
چون کار خیلی خوبی کرده بودی؟ خخخخخخخخخخ
مخفی کاری را دوست نداره اما به گفته خودش 4 ماه عقد مردک بود و مخفی
)



مخفی کاری را دوست نداره. اما از فامیل خودش مخفی کرد چه شکری خورده
مخفی کاری را دوست نداره اما زمانی که مردک بهش گفت برو هر غلطی می خوای بکنی بکن من به خانومم هیچی نمی تونم بگم به مردک گفت می رم ورزش و یواشکی دور از چشم شوهرش رفت که دم پدرشوهر را ببینه
مخفی کاری را دوست نداره اما به گفته خودش بدون اطلاع شوهرش می ره خونه به نام دیگری می زنه (می دونم دروغ گفته. ولی اینجا دروغ در دروغ شده
مخفی کاری را دوست نداره اما مثل دزدها می ره مسافرت.
شماهایی که فکر می کنید حسنا مخفی کاری می کنه اصلا فکر کردید که یه روزی باید با خدای خود ملاقات کنید؟
قربونت برم حسنا جون
فامیل خودشون فهمیدن. تو نگفتی!
احمق نیستن که می بینن یهویی سرو کله یه پیرمرد پولدار (با اشل خانواده تو) تو زندگی حسنا بانو یک بیوه ولگرد در تهران، پیدا شد و از هر ده باری که تو می ری شمال یه نصفه روز به زور می بری نمایشش می دی. تو هیچ عزا و عروسی ای با شوهرت نیستی. هیچ فامیلی تا حالا رنگ خونه و زندگیت را ندیده و ........
تو بهشون دروغ گفتی اما بالاخره خودشون فهمیدن. پس همچین پز نده که فامیلم می دونن. بگو فامیلم فهمیدن که بهشون دروغ گفته بودم
میشه اسم این وبلاگرو که میگین یک رها نامی توش مینویسه به من بدین که بخونم
گفتن که وبلاگش را حذف کرد رفت.
از همین تریبون اعلام می کنم: وااااااااااای به حال کسی که اسم منو برداره! می کشمش!
اگه کس دیگه ای به اسم مینو کامنت گذاشت اصلا تایید نمی کنم. چطوره ؟
بانو جون سلام.
فکر کنم استفاده از اسامی همدیگه داره تو این وبلاگ زیاد می شه دیدم یکی با اسم ساره نظر گذاشته خواستم بگم اون من نیستم.
سلام
گفتم چی باعث شده یهو ساره آروم ما اینقدر خشن بشه
پیدا کردن یه اسم اینقدر هم سخت نیست
میگم این حسنا کم هوشه. خودش داره میگه: خواهرشوهرها سنگ خودشون رو به سینه میزنن بس که برادرشون رو تبدیل به چماغ کردند زدند تو سر شوهراشون که ببین برادرمون اینطور اونطور ، حالا موندن توش .
یعنی که خودش داره اعتراف میکنه که ازدواجشون مایه سرافکندگیه
بانو جون درباره پست سفرنامه هم میخوای یه لینکی چیزی اول صفحه بذار. خواننده های حسنا میان اینجا بهتر بشناسنش
حسنا می دونه که کامنترهاش کم هوشند. می دونه اصلا یک ذره هم متنی را که می خونند نمی تونند تحلیل کنند.

یکی از همین تعطیلها، براش نوشته بدم می آد از آدمهایی که خودشیرینی می کنند. خانوم اولی کارگرش را برده اونجا که خودشیرینی کنه!!
خوبه حسنا یکسال تمام می گفت خانواده مردک خانوم اولی را مثل دخترشون دوست دارند و این 20 و اندی سال هیچوقت هیچ مشکلی باهاش نداشتند و بی نهایت ازش راضیند و زندگیش زبانزد فامیل است و ....
این زن بیست و چند سال با اون خانواده زندگی کرده. مثل پدر و مادر خودش می مونند. وقتی مردک هرزه یواشکی اومده بود خونه حسنا، پدر شوهر هفتاد و چند ساله اش پاشد اومد پشت در و نصف شبی مردک را از تختخواب حسنا کشید بیرون. بخاطر کی؟ بخاطر خانوم اولی.
وقتی مردک گیج و سرگردون مونده بود که چیکار کنه و به حسنا گفت من نمی تونم به خانوم اولی چیزی بگم و باید خونه را خالی کنی، حسنا متوسل شد به پدرشوهر. اون حتی حاضر نشد با حسنا حرف بزنه و حسنا رفت پارکی که می دونست سرهنگ عصرها می ره و اونجا به زور جلوش را گرفت و باهاش حرف زد که کمک کن من خونه را خالی نکنم. سرهنگ چیکار کرد؟ گفت برو خدا روزیت را جای دیگه بده. حانوم اولی مث دخترم می مونه. بعد از بیست سال پشت کنم بهش و توی خونه خراب کن را بچسبم؟
حالا یه دیوانه ای می آد کامنت می ذاره که خانوم اولی داره خودشیرینی می کنه. خانوم اولی اینقدر برای اون خانواده عزیز هست که نیازی به خودشیرینی نداشته باشه. حسناست که با رفتن تو بغل برادرشوهر و چسبوندن خودش به برادرشوهرها به زور می خواد بره تو اون خانواده.
بهین ۱٠:٢٥ ق.ظ - دوشنبه، ۱٤ بهمن ۱۳٩٢
سلام حسنای عزیز چرا خانواده همسر باشما رفتار خوبی ندارند.وقتی با رضایت خانوم اولی ازدواج کردید.مخالفت اینها چه معنی داره؟؟؟روزهای خوبی را برایت ارزو میکنم.
پاسخ: سلام بهین جونبغلماچ سنگ خودشون رو به سینه میزنن بس که برادرشون رو تبدیل به چماغ کردند زدند تو سر شوهراشون که ببین برادرمون اینطور اونطور ، حالا موندن توش . به علاوه این همه مدت پنهان کردند و باید جواب پس بدن که چرا تا حالا نگفتی . مسائل دیگه هم هست که من نگفتم . در هر حال اونها متاسفانه مشکلشون خانوم اولی نیست . اگر بود حداقل میگفتم دلسوزش هستند. با این که خودش رضایت داده و الان پشیمون شده اینها هم میگن چون پشیمون شده حق داره . ولی میبینم که فقط به خاطر خودشون دچار مشکل شدن و دلشون برای خانوم اولی هم نسوخته .خنثی
حسنا بانو - ۱٥/۱۱/۱۳٩٢ - ۱٢:٠۳ ب.ظ
مسائل دیگه چی بود نگفتی؟
مسائل دیگه اینه که وقتی خواهرها به شوهرشون می گفتند ببین برادرمون برای خانومش پرستار و کارگر و ... می گیره و به خانومش می رسه، شوهره می گفت اینها از اموال و سرمایه خود خانومه است. تو هم اگر پولدار بودی من از پولت واست پرستار می گرفتم

حالا که مردک آلاخون والاخون شده و خانوم اولی کنترل اموالش را در دست گرفته، زبون شوهرخواهرها درازه دیگه
دلیل اول هم که یکی از دوستان اشاره کردند، مدتها خواهرها برادرشون را می زدند تو سر شوهرشون، که ببین اله و بله ... حالا به قول حسنا موندن توش!! اگر شوهره بفهمه چی بگن؟ این همون آقای ال و بل است که یک عمر زدید تو سر ما؟
حسنا جون با این کامنت جواب دادنت که گندت را بیشتر و بیشتر هم میزنی
بانو جان من فکر میکنم حسنا عمدا زودی آپ کرد که اون پست سفرنامه که شما نوشتی اینجا پست اول نباشه. میدونست تا چیزی بنویسه شما نقدش میکنی اومد تندی نوشت که موضوع سفرش و سوتی هایی که ازش گرفته بودی دیگه دیده نشه. آخه همه حرفایی هم که گفته بودی براش دلیل و مدرک داشتی و هر کی میخوند حرفای شما باور میکرد نه حسنا رو. شاید نفس بهش گفته این کار بکنه. آخه حسنا ساده تر از این کاراست اما این نفس عجیب غریبه من موندم حسنا چرا با این دوسته آخه تابلوئه که نفس نرمال نیست! خواننده های حسنا بخوان از رو دوستاش قضاوتش کنن براش بیشتر از این بد میشه
بله. نظر شما درسته.
به نظر من برای این که خواننده هاش هم فراموش کنند که حسنا سرکارشون گذاشته بود سریع براشون یه قصه الکی نوشت که موضوع قبلی فراموش بشه.
این زن شیطون را هم درس می ده
حسناجون سلام.
خوبی ؟
ببخشین که من انقدر پررو هستم و میام ازت خواهش می کنم پشت هم. اون مسابقه که شرکت کردیم تا آخر روز 20 یعنی یکشنبه دیگه تمدید شد. می شه پی نوشت رو برام درست کنی.
من اینجا خوندم جواب دادی کلی دلم خنک شد. مطمئنا خودت دیگه بیشتر حال کردی.
حسنا جون جمله آخر دستمزد کارت بود.
حسنا خودش اینکاره است. اهل معامله است، می دونه چی به چیه
پیش ساخته یه پست زده در تمسخر حسناااا
به گمونم رمز بهش نرسیده
هم زن دوم را مسخره کرده و هم این که احمقها چطور دروغای بزرگ و عجیب را باور میکنن.