ممنون از همه شما دوستان عزیز برای دعا کردن در پست قبل.امروز از روزهایی هست که من خیلی خوشحالم
چی بهتر از این که مامان و بابا اومده باشن تهران و اومده باشن کلید رو از من گرفته باشن و الان تو خونه ما در حال استراحت ، تا من بعد کارم با شوق و ذوق برم خونه پیششون
. تازه قرار باشه تا شنبه هم بمونن
از اون خوشحال کننده تر که خواهر دوم هم با شوهر و بچه هاش امشب میاد و جمعه برمیگرده و اصلا هم به من مربوط نیست اگر راه ترافیک باشه چون من نمیذارم یک روز زودتر برگردن
حیف که خودم نمیتونم مرخصی بگیرم .ولی باز هم خوبه . خیلی خوشحال کننده هست که آدم از سر کار بره خونه و مامان و باباش باشن
تازه از چهارشنبه که برمیگرده خواهر و خواهر زاده ها هم باشن
این چنین است که من از همین الان در ذوق و شوق به سر میبرم
جمعه قبل همسر مهمون داشت . باز هم مهمون کاری و بینهایت هم سفارش میکرد که همه چیز خوب باشه .
این مردک مگه دفتر کار نداره؟
این خونه مگه حرمت نداره؟ مگه خانواده توش زندگی نمی کنند؟
مردک یا کارمند یک شرکت است که دیگه دلیلی نداره مهمونای شرکت را بیاره خونه. تازه اگر جلسه ای هم باشه با حضور بقیه اعضای شرکت باید باشه یا شرکت برای خودشه که مهمونش را هم می بره همون محل شرکت.
نهاری هم اگر بخواد بده به مهمونهاش می برن رستوران.
با این که تعداد زیاد نبود و شش نفر بیشتر نبودند ، حسنا انتظار داشته سمینار یکصدنفری برگزار کنه همه چیز رو لیست کرده بودم که چیزی از قلم نیفته .با تمام اینها واقعا نمیدونم چطور شده بود و من تو چه گرفتاری و مشغولیت ذهنی بودم که شیرینی نخریده جلوی شیرینی رو تیک زده بودم که یعنی انجام شده
حس میکنم چیزی نبوده جز آلزایمر مقطعی
به اضافه نابینایی مقطعی که این شیرینی کجا هست چشم من نمیبینه
علاوه بر اون رژیم داشتن و دست به شیرینی نبردن . چون اگر اینطور نبود که به محض خریدن باید از هر مدلش یک امتحانی میکردم خیالم راحت بشه که قنادی کارش رو خوب انجام داده .
مدیون هستید اگر فکر کنید من به جز اطمینان از این که کارش رو خوب انجام داده قصد دیگه ای دارم
در هر حال روز جمعه درست وقتی که همه چیز آماده بود و من داشتم میوه میچیدم ، همسر سراغ شیرینی رو گرفت و گفت کجا گذاشتم که خودش بچینه و من هر چقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم که شیرینی کو و پس چرا تیک زدم و الان نیست و یادم رفته
قاعدتا خرید که تمام می شه لیست می ره سطل آشغال. لیست حضور غیاب نیست که تا آخر ترم نگه داری واسه ارزشیابی.
من اگر ببینم شیرینی نیست یه کم فکر می کنم ببینم صحنه شیرینی خریدن یادم می آد و بعدش هم می گم ای وای یادم رفته. نه این که برم جیب پالتو یا کیفم را نگاه کنم، لیست را پیدا کنم، ببینم اگر تیک زدم بعد بگم خب تیک داره پس حتما باید باشه. بذار یخچال را بگردیم ...
حسنا جون اگر بر اساس واقعیت بنویسی اینطور نمی شه. اما چون داستان می نویسی نکات این مدلی و اشتباهات اینطوری پیش می آد. ناراحت نشو. فقط یه کم دیگه بیشتر روی داستان نویسیت کار کن. تو این قسمت فقط کافی بود می نوشتی شیرینی یادم رفته بود بخرم. اون تیک و میک را بی خیال می شدی
و اصلا میگم من یک جایی نرفتم . همون شیرینی فروشی بوده خوب همسر که از شنیدن این موضوع و تعجب من که چرا تیکش هست و خودش نیست، خوشحال نشد
یک دفعه جوش آورد و شروع به سخنرانی کرد . این که صد بار به من گفته اگر چیزی هست که نگرفتم بگم تا خودش بگیره و من گفتم نه هیچی . این که با اینها رو در بایستی داره و الان چیکار کنه . این که من چرا به فکر نبودم و سهل انگار هستم و...... همینطور سخنرانی میکرد . وقتی هم بود که نه خودش میتونست بره بگیره و نه من . چون در هر حال احتمال اومدن مهمونها در اون فاصله بود .
این در حالی بود که تنقلات دیگه آماده بود . من جمله چند نوع شکلات ولی خوب همسر سخنرانی میکرد که حتما باید شیرینی میبوده و نیست و من هم مقصر هستم
خوب من میدونم مقصر بودم و نمیدونم چطور شده بود واقعا .
ولی این که همسر انقدر شلوغش کنه و صداش رو بلند کنه از حوصله ام خارج بود مخصوصا که مشکل اونقدر حاد نبود و خود همسر بعد از داد و غر زدن با شیرینی فروشی تماس گرفت و سفارش داد و گفت سریع بفرستن .بعد از تلفن زدن گفت فقط همین یکی بود یا باز هم هست ؟ گفتم همه چی مرتبه بیا خودت ببین . گفت معلومه که میبینم به کار و حرف تو اعتمادی نیست . حداقل تا دیر نشده بتونم یه خاکی تو سرم بریزم .
وقتی بهش گفتم بیا خودت ببین فکر نمیکردم این حرف رو بزنه . چون از صبح خودش دیده بود من همه چیز رو مرتب کردم و درست کردم .به علاوه دیده بود که من حتی خریدها رو هم همه رو خودم انجام داده بودم و لیست کرده بودم . راه افتاده بودم از آشپزخونه برم بیرون . این حرف آخر رو که زد شدیدا ناراحت شدم
. برگشتم به طرفش گفتم ببین ازت متنفرم . خیلی هم متنفرم
. مطمئنم هیچ وقت تو زندگی مشترکت این فرصت رو نداشتی که سر همچین قضیه ای داد بزنی بهانه بگیری .
حسنا جون خریدهای خانم اولی همیشه با مردک بود. یادته که یه بار مردک به تو زنگ زده بود که برو خریدهاش را انجام بده. اگه یادت نیست لینک بدم بری بخونی. چیزی هم اگر جا می افتاده مردک باید سر خودش داد می زده.
اون خانم زندگیش با تو فرق داشته. نمی خوام بگم هر زنی خرید می کنه یا وضعیت اقتصادیش خوب نیست زن بدیه یا ... اما مقایسه خودت با خانم اولی مسخره ترین کاریه که می کنی. مردک هم کلی تو دلش بهت می خنده. پس هیچوقت تو دعواها حرفش را پیش نکش.
همیشه جوابت حاضر آماده بوده یا اصلا به خودت اجازه نمیدادی این حرفها رو بزنی چون یاد گرفته بودی که اگر بگی عواقبش بدتره. دلت می سوزه که الان داره اون عواقب بدتر را تحمل می کنه و چون حرف گوش نکرده کل زندگیش را ازش گرفت؟؟
دقیقا نشون می ده چقدر از این عواقب همه جاتون می سوزه که وسط دعوا مطرحش کردی
من هم بلدم خیلی راحت از دو نفر مهمون گرفته تا هر تعدادی، گوشی تلفن دست بگیرم غذا و دسر و هر چی لازم باشه سفارش بدم . یک کارگر هم بیارم دم دست خودم تا کارهای دیگه رو انجام بده .
دارندگی و برازندگی. تا کور شود هر آن که نتواند دید !
چرا نکردی؟ نداشتی که بکنی. بلد نبودی که بکنی. وگرنه لازم نبود هنر خورشت بادمجونت را برای مردهایی که اصلا نمی شناسی به خرج بدی! دوست و آشنا و فامیل نبودن که آدم دوست داشته باشه دست پخت خودش را براشون سر میز بیاره یا ....
مثل این که اینطوری عادت کردی . برات شوک کننده شده که من با وجود اینکه سر کار میرم همیشه این کارها رو هم خودم میکنم به خونه زندگی هم میرسم .نمیفهمی من با علاقه این کار رو میکنم وگرنه از سر باز کردن برای من راحت تره . چون شیرینی یادم رفته به حرف من به کار من به هیچی اعتماد نیست . بار اوله که میبینی من چطوری از مهمون پذیرایی میکنم ؟خسته نباشی . کم کم دارم میفهمم که لازم نیست اینطوری باشم چون تو یک مدل دیگه عادت کردی . همین الان دوسه تا ظرف هم پرت کنم کف همین اشپزخونه بشکنم بیشتر ساکت میشی بیشتر کوتاه میای .
من اگر جای خانوم اولی باشم اون ظرفها را پرت می کنم تو سر مردک. اگر چیزی شکسته و داد و بیداد کرده، بخاطر هرزه گری مردک بوده، نه دعوا سر این که شیرینی تیک خورده یا نخورده.
گفتن اینها اعصاب خودم رو بیشتر خرد کرده بود . از این که چنین مقایسه ای بهش می گن قیاس مع الفارق کردم چنین حرفی زدم عصبانی شدم . تنم میلرزید و طبق معمول اشکم هم میریخت و حرف میزدم و بدبختی چند تا مورد دیگه هم چاشنیش کردم
گفتم تو عادت داری تو جواب هر اعتراضی، بشنوی خوب کاری کردم باز هم همین کار رو میکنم تو هم هیچی نیستی . انتظار هم دارن که بری بگی ببخشید که من گفتم چرا اینکار ها رو کردی . باز هم بکن
. تو هم اول و آخر میدونم که میری ببخشید هم میگی . پس بهتره من هم یاد بگیرم که چطوری باید با تو زندگی کرد .
همسر هم گفت بسه حرف نزن یا حسنا زیادی داری حرف میزنی ساکت شو . درست حرف بزن ( نمیدونم کدوم حرفم نادرست گونه بوده ) و این که کی هیچین چیزی بوده و رفته گفته ببخشید و مثل این که من توهم دارم و نمیبینم که این مدت کوتاه نیومده و من چرا حرف بیخود میزنم و ........ بین حرفهای من اینها رو هم تحویل میداد
من گفتم و طبق معمول به اتاق پناه بردم تا بشینم رو تخت و گریه کردنم رو ادامه بدم صدای غر غر کردن همسر هم همچنان میومد . که هر چی دوست دارم میگم و صدام رو بالا میبرم و .....از این قبیل
من هم بین گریه از تو اتاق گفتم من حرف بدی نزدم تو خودت شروع کردی .بدون دل منو شکوندی یادم نمیره . خیلی ناراحت بودم . بیشتر از خودم که چرا این دوتا موضوع رو به هم ربط دادم . میتونستم در مورد خودم حرف بزنم نه دیگران و خیلی خیلی ناراحت بودم که چرا فقط در مورد خودم صحبت و گله نکردم
این جمله را برای کامنترهاش نوشته. چون یهو از حسنای مهربون که دائم دست به دعای سلامتی و آرامش خانوم اولی بود، تبدیل بشه به حسنای حسود و بدجنس، براشون شوک کننده نشه. آروم آروم دوزش را می بره بالا، تا جایی که وقتی در مورد طلاق خانوم اولی و رفتنش از زندگی حسنا می نویسه (دقت کنید زندگی حسناست و اون مزاحمه )، قورباغه ها پخته شدن و موافقت خودشون را با برنامه با کف و سوت و صلوات اعلام کنند و حتی اون را کاری خدایی و الهی ببینن که در انجامش تاخیر شده!
اومد تو اتاق گفت بسه سخنرانی نکن برو صورتتو بشور الان میان میبینن با این قیافه گریه کردی هستی . جواب ندادم ولی رفتم صورتم رو شستم . از بدبختی های جدیدم هم این که تازگی تا عصبی میشم بدنم واکنش نشون میده . دستم میلرزه تپش قلب میگیرم و بدتر از همه ثابت شده که به کمرم هم ربط مستقیم داره . دکتر رفتن ثابت کرده هیچ موردی وجود نداره به غیر از این که عصبی هست . البته در این که دکترها تا یک چیزی دلیل نداره به اعصاب ربطش میدن ، شکی نیست ولی تجربه هم ثابت کرده که کمر درد من ربط به عصبی شدنم داره .
سی سال سن و این مرضها؟ به چه قیمتی زندگیت را فروختی؟
داشتم تند تند آماده میشدم. دستم همینطوری میلرزید و کمرم هم دوباره تیر میکشید. همسر یا دلش سوخت یا این که فهمید اشتباه کرده . اومد دستهامو که میلرزید گرفت تو دستش گفت ناراحت نشو من عصبانی بودم یه چیزی گفتم و بعد بغلم کرد . من هم دوباره اشکم در اومد گفتم آخه تو دل آدمو میشکونی . گفت بس کن دیگه یک کلمه گفتم شیرینی نگرفتی . ( البته فقط یک کلمه گفته بود بقیه اش حرف و داد بیداد دیوار خونه بود همسر نبود
) گفت تو هم تازگی زیادی زبون دراز شدی ها . سر هر چیزی دو متر زبون در میاری . حواست باشه چی میگی . من مونده بودم بالاخره بغل کردن و ناز کشی مذکور از دل در آوردن بود ، دلسوزی بود ، گلایه بود ، اولتیماتوم بود همه منظوره بود
در هر حال زود آماده شدم و مهمونها هم دوتاشون رسیده بودند و من در حال حرص خوردن بودم ،که شیرینی رسید و بالاخره همون شد که نباید میشد و مهمونها فهمیدند خودشون زودتر از شیرینی رسیدن همسر به جای غر زدن سریع میرفت شیرینی میگرفت و برمیگشت سریعتر میشد تا این که غر بزنه و بعد تلفن بزنه و بعد هم بگو نگو بشه و تازه دوباره تماس بگیره که این شیرینی چی شد و بالاخره هم بعد مهمون برسه . ولی شانسی هنوز چای رو نریخته ، شیرینی رسید و شده بود حکایت شیرینی پر ماجرا
مهمونی هم خوب بود .پذیرایی ها رو هم خود همسر کرد و من فقط سلام علیک کردم و چایی رو ریختم رفتم و بعد هم غذا ها رو کشیدم و سر میز بودم . بعد هم دوباره رفتم تا موقع خداحافظی . سه تا از مهمونها رو قبلا دیده بودم . یکیشون همون بود که بار قبل هم اومده بود و سوال کرده بود دخترتون با شما زندگی نمیکنه . این دفعه یک نفر دیگه بود که قبلا به همسر گفته بود برای پسرش و بهار .خیلی اتفاقی بهار رو تو یک سمیناری که همراه همسر رفته بود دیده بودند . تو یکی از این مسافرتها بود . همسر هم که استاد بهانه گیری گفته بوده پسرتون شغل مستقل نداره و من دوست ندارم آدم وابسته ای به موقعیت پدرش باشه
. اون هم گفته بو که فعلا اینطوریه . فوقش رو که بگیره براش شرکت تاسیس میکنه که مستقل باشه این جمله همچنان وابستگی پسر به موقعیت پدر هست، معنیش استقلال نیست. مگر این که خود اون پسر شرکت تاسیس کنه و کاری شروع کنه و همسر هم گفته بود هر وقت مستقل شد صحبت میکنیم . به عبارتی بره مستقل بشه تا ببینم بهانه جدید چی دارم
من نمیدونم چطور موقعیت مناسب تری از سر میز ناهار برای سوال کردن در مورد دختر خانوم و احوالپرسی ، پیدا نکرد
بعد هم دوباره حرف تکراری اون آقایی که بار قبل گفته بود رو ، زد . گفت من فکر میکردم دخترتون هم اینجا هستند . نمیدونستم شما زندگی جدیدی رو شروع کردین . همسر گفت بله مدتهاست اینطور صلاح دیدم . زندگی شخصی من به مسائل کاری مربوط نمیشد که شما بدونید . اگه زندگی شخصیش از کاری جداست این سبیل کلفت ها را چرا می اره خونه؟ در مورد مسائل دیگه هم که قرار بود هر وقت شرایط لازم رو داشتید صحبت کنیم . اون که دیگه حرفی از خواستگاری نزده. گفته فکر کردم دخترت اینجاست. مردک خیلی مسخره در مورد مسائل دیگه حرف را پیش کشیده !!
انقدر هم ریلکس و با لبخند گفت که انگار حالش رو پرسیدن و داره میگه ممنون خوبم
آقاهه هم گفت البته همینطوره . ببخشید سوال کردم چون از وقتی اومدم این سوال تو ذهنم بود .قصد فضولی نداشتم . همسر هم باز ریلکس گفت خواهش میکنم مساله ای نیست . من هم داشتم فکر میکردم خوب سوالت رو توی ذهنت نگه میداشتی بعدا از خودش تنهایی میپرسیدی. باید سر میز ناهار رفع کنجکاوی میکردی؟ البته من تا اون موقع هم نمیدونستم که این آقاهه همون آقاهه هست . در موردش شنیده بودم ولی نمیشناختمش که . بعدا همسر گفت که همون بوده .
بالا هم گفتم. اگر اون آقا اصلا حرفش را پیش نکشیده و حتی تو متوجه نشدی در مورد خواستگاری بهار حرف می زنه، خیلی زشته که مردک خودش بی جهت مطرحش کنه. یه بار کسی خواستگاری کرده و تمام شده. شاید اصلا نظرشون عوض شده باشه. دیگه هر وقت ببیندشون که نباید بگه شرایطتون جور شد؟ هر وقت جور شد صحبت می کنیم
و من تازه فهمیدم که چرا احوال بهار رو میپرسید و این سوال رو کرد و علاوه بر اون فهمیدم این آقاهه چرا موقع سلام علیک و وقتی همسر معرفیم کرد انقدر با تعجب برخورد کرد ذوق کرده پدر زن پسرش پایه است. گفته برم به پسرم بگم به فکر دومی باشه
من مونده بودم تو اعتماد به نفس همسر . اصطلاح اعتماد تا سقف هم میشه گفت
که انقدر راحت جوابش رو داد و اینطور صلاح دیدم رو گفت . من بودم که هیچی به ذهنم نمیرسید تا سریع به طرف بگم و تازه بگم صلاح دیدم


چقد دلش از خانم خانما پر بود
حسرت اونجور زندگی کردن رو دلش مونده ها
حالا هم که همسر هیچی نداره دیگه بدتر
بانو این مهمونی بین تجاری که من میشناسم اینکه ، یا تو دفترشون یا شرکتشون هستن ، یا تو یه رستوران ،با همونجور که بچه ها گفتن فشمی جایی دعوت می کنن، یا اگه جایی مسافر باشن هتل bussiness meeting room .
خیلی از تجار موفق بدون مشاور و وکیلشون ابم نمیخورن، این مردک یه مشاور یا یه وکیلم نداره
احتمالا مردک با توجه به زبون بازی هاش ، مسئول فروشه همین ، شایدم تو سود شریک باشه ، شاید
احساس میکنم به شعورم توهین شده اینو خوندم
کاش نمی خوندم
گوشامون درازه یا شاخ داریم حسنا؟
این پست تخیلی فقط برای به بع بع واداشتن اطرافیانش بود که یه کم کامنتهای جانسوز بذارند.دقت کنید آمار کامنتهاش چقدر پایین اومده.نفس گم و گور شده دل به کار نمیده حنا تنها مونده مجبوره هی پست تخیلی بذاره.
ولی ما اهل کوفه نیستیم حسنا تنها بماند.حسنا جون تو بنویس ما مثل نفس تنهات نمیذاریم
وای بانو جان شوهر شرکت دار و کارمند کجا بود.مردک یه دلاله که دفتر و اینها هم نداره و معاملاتش و قرارهای کاری رو توی خونه میذاره.منتها باز هم مسخرست که این قرارها رو توی خونه زن دومش بذاره و زیه زن بیاد پذیرای مهمونهای مرد باشه.
مگر حسنا در نقش کوزت فقط مسئول آماده کردن وسایل پذیرایی باشه(همونطور که خوشد گفت مسئول و خرید و سر و سامون دادن بوده وگرنه مرده هم حداقل باید چهارتا خرید میکرد) و اینکه میگه اومدم سر میز و اینها و همسر معرفیم کرد دروغ محضه.مردک این خونه رو بعنوان یه خونه خالی و جهت قرارهای مردونه معرفی کرده وگرنه کی زنش رو میذاره از چهارتا نره غول پذیرایی کنه؟مگر واقعا حسنا رو در حد یه معشوقه دم دستی ببینه و بقول یکی از دوستان کم مونده حسنا رو بیاره وسط یه قر عربی هم بده.ولی من بازم باورم نمیشه که حسنا رو معرفی کرده باشه و حسنا سر میز حاضر بوده باشه.
فقط نکته مهم این پست شدت حسادت حسنا به خانوم اولی و احترامش پیش همسر بود که دلش سوخته با اینکه خانوم اولی همه چیز رو ازش گرفت همسر هیچی بهش نگفت و حتی بابت اون چندسال استفاده حسنا از ماشین و خونه از خانوم اولی عذرخواهی هم کرده
"تو هم اول و آخر میدونم که میری ببخشید هم میگی . پس بهتره من هم یاد بگیرم که چطوری باید با تو زندگی کرد ."
عجب ماجرای خنده داری. از قول حسنا که برامون تعریف کرد مردک چقدر هارت و پورت کرد خانوم اولی باید بیاد خونه رو به حسنا پس بده و عذرخواخی کنه بعد دید نه خبری نشد و خانوم اولی آدم حسابش نکرد پیغام فرستاد که نمی خواد خونه رو پس بده بیاد فقط به حسنا بگه ببخشید باز دید خبری نشد و هیچکس محلش نداد حالا مونده مرحله آخر که داره کم کم نزدیک می شه اینکه پیغام بده به خانوم اولی فقط اجازه بده مردک بره پاشو ببوسه.
حسنا داره دق می کنه که مردک ی وقت ی همچین کاری بکنه.
دوستان از شما چه پنهون من هم فکر می کنم مردک بزودی بره پابوسی خانوم اولی.
فکر کن چه قدر ضایع است بابای فرهیخته ادم بیاد خونه دختر سی ساله اش که به یک نره غوله ٥٠ ساله داده. بیاد سر اون سفره غذا بخوره. اه اه. حالم بدشد.
واقعا هاا مردک به این پولداری که همه می شناسیمش
یه ویلا تو فشم یا میگون یا شمشک یا دیزین یا لواسان نداره ؟
این که هم بهتره و هم دم دستشه
خیلی بدبخته به خدا. خیلی. در ناخوداگاهش همش خودش رو با خانوم اولی مقایسه میکنه و بالاخره داره خود واقعیش رو نشون میده. اوففففففف
این مردک که انقدر مدیره انقدر ازادی نداره و وقتش دست خودش نیست یا دوزار برای خانواده حسنا ارزش قایل نبود که بمونه خونه درو روشون باز کنه ؟؟؟؟
این مامانش اینا که اصلا خونه جدیدشو بلد نبودن بعد حسنا جان که میتونه یه ماه یه ماه مرخصی بگیره نمیتونست یه نصفه روز بمونه خونه که اونا تا اداره نیان کلید بگیرن ؟؟؟؟ بعدش مگه نامزدی دخترخاله همین چند وقت پیش نبود چی شد اینا دوباره پاشدن اومدن ؟؟؟؟ بعدشم چقدررررر بدبخته که علاوه ذر اینکه یه مهمونیه غیر متعارف رو باید حمالی کنه خریدش رو هو باید این انجام بده دقیقا مثل کنیز های زمان جاهلیت که فقط برای انواع سرویس دادن به مردها بودن ،، فقط فرق حسنا با اونا اینه که دیگه انقدر ادعاا نداشتند ! حسنا اگر اینجا رو میخونی واقعا برات متاسفم تا ابد با خاطرات پسرک زندگی میکردی و یه زندگی بخور نمیر داشتی خیلی خیلی شرافتمندانه تر بود !
یک احتمال دیگه هم این است که مردک با التماس مهمونها را برده خونه خانم اولی و خریداش یا نوشتن چیزهای لازم برای تدارک مهمانی را داده حسنا و حسنا شیرینی را جا انداخته و خانم اولی به مدرک غر زده شیرینی کو و بعد هم شوهره آمده غرش را به حسنا زده و بقیه ماجرا هم خیالات ایشان است....
چقدررررررررر اون قسمت تیک زدنش مسخرررره بود
خداای من
چه مسخره و بی معنی
بانو با اجازه شما من سوالهام رو از حسنا اینجا می پرسم چون کامنتهای اینجا رو با دقت بیشتری نسبت به وبلاگ خودش می خونه
حسنا آدم می خواد یه خونه رو برای یک سال اجاره کنه کلی راجع به همسایه ها و محله تحقیق می کنه تو و خانواده محترمت چطور تا یک سال بعد از عقد حتی یکی از اعضای خانواده مردک رو ندیدید؟
یعنی برای بابات و مامانت مهم نبود دخترشون قراره با چه کسانی رفت و آمد کنه؟
آخه می دونی چیه برای ما معلوم الحال ها خانواده کسی که می خوایم باهاش زندگی کنیم مهمه خواستم بدونم برای بابای فرهیحته شما مهم نبوده؟
بانو جون من بین بازاری ها دیدم که مثلا یه ویلا تو فشم دارند مهمونهای کاریشون رو دعوت میکنند اونجا ! هم خوشگذرونی هست هم این وسط با هم معامله میکنند
اما در اینجور مواقع جمع کاملا مردونه است ! و حتی خدمتکار هم اگر باشه مرد هست
والا به عمرم ندیدم یکی مهمون کاری کاملا غریبه رو بدون همسرانشون ببره خونه ، زنش مثل خدمتکار تو آشپزخونه باشه و چای و میوه و شیرینی بفرسته اونور و فقط سر میز شام بره اونم باز برای پذیرایی!
قدیم ندیمها هم بین خونواده های سنتی یه همچین چیزایی بود که زنها جلو نمیومدن ! 50 سال پیش!
یه چیزدیگه هم هست که حسناتواین پست جواب داد
همه گیرداده بودیم که اگه بهارازدواج کنه چطوری بایدبه شوهرش بگه بابای من تومونش دوتاست
که یهوحسناازبین مهمونهایکی وانتخاب میکنه برای خواستگاری ازبهاراونم کجاخونه حسنابانوزن دوم مردک اونم سرمیزغذا
که بگه این همه شما معلوم الحال هامیگین خواستگارهای بهارمشکل دارن بادوزنه بودن باباش این یکی اصلامشکل نداشت که بابای بهاردوتازن داره تازه توخونه حسنابانو خواستگارمطرح شد
پووووووووووف
حسناجان تواصلااینجارونمیخونی ماباورکردیم
رایا جون فکر کنم منظورش همین جمعه ای که گذشت باشه!
جمعه قبلش شمال برف بارید که تا 3-4 روز ادامه داشت!
نکته دوم
چقدر این زن بدبخته که اینقدر فحش میخوره مزرو توهین قرار میگیره باز سریش چسبیده به این زندگی
تازه مقایسه هم میکنه با اون یکی
واه واه چقدر حقیر
پست قبل هفته برفی
همسر هم دید که این مدت بد جور بهانه دامن دراز و در گنجه و از این قبیل گرفته به من گفت که پنجشنبه بریم شمال جمعه برگردیم و برادر شوهر اول گفته من شب بیمارستان هستم . من هم که اسم شمال میاد سر از پا نمیشناسم . از مشکلات بعد از مسافرت هم این هست که من بیچاره پنجشنبه ها رو هم باید برم سر کار به جبران کارهای عقب افتاده . شب تو راه به زور بیدار موندم که همسر خوابش نبره و روز جمعه هم دلم نمیومد بگیرم بخوابم و فرصت دیدن مامان بابا و خواهرها و خواهر زاده ها رو از دست بدم . با این که خیلی رفتن اومدن خسته کننده ای شد این بار ، ولی طبق معمول ذوق کردم از شمال رفتن . تو راه هم رفت و برگشت فرصت خوبی بود که وقتی نمیتونستم بخوابم حداقل حرفهام رو بزنم. خیلی حرف زدیم و من هم تا میتونستم گله کردم ازش که اینطوری میکرد .
پست جدید
جمعه قبل همسر مهمون داشت . باز هم مهمون کاری و بینهایت هم سفارش میکرد که همه چیز خوب باشه . با این که تعداد زیاد نبود و شش نفر بیشتر نبودند ، همه چیز رو لیست کرده بودم که چیزی از قلم نیفته .با تمام اینها واقعا نمیدونم چطور شده بود و من تو چه گرفتاری و مشغولیت ذهنی بودم که شیرینی نخریده جلوی شیرینی رو تیک زده بودم
یکی منو توجیه کنه الان
jome ghabl yani pasparirooz
jome barfi 10 rooz pish bood
سلام . دوستان هر چی می خواهید حسنا در پست های آتی بنویسد همین جا ازش ایراد بگیرید قطع به یقین در قسمت بعدی سریال می خوانید
جمعه قبل همسر مهمون داشت؟!؟!!
مگه جمعه قبل تو راه شمال نبودن حسنا و همسر
همون راه اختصاصی که برفی نبود و اونا راحت برگشتن تهران
و از شنبه برف اومد شهر حسنا اینا
پس چطوری مهمونی داشت و از قبل برنامه ریزی کرد
آیا من معلوم الحالم!!!
من که فکر میکنم دلیل دعواشون این بوده که مرده به حسنا گفته تو بیرون نیا ! نمیخوام اونها بفهمن تو وجود داری !
من بهشون گفتم یه آپارتمان مبله دارم بیاین اونجا هم غذا میخوریم هم صحبت میکنیم !
حسنا هم گریه و زاری کرده مگه من خدمتکار و آشپزت هستم ؟ فرق من با خانوم اولی چیه که اون خدمتکار داره و آشپزی هم میکنه ولی من باید غذا رو آماده نم و خودم هم دیده نشم ؟
مردک هم گفت خفه شو درست حرف بزن! خودت با زن من مقایسه نکن!
این مردک بار چندم است که همکاران مردش رو بدون خانواده به خونه حسنا دعوت میکنه در حالى که هیچ رفت و امدى هم با هم ندارند ، به نظر من که این خیلى توهین امیز است ولى مثل اینکه حسنا عادت داره از جمعهاى مردونه پذیرایى کنه ، میگم حسنا بعد از غذا دو تا قر عربى هم برا شون میدادى با خاطره خوش برند پوزخند:مرتیکه خجالت نمیکشه این ننگ رو علنى هم میکنه .
حسنا بعد از غذا دو تا قر عربى هم برا شون میدادى با خاطره خوش برند
آره بانو ! ما مورد داشتیم خاستگاری تا عروسی دو هفته ! این که چیزی نیست !
بچه ها خیلی وقته دلم پریناز می خواد.
و بازم بیاد.
الان گفتی "مورد داشتیم" باز یادم افتاد
یعنی کنکور فوق داره که نمی آد پیشمون؟
خدا کنه هفته بعد امتحانش را خوب بده
قسم می خورم تا قبل از عید ی پست بنویسه و بگه مردک منو به شوهر خواهر ها معرفی کرد و ...البته خیلی ریلکس بود در حالیکه چشمهاش از شادی برق می زد
و البته که آسمون هم به زمین نرسید
والا من اولین باره میبینم یکی مهمونهای کاریش رو میبره خونه معشوقه اش!
همه مهموناشونو میبرن رستورانی چیزی! اونم بعد از اینکه جلسه کاریشون تو دفتر تموم شد!
این مردک شغلش چیه که یه دفتر نداره و هزینه یه رستوران نمیتونه بکنه؟
الان حسنا میاد میگه اینا رفیقاش بودن نه همکارهاش !
آخه آدم با دوستش انقدر رسمی و غریبه است که اصلا خبر از زندگیش ندارن؟ و انقدر با هم رسمی حرف میزنن؟
" مردک گفت اینطور صلاح دیدم ! "
همکارش گفت " ببخشید که سوال کردم!! "
نه خداییش چند بار شاهد یک مکالمه با این ادبیات بودید ؟
یکی منو روشن کنه!
مگر اینکه اینا هم مکالمات توهمی حسناست با اون ادبیات عجیبش !
مامان و بابا و خواهرش هم به خاطر حسنا نیومدن! اومدن تهران جشن عقد همون خواهر زاده شوهر خواهرش که دفعه پیش بله برونش بود!
بله برون تا عقد یه هفته ؟!؟!؟!!!!!!
چکیده این پست حسنا:

چقدر آشناست این دوتا کلمه.
چقدر هم رو این قسمت آخر تاکید کرده
کل خانواده حسنا به خاطر ما این هفته خراب شدن تو خونه ش
این جمله ش خیلی باحال بود :آه مردک تو دل آدم رو می شکنی
(قابل توجه ما،خطاب به مردک) :"بار اوله که می بینی من از مهمون پذیرایی می کنم ؟"
"آلزایمر مقطعی"
"مطمئنم تو زندگی مشترک این فرصت رو نداشتی که سر همچین قضیه ای داد بزنی.... "( داره از حسادت به خانم اولی پرپر می زنه)
و باز هم اشکاش ریخت تا دل بع بعی ها یکم نرم بشه و تحت تاثیر قرار بگیرن و بیان قربون صدقه ش برن و به خانوم اولی فحش و بد و بیراه بگن.
ضمنا دیدید که برای مردک اصلا بحث آبرو و این چیزا که دارید می گید مطرح نیست و خیلی ریلکس داره حسنا رو به همه معرفی می کنه.
مردک خطاب به مهمانها در واقع خطاب به ما : بله آقایان من اینطور صلاح دیدم خیالیه؟
خیلی ریلکس زندگی جدیدش را داره معرفی می کنه
بانویی من هستم پیشتون و کامنتها رو میخونم فقط کمتر کامنت گذاشتم
ممنون ازت و از دوست جونیا که اونطرف یادم بودند
دلتنگی شدید واسه دوری از همسر که چند سال که عقد کردم فقط سالی 14 روز دیدمش (جز 7-8 ماهی که خودم پیشش بودم )و غمگینی واسه این سالهایی که بعد اونهمه سختی چنددددین ساله که طول کشید به هم برسیم بعد عقد و ازدواج با هم نبودیم و حتی اگه شهریورم برم فرصتهای با هم بودنمون این 3 سال مثل شن های سا حل از لای انگشتهام رفت...
حسنا واقعا دلم برات میسوزه..
یعنی تا این حد بدبخت و درمونده ای که اینجا تو فضای مجازی جایی که کسی تو رو نمیشناسه و نمیدونه تو کی هستی میخوای ثابت کنی زندگی نرمالی داری
چیزایی که برای هر زنی عادی و جز روتین زندگیشه برای تو شده یه کمبود بزرگ:
ما حالمون به عنوان خواننده بهم میخوره از این زندگی نکبت بار..تو حالت بهم نمیخوره به عنوان شخص اول واقعی این زندگی......
حسنا اخه چقدر حقیری که می ذاری مردک بهت اینارو بگه
و اخرشم گریه و زاری و التماس
ابرو هر چی خانمه بردی
حالم بهم خورد
بانو کمتر اومدن این چند روز رو با این کامنت طولانی چبران کردم
هر وقت دوست داشتی بیا عزیزم

نگرانت بودیم که شاید از دلتنگی برای همسرت حال و حوصله نداری
بچه ها انقدر گفتیم خانواده ی حسنا باهاش قهرن که همه رو اورد تهران
یک پست دیگه از حسنا!

پرررررر از عقده و خود کم بینی و حسادت و حسرت به خانوم اولی و موقعیتش و جایگاهش در چشم همسر و البته پر از دروغ مثل همیشه!!
تاما گفتیم مثل موش کور تو خونه ات همش تنهایی و خانوادتم باهات کاری ندارند یهوووووو دقت کنین یهویی ماماو و بابا و خواهر و شوهر خواهر و بچه خواهر و همکارای مردک ریختن تو خونه تو!!
آخه دروغ درسته کنتر نمی اندازه ولی آخا تا این حد؟
نکنه شیشه ای چیزی میزنی تنهایی تو خونه؟؟
البته تو گفتی و بعبعی هاتم باور کردند!!
اصلا هم معلوم نیست که از حسادت به خانوم اولی داری می میری ها ! اصلا!!
حسودی به اینکه غذای بیرون میگیره کارگر داره .مثل یه موش دمت رو گرفت از خونه انداخت بیرون و ماشین رو از زیر پات کشید و گفت خوب کردم و به گفته خودت همسر گفت آفرین خوب کردی بازم بکن!
حسودی به احترامش مردک(مردکی که همه داررررررررر و ندارش از خانواده اونه ) حسودی به اینکه با اون زندگیشون زبانزد فامیل بوده و با تو اینه!
بهت میگه به گفته خودت که زیاد حرف میزنی بسه خ شو و صدات رو بلند نکن!
از اینکه هیچی واسش نیستی و احترام و عزتی در کار نیست. کسی که آویزونه و نذر 6 داره با شوهر مردم رو ججچه به این امکانات و احوالات و احترامات!
حقته و تازه این اولشه و این تاوان تنهایی های اون مادر و دخت و بی پناهی شون و قتی با مرد خونه شون رفتی مسافرت(حالا هرچند تمام مدت تو هتا درجه 2 باشی و مخفی و حقیر و دائم در حال قایم موشک بازی و ..و عکس WCفرستادن واسه نفس!)
دلت به چی خوشه؟
1-خونه؟؟ که انداختت بیرون تو خونه اجاره ای با پول خودت وخون پسرک
2-ماشین؟ که از زیر پات کشید
3-مسافرت؟؟نگم بهتره!
4-قربون صدقه؟؟که اگه باشه فقط حین تخمه خوری و گرنه که خفه شو ببر صدات و اینا!
به چی دلت خوشه هان؟؟
باش تا صبح دولتت بدمد
بانو چرا مردک یه رستوران نمی بره مهموناشو
بابا همسر که پولدار هست و رستوران های خوبی هم در سطح شهر وجود داره
فکر کنم تنها رستورانی که حسنا با همسر رفته همون پیتزا داوود بوده
آدم که زن کدبانو داره که مهمون نمی بره رستوران
دفعه قبل یادت نیست حسنا کتلت درست کرده بود تو فریزر
واسشون گرم می کرد می داد بخورن
سلام
این پست حسنا به نظرم مسخره ترینشان بود کم کم به این توهم می رسه که شرط ازدواج بهار اجازه مستقیم ایشان است آخر حسنا جان ما را تا این حد کم خرد فرض کردی که به جای همسر اول داری نقش مادر را بازی می کنی قبلا بی تفاوت بودم حالا احساس تهوع آوری دارم از خواندن این همه دروغ. راستی یادت رفت چرا بابات به عنوان پدر بزرگ بهار در میهمانی نبود
خب پس فعلا مردک به همکارهاش گفته که زندگی جدیدی را شروع کرده!!

دقت کنید که زندگی جدیدی را شروع کرده
امسال عید هم فامیل مردک می آن خونه جدید مردک برای عید دیدنی.