X
تبلیغات
رایتل
ADS

جعفر خان از فرنگ برگشته

شنبه 5 بهمن 1392, 19:23 نویسنده بانو | نسخه چاپی | دسته بندی :

خیلی وقت بود که قول داده بودم ماجرای سفرم را براتون بنویسم. 


اگر یادتون باشه من زیاد نگاه مثبتی به جاری نداشتم و مسخره اش می کردم که تو سن بالا می خواد بچه دار بشه  و شعور نداره بفهمه سن بالا بچه دار شدن خطرناکه. (یادم نبود شوهر خودم 50 سالشه و اسپرم 50 ساله هم همچین سالم نیست  )  


تا این که جاری اومد و من دیدم چه فرصتی از این بهتر که به زور خودم را جا بدم تو خانواده مردک. این بود که یه کم با برادر شوهر دل و قلوه مخفی می دادم و عشوه خرکی می آمدم براش و اون هم به عنوان معشوقه برادرش با من لاس خشکه می زد


توی لینکی که بالا دادم بهتون، گفتم که جاری دوبار حامله شده بود و متاسفانه سقط کرده بود. تخمکش سالم بود و توانایی بچه دار شدن داشت اما رحمش توانایی نگهداری رحم را نداشت. اینطور بود که برادرشوهر به همسر گفته بود به این معشوقه ات بگو برای رحم جایگزین ما بهش پول می دیم 


دیده بود من با ارائه کمک جنسی در ازای کمک نقدی، زن مردک شدم، پیش خودش فکر کرده بود من از این خرده معامله ها هم می کنم. به هر حال کسی که رفته تو معامله کلان، خودش را آلوده معامله ریز نمی کنه. 

راستش خیلی بهم برخورد که من را در سطح یک تاجر خرده پا دیده. 

همسر هم اصلا بهش برنخورده بود و خیلی راحت اومد به من گفت که برادرم گفته رحمت را اجاره می دی بهشون؟  

البته بعدش که توی وبلاگم نوشتم و فهمیدم حرف بدی بهم زده (آخه من فقط از جنبه مالی دیدم معامله اش نمی ارزه، اما فکر نمی کردم توهینه. خواننده ها بهم گفتن ) این طور شد که توی سه چهار تا پست بعدترش   الکی گفتم که همسر بهش برخورده بود  ممنونم از همه خواننده هایی که به من یاد می دن آدم کجا باید بهش بربخوره. 


مثلا همین همسر! همه افتخار من اینه که وقتی بهم گفتن ما کسی را برای 6 می خوایم و بقیه زندگیمون درسته، قیمت را پرسیدم و دیدم می صرفه. اصلا فکر نمی کردم این توهینه. کلی هم برای شما پز می دادم که اینطور شد من زن این مردک شدم .

یا مثل اون روز که مردک من را فرستاده بود لابی هتل و با افتخار براتون نوشتم من رفتم لابی. شال سرم کردم. یه آقایی بهم نگاه می کرد و ... ذوق اینا را داشتم و اصلا حالیم نبود که اصل موضوع چه ایرادی داره 


البته من به شما گفتم برادرشوهر درخواست تخمک کرده. ولی دروغ بهتون گفتم. تخمک خانم خودش سالم بود. دو بار حامله شده بود و سقط کرده بود. لقاح خارج از رحم انجام داده بودن براش. مشکلش تخمک نبود. دنبال رحم بودند.


بگذریم.

به برادرشوهر گفتم به زنت بگو واسه من دعوتنامه بفرسته می خوام برم خارج! بی خودی که نپریدم وسط این زندگی. نمی خوام حسرت به دل بمیرم  مردک گفت که نمی شه و خانومم و بهار نمی ذارن ما بریم اروپا. بهش گفتم نان آو یور بیزنس. (به شما گفتم جاری بهش گفته. ولی خداییش این حرف مودبانه را هیچ زنی، به برادرشوهرش نمی زنه ).


به مردک گفتم تو اگه به خودت بود مگه من را عقد می کردی؟ من اگه اختیار را بدم دست تو که همین فردا طلاقم می دی. تو کاریت نباشه من خودم درستش می کنم. من و تو می ریم خااارج، خوبش هم می ریم 


جاری رفت و من هم با عشوه خرکی و یکی دوبار به بهانه مریضی و روبوسی و احوالپرسی به آغوش برادر شوهر خزیدم و کمی در باغ سبز ... تا دعوتنامه برسه 


تا این که تیرماه 1392 همسر و بهار رفتن مسافرت 

ازهمسر بگم که باز مسافرتها شروع شده و  تبدیل به آن سفر کرده خواهد شد. این بار با بهار میرن به یکی از کشورهای آسیایی ( بنا به توصیه دوست عزیزی که میگفت اسم شهر و کشور رو نگو ) . همسر که برای کار و گردش میره و برای بهار هم  گردش. دوشنبه میرن و یکشنبه  هفته بعد برمیگردند . خانوم اولی هم  با  مامان و باباش  رفتند شمال . همسر پنجشنبه  صبح برد شمال  رسوند  و جمعه شب برگشت


من هم که کلا هیچ اختیاری از خودم ندارم. دوستان می گن چی تو وبلاگم بنویسم و چی ننویسم. این بار هم گفتن اسم شهر را ننویس و ننوشتم، شما هم باور کنید 

با این مسافرت آتیش حسادت من تندتر شد. من به بهار به اندازه خانم اولی حسادت می کنم و باهاش رقابت دارم. با خودم گفتم بهار خانوم با شوهر من می ری مسافرت؟ صبر کن تا نشونت بدم.


وقتی بهار و مردک برگشتن، بحبوحه خالی کردن خونه ی خانم اولی بود. همون که گفتم از پارسال گیر داده بود که حسنا باید خونه مون را خالی کنه و ....


مامانم اومد یه ماه موند پیشم که مردک را راضی کنه من خونه را خالی نکنم، یا یه جایی برام بخره، نشد که نشد. خونه را ازم گرفتن و ماشینم را هم گرفتن و ... مامان هم قهر کرد و درست سر اسباب کشی گذاشت رفت.


بالاخره با داد و دعوا و برو و بیا و تلفن به بابام و تهدید به این که به فامیلهاتون می گم دخترت زن دوم شده و ....  من را فرستاد مستاجری. باعث شد مامان بابام هم باهام قهر کنند و الان 6-5 ماه هست که اونها را هم ندیدم و شمال نرفتم و اونام نیامدن.


دعوتنامه که رسید به مردک گفتم می خوام برم ویزا بگیرم. مردک گفت نه. الان اگر من بخوام برم خارج، باید بهار را با خودم ببرم. چی بهش بگم و به چه بهانه ای راضیش کنم که نیاد؟ بذار موقع امتحانهای بهار یه بهانه ای جور می کنم و اون موقع می ریم. 


قرار شد موقع امتحانهای ترم بهار، مردک برنامه مسافرت بذاره. من هم جداگانه برای ویزا اقدام کنم که متوجه نشن و بریم مسافرت. به بهار هم بگه نمی شه که امتحان پایان ترم ندی. من می رم و برمی گردم، دفعه بعد تو را می برم. اینطور شد که سد بهار را پشت سر گذاشتیم و باباش با دروغ و دغل تونست قالش بذاره.


مثل همیشه یواشکی و دزدکی رفتم سفر. برنامه زندگی من هم اینه دیگه. ولی اصلا برام مهم نیست. شما می گید چرا تحقیر و توهین تحمل می کنی، ولی من اصلا نمی فهمم. مگه اینها توهینه؟ من فقط می فهمم که می رم خارج، می رم مسافرت، یه لباس یا وسیله که می خرم ذوق می کنم.... دیگه تحقیر و توهینی که شما می گید را نمی فهمم. پس لطفا دیگه این حرفها را توی کامنت هاتون ننویسید.


القصه.

من طبق معمول با تخمه نم کشیده و .... کار خودم را کردم و مردک را مجبور کردم که سفر خارجه را جور کنه تا هم در رقابت با بهار جا نمونده باشم، هم حسرت به دل از دنیا نرم.


اما داستان سفر ما ...


بارسلونا


مردک به خانوم اولی و بهار گفته بود که برای دیدن خواهرش می خواد بره و خانوم اولی هم بخاطر شرایط جسمیش نمی تونست باهاش بره و بهار هم که به بهانه درس و امتحان دست به سر کرد.


من هم یواشکی بار سفر بستم طوری که اونها خبردار نشن من قراره همراه مردک برم. شماره خونه را که دیگه به هیچ کس ندادم. ریش و قیچی را هم سپردیم دست آقای همه کار که یه بار دیگه وظیفه خطیر جا... ک....شی و زمان و مکان جور کنی را به عهده بگیره و یه جوری به کمک مریم جون و عروسش و دخترش و ... سفر ما را و غیبت من و مردک را مدیریت کنند و نذارن خانم اولی بفهمه.


اما به قول باباطاهر، اگر دردم یکی بودی چه بودی ...


اون طرف هم خواهر مردک را باید یه کاریش می کردیم. مردک که عاشق خواهر و مادرشه. هر چیزی می شه با لحن تند و بدی به من می گه که حق نداری به خانواده ام بی احترامی کنی و دخالت نکن و حرف نزن و ....

شانس من هم اینه دیگه. یه مرد هوسران، شکاک و بدبین و سخت گیر که عاشق مادر و خواهرشه و من را اسیر و کنیز خودش می بینه.


خواهرشوهر به شوهرش نگفته بود که من هستم. برای همین همسر مجبور بود روزها که شوهرش خونه نیست یا سرکاره یا ... به یه بهانه ای بیاد بدو بدو من را ببینه و یه جایی بریم و سریع برگرده پیش خواهرش اینا.


خواهرش می خواست برای تعطیلات سال نو بره اسپانیا. من دوست داشتم پاریس بمونیم. بالاخره سال نوی پاریس تو همه دنیا معروفه. حالا من از ایران کوبیدم رفتم اروپا، که سال نو، خواهر شوهر من را از پاریس ببره اسپانیا.


خودش پاریس زندگی می کنه و براش تکراریه. من هم که آدم نبودم که کسی نظرم را گوش کنه. به دستور خواهر خانوم همه راهی بارسلونا شدیم. 


بماند که بنده باز چه مصیبتی کشیدم که توی پرواز باید جدا از بقیه سوار می شدم که شوهر خواهرشوهر نفهمه من هم هستم. مردک و خانواده خواهرش با هم سوار شدند و من هم توی همون صف با فاصله ازشون وایسادم و سوار شدم و به روی خودم نیاوردم که مردک را می شناسم یا مردک من را می شناسه 


وقتی رسیدیم به فرودگاه بارسلونا، قرار شد خواهر شوهر به بهانه دسشویی شوهرش را چند لحظه ای از مردک جدا کنه تا مردک برای من تاکسی بگیره بفرسته هتل و خودش هم با اونها بره.


اونها می خواستن همه تعطیلاتشون را بارسلون باشند و من هم مجبور بودم اطاعت کنم. برای اونها که تو هوای سرد اروپا هستند، بارسلون برای سال نو جای جالب و خوبیه. اما برای من که بعد از عمری رفته بودم اروپا دلم می خواست سال نو پاریس باشم که نذاشتن.


بارسلون به ساحل تاپلسش معروفه و ... که تو سرما و اول زمستونی خبری از این حرفها نبود. همه مردم تابستون میرن اسپانیا، ما مث دیوونه ها زمستون رفته بودیم که مبادا چشممون به ساحل بیفته 


عین این ده روز را (از کریسمس تا عید که خواهر خانوم در تعطیلات و گشت و گذار بود) من توی هتل تنها بودم و مردک با خانواده خواهرش به گردش  یکی دوبار هم که اعتراض کردم، سرورم زد توی دهنم و ساکت شدم.


حتی شب سال نو هم تنها توی هتل بودم. گاهی دلم برای خودم می سوخت. اما بعد با خودم می گفتم حسنا بانو  یک زن دوم، تو اگر زن این مردک نبودی، الان توی آمل نشسته بودی خونه بابات. ساعت دو و نیم صبح یک روز سرد زمستونی بود و خواب بودی. الان هم چیزی را از دست ندادی. اومدی خارج، بارسلوناااااااااا حالا تو هتل باشی، مگه عیبی داره؟


اینطوری خودم را قانع می کردم تا این که بالاخره این ده روز گذشت و چهارشنبه که سال نو شد، بالاخره آخر شب اونها رضایت دادند برگردند فرانسه، که ما دو روز بریم ایتالیا.



ونیز 

چهارشنبه اول ژانویه تعطیل بود و روز اول سال نو بود. بالاخره غروب خواهرشوهر رضایت داد برگرده فرانسه و مردک تونست یه داستانی سر هم کنه که ما دو روز بریم ایتالیا. پنج شنبه و جمعه را ایتالیا بودیم و جمعه عصر برگشتیم فرانسه. کل سفر من یک روز و نصفی شوهر داشتم. اونم تو ونیز بود. واسه همین از ونیز زیاد نرسیدم بهتون سر بزنم. فقط یه بار 5 شنبه عصر سر زدم  و سریع رفتم. اونم فقط واسه این بود که به کبوتر و فانی و ... بقیه ثابت کنم که ونیز بودم و ایتالیا رفتم. بالاخره ما زنهای دوم با هم چشم و هم چشمی داریم و یه جوری باید بهشون ثابت می کردم شکار من بهتر از اونا بوده 


ونیز جای قشنگی هست، اما فقط شهر روی آب دیدن داره و بناهای دیدنی زیادی نداره. بیشتر رم و میلان هست که ما نرفتیم. چون خواهرشوهر دستور فرمودند که من به شوهرم چی بگم که برادرم غیب شد و ... به خانوم اولی چی جواب بدم که هر روز زنگ می زنه و سراغ مردک را می گیره و من نمی تونم از این فیلمها بازی کنم و از این دروغها بگم. زود برگرد بیا که اگر بهار و خانومت زنگ بزنن بهشون می گم موضوع چی بوده و حوصله مسخره بازیها و هرزه گردیهای تو یکی را ندارم.



پاریس

این شد که ما جمعه از ونیز برگشیتم و باز تا سه شنبه همون پاریس بودیم. 

پاریس هم در جوار خانواده خواهر شوهر معلومه چی بود دیگه. باز هم اسارت. این بار دیگه بدتر هم بود. مردک می خواست پول هتل نده و من را گذاشتن خونه یکی از دوستای برادرشوهر که رفته بود ایران برای تعطیلات. من تنهایی تو خونه دوست ایرانی برادرشوهر بودم  (داستان را هم براش توضیح داده بودند که از چه قراره و من کی هستم ) و مردک هم با خانواده خواهرش.


به شما دوستان گفتم من مزاحم برادر جاری شدم. اگر کسی یک هفته با اروپایی ها (مخصوصا اروپای غربی) نشست و برخاست کرده باشه، می دونه چه جوکی گفتم.


توی یک مهمانی خانوادگی که خواهر شوهر هست و برادر جاری هم هست (مثلا تولد جاری که هر دو طرف دعوت باشند) اگر فقط برای احتمال احتمال احتمال برادر جاری به خواهرشوهر بگه زن برادرت ... یک خاطره ای، حرفی، ... چیزی تعریف کنه، خواهرشوهر می خواد چی بگه به شوهرش؟


مطمئن باشید که بهتون دروغ گفتم. اما دوستتون دارم، چون خوش باور هستید و دروغهام را باور می کنید. آخه جاری که اینقدر بی آبرو نیست که بیاد بگه خانواده شوهر من این مدلین و من زن همچین مردی شدم که برادرش با معشوقه اش می ره سفر و .... اون هم الان که یکساله شوهرش (جاری) را ایران تنها گذاشته.


پس بدانید و آگاه باشید که شما بع بعی های ناز من هستید و من چوپانی بس دروغگو 

این بود که از فرانسه هم تمام شبها در خدمت شما بودم. تا این که بالاخره سه شنبه برگشتیم سر خونه زندگیم و هوم! سویت هوم  بس که خفت کشیدم تو این سفر.



دوستان عزیز وبلاگ بانو،


من فایلهای استت مربوط به ونیز و پاریس را هم اونطرف آپ می کنم. توضیح زیاد نمی نویسم. دیگه گویاست. اگر موردی بود کامنت بذارید جواب می دم.


در مورد پست رمزی،

پست فقط مدت کوتاهی در دسترس بود. روز اول من لینک کامنتها را گرفتم و برای کرک کردن پس ورد، چون پیچیده بود وقت گرفت. پنج شنبه وقتی پس ورد را کرک کردم، دیدم حسنا پست و کامنت و همه را برداشته. اون پست که اثرش مونده بود خالی بود و فقط گذاشته بود که بگه هست. اگر دقت کرده باشید حتی کامنتها هم صفر شد. چون پست را خیلی سریع برداشت که مبادا کسی رمزش را باز کنه.  حتی دوستاش هم کامنت گذاشته بودند که پست چرا باز نمی شه ( به رویای آشپز گفت که برات دوباره می ذارمش ... که الان دیگه کلا همه چی را برداشت)


به هر حال من فقط کامنتها را دارم. این هم کامنتهای پست مسافرت حسنا.


بیشتر از دوستان وبلاگ، دوست دارم ببعی ها برن ببین هر چی بع بع کردند حسنا تحویلشون نگرفته و به کیا رمز داده و .... و با بهانه این که یک نفر به من توهین کرده، بهشون رمز نداد و احمق فرضشون کرد.


حسنا جون که آی پی و اسم و فامیل همه را داره، با شرکت های اینترنتی هم که سری از هم سوایند، دیگه چه مرگشه که به دوستای خودش رمز نداده؟

کسی که داره می گه آی پی من مشخصه، ایمیلم اینه، از فلان دانشگاه یا شرکت یا ... هستم، بازم بهش می گه شرمنده یکی به من فحش داده. خب یعنی من به تو شک دارم. برو تا آخرش دیگه ....


کامنتها را تایید می کنم، اما چون وقت می گیره، اگر اجازه بدید کمتر جواب می دم. اگر کامنتی جواب داده نمی شه، مطمئنا اینقدر گویاست که نیازی به نوشته من در کنارش نیست. 


  اونطرف را هم ببینید. 


از همکاری و همراهی تک تکتون متشکرم.


اینم پیغام یکی از دوستان  برای حسناست. از من خواسته بود اینجا بذارم 

ماها که تربیت خانوادگی نداشتیم این شدیم تو تربیت خانوادگی ات چی بوده که بابای فرهیختت حاضر شده دختر جوونش رو بدون هیچ مراسم رسمی بده به یک مرد زن دار ٥٠ ساله با یک بچه و تازه بعد از یک سال خانواده طرف رو دیده



برای باز کردن لینکها روی قسمتهای رنگی کلیک کنید.