.

.

.

.

61

با اجازه امشب آخر شب یا فردا صبح زود  پست قبل رو پاک میکنم چون بعضی دوستان انرژی منفی میگرفتند و گفتند خوب نیست بحث جادو اینجا باشه . ممنون از همه شما که از دانسته ها و تجربیاتتون گفتیدقلب

دقت کردید  همه ما گاهی خواسته ها ای داریم که وقتی بهشون میرسیم خیلی برامون مهم نیستند ؟ حتما اینطور بوده و برای همه پیش اومده و پیش  میاد . مواردش هم مختلف هست .برای من زیاد پیش اومده . خیلی زیاد .یکی از نمونه هاش در مورد همین وضعیت زندگی .

روزهایی بود که اومدن و موندن همسر برای چند روز چیزی در حد رویا و خواب وخیال شده بود . حتی اولین بار که این اتفاق افتاد همینجا در موردش یک پست نوشتمابرو.  اخیرا خیلی پیش اومد و همچنان پیش میاد که روزها یا  همه هفته   باشه .نمیگم عادی شده و دوست ندارم . حقیقتش خیلی هم خوشحالم . خیلی هم احساس آرامش میکنم و میشه گفت روزهامون رو خیلی دوست دارمقلب. فکر که میکنم میبینم انقدرها هم خواب و رویا نبود که من روزهای زیادی به این دلیل در تنهایی خودم گریه کردم و غصه خوردم.

منظورم این هست که بهتر بود غصه نمیخوردم و تا این حد خودم رو اذیت نمیکردم . خواه نا خواه این اتفاق میفتاد یا حتی اگر نمیفتاد هم دنیا به آخر نمیرسید . نهایتش یک تصمیم دیگه برای زندگی ام میگرفتم .نمونه های دیگه  هم بود .مثل بیرون رفتن مثل گردش مثل مسافرت مثل یک روز تعطیل  صبح تا شب صبحانه و ناهار و شام کنار هم بودن و مواردی از این قبیل .

یکی دیگه از نمونه ها  مهمون دعوت کردن بود . قبلا دعوت میکردم ولی همسر هم چیزی شبیه مهمونها بود که میومد و میرفت و به حدی تلفن زنگ میزد که در طول مهمونی من در حال حرص خوردن بودمچشم.  همه هم مهمونهای من بودند از فامیلهام یا دوستها . تنها مهمونی که  از طرف همسر بود مریم جون اینها بودند که بیشتر مواقع وقتی اونها بودند همسر هم نبود و یا زودتر میرفت و تعارف نداشت و میتونست بگه کجا میره .

خوب همونطور که توی نوشته هام بوده این مورد هم گذشت . مهمونی رفتیم مهمون اومد و این هم شد مثل همه چیزها که فکر کردم چرا برام برام مهم بود؟متفکرشاید این خاصیت همه آدمها باشه که چیزی رو که ندارند و یا توی شرایطش نیستند ، دوست دارند بهش برسن و وقتی رسیدن و گذشت عادی میشه . این میتونه شامل درس خوندن سر کار رفتن یا کسب موفقیت های درسی و کاری و در زندگی و یا داشتن خیلی چیزها بشه . میشه یک لیست بلند بالا داشت که آدمها تلاش میکنند بهش برسن و وقتی رسیدند عادی میشه . نمیگم اون حالت عادی شدن رو دوست ندارند . شاید مثل مورد من دوست دارند و خوشحال هم هستند که بهش رسیدن  شاید هم نه .

از این بحث بگذریم . به این دلیل به یادش افتادم که امروز هم مهمون داشتیم . همسر دعوت کرده بود .همکارهاش بودند . نه همکارهایی که در یک جا کار کنند . از اون مدل که کارشون به هم ربط داره و نقاط مشترک داره و همدیگر رو به واسطه  کار میشناسند .

5 نفر آقا  بودند .  بدون خانواده .غذاها رو درست کردم و همه چیز رو آماده کردم و میز رو هم چیدم .از حق نگذریم همسر هم حسابی کمک کرد و نذاشت همه کارها رو خودم انجام بدم . طبق معمول در مورد همه چیز هم نظر داد. از لباس گرفته تا بستن مو  و آرایش نکردن خنثی.اومدن و من سلام علیک کردم و پذیرایی ها رو هم خود همسر انجام داد من نرفتم . موقع ناهار  غذاها رو کشیدم خودش برد. فقط موقع ناهار خوردن رفتم سر میز.

وقتی همسر گفت مهمون دعوت کرده سوال کرده بودم اینها چیزی از زندگیمون میدونن ؟ گفت نه . فهمیدم تا حالا خونه  خودش دعوتشون نکرده و لی خونه دوتاشون رفته و تنها هم رفته و اگر هم دعوت کرده بیرون بوده یا تو سمینارها همدیگه رو دیدن .حتی چند بار هم سوال کردم گفت نه هیچکدوم در مورد زندگی شخصی من نمیدونن .ابرو اونطور که همسر گفت قرار بود سر یک کار مشترک صحبت کنند .

سر میز مشخص شد که هیچکدوم در مورد زندگی شخصی اش نمیدوننخنثی چون یکی از آقایون رو به من گفت فکر کنم شنیده بودم شما یه دختر دارین. اشتباه میکنم ؟ به نظر میاد تازه ازدواج کردین  بچه هم ندارین . همون لحظه دلم میخواست سر از تن همسر جدا کنم که چند بار سوال کرده بودم گفته بود  نمیدونن منتظر.  همسر به جای  من گفت ما دختر نداریم  ولی درست شنیدین من یه دختر دارم .تازه هم ازدواج نکردیم نزدیک دوسال میشه.

هیچکدوم حرفی نزدن  .آقای مورد نظر  با این که جواب رو از همسر شنیده بود ،خیلی دقیق و خیره من رو نگاه کرد و گفت  که اینطور به سلامتی . یک که اینطور بود و هزار تا حرفنگران  از من سوال کرد که تو محل کار همسر هستم یا نه . گفتم نه کار من هیچ ارتباطی به کار ایشون نداره . بهش گفتم کجا کار میکنم و یکی دیگه از اقایون یک سوالی از من داشت که بحث رفت سمت مسائل کاری . 

 کمی بعد که حرف تموم شده بود  دوباره اون آقا  از همسر سوال کرد دخترتون با شما زندگی نمیکنه ؟ همسر گفت خیر . خیر رو یک طوری گفت که آقای مورد نظر  صحبتی نکرد خنثی. نمیدونم من حساس شده بودم یا واقعا  اینطور بود که حس میکردم وقتی که ناهار تموم شده بود  و من و همسر میز رو جمع میکردیم ،  هر وقت نگاهی به اون سمت که نشسته بودن میکردم یکی داشت دقیق نگاه میکرد. شاید هم من حساس شده بودم . احتمالا فکر کردند جدا شده و دوباره با من ازدواج کرده  . نمیدونم. شاید هم اون آقا میدونست و مخصوصا اونطور سوال کرد .توی آشپزخونه به همسر گفتم معلوم بود اصلا از زندگی شخصی تو نمیدونستن . گفت بدونن. که چی ؟ گفتم هیچی چشم

  غذاها رو  جابجا کردم و بقیه رو گذاشتم بعدا . رفتم تو اتاق دراز کشیدم همسر خوذش بقیه پذیرایی رو انجام داد و صحبتهاشون تموم شد و موقع رفتنشون  اومد گفت که برم میخوان خداحافظی کنن . رفتم  و تشکر کردن و خداحافظی کردیم . حس میکنم باز هم حساس شده بودم . شاید  موقع اومدن هم  همون طور بود و من دقت نکرده بودم  .مهم نیستنگران

همسر  ساعت 9 بود که گفت میرم . با خودم شرط کرده بودم سوال نکنم ولی نمیدونم چرا بعضی وقتها نمیتونم . پرسیدم کجا؟ گفت فکر میکنی من اینجا نباشم کجا میرم ؟ گفتم نمیدونم. میدونم سوال هم بپرسم جواب نمیدی . گفت اگر لازم باشه خودم بهت میگم . گفتم امیدوارم اشتباه کرده باشم ولی این که تمام هفته اینجا بود یعنی چی ؟ بغلم کرد و گفت به این چیزا فکر نکن  .  سعی میکنم فکر نکنم .افسوس

فردا روز کاری سختی دارم باید بریم یک شعبه دیگه از محل کارمون و میدونم صبح تا عصر یک عالم کار خواهیم داشت ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره و احساس خستگی ندارم. به نظر میاد باید تمام فردا رو خمیازه بکشم


لینک کامنتها 

فایل کامنتها 

55-56

برگ پنجاه و پنجم - آرامگاه  نویسنده: حسنا بانو - ۱٧ مهر ۱۳٩۱

نوشته بودم که جمعه صبح سحر خیز شدم و بلند شدم رفتم آرامگاه  شهرمون.دلم حال و هوای خودم رو میخواستخیال باطل

همسر طبق معمول کنترل از راه دورش دستش بود . منظور از کنترل از راه دور همون موبایل هست که باید زنگ بزنه ابرو . گاهی فکر میکنم بهتره بهش پیشنهاد بدم یک جی پی اس بهم وصل کنه و خیالش راحت بشه هیپنوتیزمسلام و صبح بخیر که تموم شد  . گفت خواب بودی؟ گفتم خواب ؟ من بیرونم . طبق معمول گفت کجا ؟گفتم قبرستون .  خنده اش گرفته بود که  اونطوری مصمم گفتم قبرستون  . گفت شوخی نکن صبح جمعه ای قبرستون چیکار داری ؟ گفتم دلم برای امواتم تنگ شده اومدم پیششون کاری داری؟ میخوای سر خاک هر کی رفتم بگم همسر هم سلام میرسونه ؟ چشم

از خنده داشت میمرد گفت آره سلام برسون بگو همسر گفته بلند نشین حسنا رو بخورین به سرش زده  صبح زود تنهایی اومده قبرستون . اونجا هم خلوته الان یکی دستش از قبر بیاد بیرون پاتو بگیره چیکار میکنی ؟ صداش رو هم مثلا ترسناک کرده بود من بترسم .گفتم بیخود برای من صدای ارواح در نیار  .من از این حرفها نمیترسم  .کاش همه مثل این اموات بی آزار باشن . دستش هم بیاد بیرون میگم پامو ول کن برم یک همسر دارم کنترل چی دم به دقیقه زنگ میزنه کجایی چرا نرفتی خونه  .مرده زنده هم حالیش نیست .عینک باز شوخی میکرد مسخره میکرد ای مرده ها حسنا رو نخورین حسنا دروغ میگه ازتون میترسه .

  خدا بگم چیکارش کنه  با این حرفش . قبل از اون خوب بودم توی حال و هوای خودم بودم .با این که میدونستم شوخی بود و بچه که نبودم از این چیزا بترسم، نا خود آگاه وقتی راه میرفتم  زیر پام رو نگاه میکردم   . این حرف رو نمیزد  نمیشد .منتظر بس که انرژی منفی داده بود ، دو دقیقه نشد سر خاک پدر بزرگ پدری خدا بیامرزم بودم   بلند شدم برم  پام خورد به سنگ بغلی تعادلم هم به هم خورد صاف افتادم رو سنگ پدر بزرگم . تو دلم داشتم یادی از همسر میکردم با اون انرژی  منفی .منتظر 

خود همسر هم  بنا بر گفته خودش  دلش سوخت. نگران شد اون حرفهای ترسناک رو زده  . دوباره زنگ زد گفت حسنا شوخی کردم نترسی میخوای گوشی دستم باشه باهات حرف بزنم ؟ گفتم دستت درد نکنه همین الان رو قبر پدر بزرگم سقوط آزاد داشتم منتظر. به جای این که بگه چطوری چیزیت نشد دوباره خنده اش گرفته بود .گفت ببین شوهرت راضی نبود بری قبرستون  دستی از غیب برون آمد پای  تو رو  گرفت . شده بودیم دوتا خجسته دل هر دو از خنده غش کرده بودیم که آهش من رو گرفته . گفتم خیری از تو که به من نمیرسه همین آهت نصیب من بیچاره میشه . همسر همچنان که داشت از خنده میمرد گفت خوب شد قبر پدر بزرگت بود سر قبر غریبه ها نیفتادی منم حساس غیرتی میشدم  . گفتم بخند . کارهای تو خنده هم داره به خدا . تو به مرده ها هم گیر میدی؟ خدا شفا ت بدههیپنوتیزم .

بعد از اون یک سری اشک ریختن و نالیدن هم داشتم و یاد یک چیزی افتاده بودم  و زیاد هم نتونستم بمونم رفتم خونه  و نشد که به همه امواتم سر بزنم یکی یکی از راه دور براشون فاتحه خوندم و برگشتم خونه .میخواستم از اون خاطره ام بنویسم دیدم ناراحت کننده میشه . از همه این چیزها گذشته  چه زمین خوردنی هم بود . خیلی سالم بودم زانوم هم حسابی کبود شده . معلوم نیست چه دست غیبی بود اینطوری زد و  کبود کردابروزبان

پی نوشت : الان صبح پنجشنبه هست . همسر ساعت 6 صبح تلفن کرد و من رو از خواب ناز بیدار کرد گفت که آماده باشم ساعت 8 میاد دنبالم که بریم شمال و شنبه صبح طوری برگردیم که به اداره هم برسمنیشخند من هم زود بیدار شدم و همه کارهام رو رسیدم و جمع و جور کردم و الان خوشحال از شمال رفتن آماده و منتظر نشستم که بیاد و بریمهوراتایید


برگ پنجاه و ششم - این هفته شمال  نویسنده: حسنا بانو - ٢٢ مهر ۱۳٩۱

این هفته شمال خیلی خوش گذشت . بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم .مرتب هم بیرون بودیم . این دفعه ظهر جمعه خواهر وسطی همه رو دعوت کرد و در کل خیلی خوب بود

امروز 5 صبح رسیدیم موقع برگشتن تمام راه خواب بودم. خیلی سعی کردم بیدار بمونم که همسر هم حوصله اش سر نره ولی نتونستم.  چشمهام از شدت خستگی بی اختیار بسته میشد.

امروز هم که سر کار هستم . حال و حوصله هم ندارم .  سرما نخوردم ولی نمیدونم چرا تب دارم و حس میکنم تنم از درون میلرزه . فشارم هم  به نظر میاد پایینه چون ضعف میکنم و حال ندارم . حتما بعد از تموم شدن کار میرم دکتر . بیشتر به خاطر این تب بدون علت.  

ببخشید کامنتها تایید نشده . الان میرم تایید میکنمبغل